درباره نویسنده
شهرزاد مشیری
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • شهرزاد مشیری
صفحات اختصاصی
  • مکتب ادبی رئالیسم
  • مکتب ادبی رمانتیسم
  • مکتب ادبی کلاسیک
کلمات کلیدی مطالب
  • داستان کوتاه (٧)
  • چاپ شده ها در مجله زن روز (٢)
  • کوتیشن (جملات قصار) (٢)
  • چاپ نشده ها در زن روز (۱)
  • مجموعه داستان کوتاه به هم پیوسته (۱)
  • عاشقانه (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٦
دوستان من
  • روزنامه نگار اینترنت
  • ورود ممنوع
  • پاتوق دانشجویی
  • pegasus*sky
  • کاریکلماتور
  • من از تو میمردم
  • آرزو بر جوانان عیب نیست
  • مدیران هشتادی
  • نکات ریز اما به درد بخور
  • دنیای نرم افزار
  • تورتک
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



این اتاق شماره ندارد
داستان- داستان کوتاه- ادبیات
بازگشت
نویسنده: شهرزاد مشیری - ۱۳٩۱/۱/٢۳

خلبان ورود هواپیما به خاک ایران را اعلام میکند . حتی هنوز پیاده نشده هم حس آشنایی وجودم را پر میکند. تمام طول پرواز در فکرش بودم. پیراهنی که برای  او خریده ام را توی چمدان نگذاشته ام.میخواهم همان توی فرودگاه سوغاتش را بدهم و اینهمه دوری را از دلش بیرون بیاورم . فکرش حتی یک لحظه از ذهنم خارج نمیشود. دوست دارم اولین کسی که توی فرودگاه  می بینم او باشد. دوست دارم از دور به رویم لبخند بزند و آن چال همیشگی روی صورتش بیافتد . چقدر دلم برای خنده های کودکانه اش تنگ شده. دلم میخواهد بنشینم و از این پنج شش سال دوری برایش بگویم و بگویم تمام مدت فکر تو بود که آرامم میکرد . مینشیم برایش همه چیز را میگویم. میگویم دیدی این مدت هم تمام شد و آنهمه گریه و ناراحتیت بی دلیل بود؟ میگویم دیدی اگر به حرف تو گوش میکردم و نمیرفتم حالا نه از نظر مالی در این حد بودم و نه از نظر تحصیلات مدرکم این اعتبار که الان دارد را داشت. میخواهم روزی که میروم از دائی خواستگاریش کنم ، همان عطری را بزنم که همیشه عاشقش بود .


ادامه مطلب ...
نظرات ()



کوتیشن2
نویسنده: شهرزاد مشیری - ۱۳٩٠/۱۱/۱٧

مواظب افکارت باش که تبدیل به حرف می شوند    

مواظب حرفهایت باش که تبدیل به عمل می شوند

مواظب اعمالت باش که تبدیل به عادات می شوند

مواظب عاداتت باش که تبدیل به شخصیت تو می شوند

و شخصیت توست که آینده ات را می سازند

نظرات ()



این اتاق شماره ندارد
نویسنده: شهرزاد مشیری - ۱۳٩٠/۱۱/۱٧

می تواند باشد و نباشد.

می تواند ببیند و نبیند.

می تواند نفس بکِشد و نَکِشد، و حتی می تواند بکُشد، یا بمیرد.

می تواند پرسه زدنهای سرگردان آنهایی را ببیند که دیگران نمی بینند.

این اتاق شماره ندارد.

تمام اتاقهای این مهمان پذیرِ سوت و کور، شماره دارند، الا این یکی.

و من... همین را برای اقامت چند روزة خودم و ندا انتخاب کرده ام.

ندا... بهترین دوستم... عشقم... همسرم...


ادامه مطلب ...
نظرات ()



کوتیشن1
نویسنده: شهرزاد مشیری - ۱۳٩٠/۱۱/۱٠

دوست داشتن بهترین مالکیت, و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است...

نظرات ()



جایی در بهشت برای من نیست...
نویسنده: شهرزاد مشیری - ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

 

من زاده بهشتم.....

دست سرنوشت است که به ناکجا می کشاندم....

و حالا دیگر

جایی در بهشت برای من نیست....

http://uc.irpdf.com/uploads/1325634379.pdf

 

 http://www.parsbook.org/1390/10/jay-dar-behesht-barayeman-nist.html

 

http://opda.ir/showthread.php?s=925948a43d7e67247ddeb5c9b9edef0a&p=100294#post100294

نظرات ()



ستاره های شهر من
نویسنده: شهرزاد مشیری - ۱۳۸٩/۱٢/۱٧

آسمان شهر من ستاره باران است.

توی چند سالِ اخیر این موضوع را تمام دنیا فهمیده اند. اصلا شهرت شهر من، به همین دلیل است.

 همة ما مردم به این موضوع افتخار می کنیم و خودمان را جدا از بقیة مردم دنیا می بینیم و بابت این موضوع خودمان را مدیون کسانی می دانیم که چند سالیست هدایت و حمایت همشهری های من را به دوش گرفته اند.  

دشتهای پهناور، کوهستان های در دسترس، سر سبزی، و از همه مهمتر ستاره هایی که مدتی ست به طرز عجیبی پهنة آسمان شبهای شهر من را پر می کند.

 

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



تویی که دوستت داشتم
نویسنده: شهرزاد مشیری - ۱۳۸٩/۱٢/۱٧

ساعت را نگاه می کنم. هوا دیگر تاریک شده. همیشه همین وقتها زنگ می زنی. دوستم داری. می گویی اگر شبی  صدایم را نشنوی تا صبح بیدار می مانی. چشم هایم می سوزد. می شمارم. آرام که بشمارم به تو که فکر کنم، دلت برایم تنگ می شود. خودت این را می گویی . سکوت را می شکنم. یکی از آن موسیقی ها که به خاطر تو دوست دارم را می گذارم.


ادامه مطلب ...
نظرات ()



اینجا ایران است، تهران
نویسنده: شهرزاد مشیری - ۱۳۸٩/۱٢/۱٧

مدتهاست که افسرده ای. هر چیز کوچکی میرنجاندت. مشاوری که پیشش رفته ای میگوید باید خوشبین به زندگی نگاه کنی، همه را دوست داشته باشی و بدانی آنها هم تو را دوست دارند. می گوید زیاد حساسی وگر نه آنقدر ها که میگویی سخت نمی گذرد. سعی کن به خودت انرژی مثبت بدهی و می بینی با تلقینات مثبت به خودت دنیا چه رنگ و روی زیبایی می گیرد.

صبح که از خواب بلند میشوی با خودت می گویی امروز دیگر روز توست و قرار است شیرین ترین ایام زندگیت را تجربه کنی. به خودت میگویی حساس نیستی و مردم دوستت دارند و همین میتواند دلت را تا اعماقش گرم کند.

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



اصغر آواره
نویسنده: شهرزاد مشیری - ۱۳۸٩/۱٢/۱٧

سرای بوعلی هنوز آرام است. نه به آرامی روز های تعطیل که با عبور از کنارش انگار می کنی سال هاست که دیار البشری از آن گذر نکرده، که به آرامی تازه بیدار شده ای که چشم هایش را باز می کند و منتظر شروع روز است.


ادامه مطلب ...
نظرات ()



فقط یک روز دیرتر
نویسنده: شهرزاد مشیری - ۱۳۸٩/۱٢/۱٧

زیر باران از سر تا پا خیس شده ام.

بارها و بارها سعی کردم از مابین شاخ و برگی که دیوار نرده ای را پوشانده به داخل خانه شان نگاه کنم.

احساس بدی دارم .سرد است و دلیلی برای سردردم شده.   

چشمهایم می سوزد.

انگار کسی در خانه نیست .چند بار زنگ درخانه را زده ام ولی هیچ کس جوابی نداده .دانشگاه هم رفتم. هیچ کس هیچ خبری از او ندارد.

موبایلش خاموش است .دیروز هم موبایلش را جواب نمی داد. زیاد که زنگ زدم گوشی را خاموش کرد ، میخواستم تولدش را تبریک بگویم.

هدیه ی تولدش را با خودم آورده ام . یک شیشه ادکلن و یک پیله کرم ابریشم، صاحب مغازه میگفت تا چند روز دیگر پروانه اش بیرون میاید...

 

 

 

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



بی او روزهایم خاکستریست
نویسنده: شهرزاد مشیری - ۱۳۸٩/۱٢/۱٧

باید منتظرش بمانم. اگر واقعا بخواهم بروم، باید ببرمش در یک گوشه ی ذهنم، کنار تمام خاطرات فراموش شده. کنار خاطرات فراموش شده ای که از پدرش دارم.

زنگ خانه را که زدم منتظر نماندم. آمدم توی ماشین نشستم. همه می دانند من هستم. دیگر بعد از این شش ماه عادت کرده اند هر پنج شنبه ، همین ساعت بیایم دنبالش.

از در خانه که خارج می شود، با آن جثه ی ظریف، با آن موهای فر از دو طرف بسته شده، با آن کیف مدرسه ایکه از بزرگی توی دستانش مثل چمدانی می ماند، دلم می خواهد بروم و در آغوش بگیرمش ولی نگاهش هم نمی کنم. مثل هر هفته هم برای کمکش از ماشین پیاده نمی شوم. انگار ندیدمش. نمی خواهم از من خاطره ی خیلی زیبایی برایش بماند... 

 

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



صدف
نویسنده: شهرزاد مشیری - ۱۳۸٧/۱٢/۱٤

بوی عطر ها در هم آمیخته.

صدای موسیقی را تا جایی که میتوانستند بلند کرده اندو چند زن، که اگر از وضع زندگیشان بی خبر بودم آرزو میکردم ایکاش به جای آنها بودم ، با چنان حرارت و شادمانی ای دارند میرقصند که شاید من به عنوان خواهر عروس باید اینگونه می بودم.

دیگر میدانم با ورود هر مهمان باید منتظر شنیدن انشاا... عروسی خودت باشم و این اذیتم میکند.

چقدر نوة خاله روحی شبیه بچگی صدف شده. بلوند با موهای فر بلند و حرکاتی که در عین کودکانه بودن زنانگی خودش را حفظ کرده.

توی دانشگاه با هم آشنا شده اند.مهرداد هم پسر بدی نیست .صدف را خیلی دوست دارد.

دلم شور میزند.برای صدف نگرانم.شاید مثل مادری که برای آینده دخترش نگران است...


ادامه مطلب ...
نظرات ()



بازگشت
نویسنده: شهرزاد مشیری - ۱۳۸٦/۱۱/۱٧

خلبان ورود هواپیما را خاک ایران به اعلام میکند . حتی هنوز پیاده نشده هم حس آشنایی وجودم را پر کرده. تمام طول پرواز در فکرش بودم. هدایایی که مخصوص برای او خریده ام را توی چمدان نگذاشته ام.میخواهم همان توی فرودگاه سوغاتش را بدهم و اینهمه دوری را از دلش بیرون بیاورم . فکرش حتی یک لحظه از ذهنم خارج نمیشود. دوست دارم اولین صورتی که در میان کسانی که در فرودگاه به استقبالم آمده اند میبینم ، صورت او باشد. دوست دارم از دور به رویم لبخند بزند و آن چال همیشگی روی صورتش بیفتد . چقدر دلم برای خنده های کودکانه اش تنگ شده. دلم میخواهد بنشینم و از این پنج شش سال دوری برایش بگویم و بگویم تمام مدت فکر تو بود که آرامم میکرد.


ادامه مطلب ...
نظرات ()



راستش را بخواهید...
نویسنده: شهرزاد مشیری - ۱۳۸٦/۱۱/۱٢

سلام. من معلم زبان یک دبستان غیر انتفاعی هستم. مدرسه ای شامل یک سری پرسنل و همکار با شخصیت های بی نظیر و حدود سیصد دانش آموز از خانواده های با درآمد و فرهنگ های مختلف. ولی یک چیز بین همه ی خانواده ها مشترک است و آن چیزی نیست جز اینکه پدر و مادر همه ی این دانش آموز ها مطمئن هستند که فرزندشان یک نابغه است یا اینکه قرار است یک نابغه بشود. البته نمی شود منکر شد که بچه های اینجا ، از کوچک کوچک تا بزرگترین، دید متفاوتی به دنیا و زندگی دارند و خیلی چیز ها بلدند و می دانند که بچه های هم سن و سالشان هیچ ذهنیتی از آن مسائل ندارند. مثل دانستن یک زبان خارجی، نقاشی ، موسیقی و حتی برنامه ی آزمایشگاه شیمی و فیزیک.

ساعت کلاس زبان هر روز بعد از نهار است و حدود بیست دانش آموز شش تا هشت ساله  با شکم های پر و خواب آلود توی کلاس من هستند، که از ده دقیقه ی اول اجازه گرفتنشان برای آب خوردن یا دستشویی رفتن شروع می شود. ملینا هم که تپل و سنگین وزن است، آنقدر سر نهار سرگرم میشود که تقریبا هر روز دیر می رسد سر کلاس.

 

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()