می دانم زندگی همان روزهایی ست که آرزوی زود تر سپری شدنش را دارم، و باز هم همین آرزو را دارم.

می خواهم یا زود تر بگذرد و یا تمام شود.

تمام شود این ضیافتی که بدون تمایل حضور پیدا کرده ام، مانده ام، و گویا باید ادامه بدهم.

دلم می گیرد. دلم از سکوتش می گیرد. از تاریکیش، از هوایش و بویی که متعلق به خاطرات سالها پیش است. سال ها پیش. پیش از کودکی ام. روزهایی که ندیده ام و هر چه بوده از این و آن شنیده ام. از آنها که بوده اند و حالا نیستند. آنها که بیشتر عمرم را با سالخوردگیشان گذراندم و گوش شنوای خوشی ها و ناکامی های زندگیشان بودم.


 


ادامه مطلب ...