خلبان ورود هواپیما به خاک ایران را اعلام میکند . حتی هنوز پیاده نشده هم حس آشنایی وجودم را پر میکند. تمام طول پرواز در فکرش بودم. پیراهنی که برای او خریده ام را توی چمدان نگذاشته ام.میخواهم همان توی فرودگاه سوغاتش را بدهم و اینهمه دوری را از دلش بیرون بیاورم . فکرش حتی یک لحظه از ذهنم خارج نمیشود. دوست دارم اولین کسی که توی فرودگاه می بینم او باشد. دوست دارم از دور به رویم لبخند بزند و آن چال همیشگی روی صورتش بیافتد . چقدر دلم برای خنده های کودکانه اش تنگ شده. دلم میخواهد بنشینم و از این پنج شش سال دوری برایش بگویم و بگویم تمام مدت فکر تو بود که آرامم میکرد . مینشیم برایش همه چیز را میگویم. میگویم دیدی این مدت هم تمام شد و آنهمه گریه و ناراحتیت بی دلیل بود؟ میگویم دیدی اگر به حرف تو گوش میکردم و نمیرفتم حالا نه از نظر مالی در این حد بودم و نه از نظر تحصیلات مدرکم این اعتبار که الان دارد را داشت. میخواهم روزی که میروم از دائی خواستگاریش کنم ، همان عطری را بزنم که همیشه عاشقش بود .
ادامه مطلب ...