سلام. من معلم زبان یک دبستان غیر انتفاعی هستم. مدرسه ای شامل یک سری پرسنل و همکار با شخصیت های بی نظیر و حدود سیصد دانش آموز از خانواده های با درآمد و فرهنگ های مختلف. ولی یک چیز بین همه ی خانواده ها مشترک است و آن چیزی نیست جز اینکه پدر و مادر همه ی این دانش آموز ها مطمئن هستند که فرزندشان یک نابغه است یا اینکه قرار است یک نابغه بشود. البته نمی شود منکر شد که بچه های اینجا ، از کوچک کوچک تا بزرگترین، دید متفاوتی به دنیا و زندگی دارند و خیلی چیز ها بلدند و می دانند که بچه های هم سن و سالشان هیچ ذهنیتی از آن مسائل ندارند. مثل دانستن یک زبان خارجی، نقاشی ، موسیقی و حتی برنامه ی آزمایشگاه شیمی و فیزیک.

ساعت کلاس زبان هر روز بعد از نهار است و حدود بیست دانش آموز شش تا هشت ساله  با شکم های پر و خواب آلود توی کلاس من هستند، که از ده دقیقه ی اول اجازه گرفتنشان برای آب خوردن یا دستشویی رفتن شروع می شود. ملینا هم که تپل و سنگین وزن است، آنقدر سر نهار سرگرم میشود که تقریبا هر روز دیر می رسد سر کلاس.

 

 


آشپز خانه بغل کلاس ماست و هیلا هر از گاهی با من چانه می زند که اجازه بدهم چند دقیقه برود آشپز خانه و تا ته دیگ تمام نشده یک تکه بگیرد و همان پشت در بخورد. ریز است و قیافه ی شیرینی دارد. آنقدر اصرار می کند و چشم های کودکانه اش را مثل بچه های فال فروش خیابان با التماس ریز می کند که دست آخر تسلیم می شوم. می رود ، ته دیگش را می خورد و وقتی که توی کلاس برگشت برای تشکر از گردنم آویزان می شود و با لبهای کوچک و چربش روی صورتم یک بوس کوچک می کارد.

همه ی همکار ها جوان هستیم و بچه ها که تا حدودی می دانند این درسشان جزو درسهای اصلی محسوب نمی شود حساب آن چنانی از ما نمی برند و ما را عضوی از اعضای فامیل یا دوست و آشنا می دانند. زمانی که ما وارد مدرسه می شویم، زنگ تفریحشان است و آنها که توی حیاط اند  دسته دسته طوری از سر وگردنمان آویزان می شوند که ده دقیقه ای طول می کشد که از انتهای حیاط به در اصلی ساختمان، جایی که آنها در طول زنگ تفریح اجازه ورود ندارند، برسیم.

صبا خیلی از روزها می آمد و با خنده ی کم رنگ روی لبهای باریک و ابرو های بالا رفته ای که ساده تر نشانش می دهد،   با لهجه ی کش دار خاصی که دارد خیلی معصومانه سرش را روی شانه اش خم می کرد و میگفت:" اجازه تیچر، ما خیلی خوابمون میاد، آخه دیشب نتونستیم بخوابیم. مامان و بابامون دعواشون شد، مامانم سر بابام داد کشید، بابام سر ما و خواهرمون، تا صبح نشد بخوابیم"، و جالب اینجاست که موضوع را طوری تعریف می کرد که انگار موضوع مربوط به دو نفر غریبه است و فقط مشکل کم خوابی اذیتش می کند.

راستش را بخواهید مشکل ما، منظورم من و همکارم، از زمانی شروع شده که یک روز دیدم صبا نشسته گوشه ی حیاط و سرش را گذاشته روی پایش و دارد گریه می کند. گفتم "صبا جان چی شده ؟ کسی اذیتت کرده؟" با همان ابروهای بالا جهیده توی صورتم نگاه کرد و گفت" نه تیچر، مامان و بابا مون از هم جدا شدن، ولی هیچ کدوم حاضر نیستند من و خواهرم رو هم نگه دارند. مامانمون قبل از اینکه دیشب بره خونه ی مامان بزرگم گفت که ما رو نمی بره، بابام هم گفت اگه مامانم ما رو نبره، می ذارتمون کنار خیابون."

دلم برایش سوخته بود. منتظر چنین پیشامدی بودم ولی نه به این غلظت. دست کوچکش را توی دستم گرفتم و وارد ساختمان شدم و با خودم بردمش پیش همکارانم توی اتاق معلم ها و سعی کردم به زبان فارسی و انگلیسی و ایما واشاره، طوری که  صبا متوجه نشود قضیه را برای همکارانم تعریف کنم. شیرین که ده سالی از ازدواجش می گذرد خندید و گفت" قربانت بروم پریسا جان، یک خانم توانسته تصمیم انقلابی بگیرد و قید زندگی و بچه را با هم بزند و شوهرش را ادب کند این چه ایرادی دارد؟ یک هفته که بچه ها باباهه را عاصی کردند می رود با احترام دست خانمش را میگیرد و با هزار منت برش می گرداند سر خانه و زندگیش. پس مثل ما خوب است که همش داریم کوتاه میآییم و بچه بزرگه را هی پر توقع تر و لوس تر می کنیم؟ باور کنید خود من آنقدری که دوقلو ها و دخترم اذیت می کنند ، ده برابرش را از دست بچه بازی ها و لوسی شوهرم میکشم." خودش می گفت و می خندید و بقیه متأهل ها هم از حرف هایش به هیجان آمده بودن و مجرد ها با چشم های گشاد و خنده ی عمیقی که روی دهن های از تعجب بازشان نقش بسته بود نگاهش می کردند. آنقدر موضوع ادامه پیداکرد تا زنگ خورد و هر کدام سر کلاس خودمان رفتیم.

طول مدت کلاس دائم فکرم به صبا بود و با دیدن چشمهایش که این بار نه فقط خواب آلود که از گریه پف آلود و قرمز هم بود، دلم می گرفت. خواهرش کلاس پنجم مدرسه ی خودمان است و همکارم میگفت خیلی با همکلاسی هایش نمی جوشد.

با خودم گفتم مسئله هیچ ربطی به تو ندارد و سعی کردم بی خیال موضوع بشوم و ذهنم را درگیر موضوع دیگری بکنم. فکر کردم چند وقت دیگر این هم عادی می شود.

ولی به محض اینکه زنگ خورد و برگشتیم اتاق معلم ها، سحر آمد طرفم، دستش را دور بازویم حلقه کرد و گفت:" خب، فکر کردی چطور می خواهی مادر پدر صبا را آشتی بدهی؟" خندیدم و گفتم:" من که کاری نمی توانم بکنم، هر کاری هم بکنم ، چون نتیجه نمی دهد خودم را سبک کرده ام. "

خودش را از شانه ام آویزان کرد ، صدایش را شبیه حرف زدن بچه های مدرسه کرد و با لحن لوس و کش دار گفت:" تیچر، تورو خدا، آخه ما خیلی حوصلمون سر رفته، دلمون هم خیلی می خواد تو زندگی مردم فضولی کنیم. بیا بریم آشتی شون بدیم."

خودم هم بدم نمی آمد کاری برای صبای کوچولو می کردم. گفتم :" آخه چه کاری می توانیم بکنیم؟ "

چشم هایش برقی زد و انگار که بخواهد یک عملیات چریکی را توصیف کند با آب و تاب شروع به توضیح کرد:" راستش سر کلاس که بودم حسابی فکر کردم.باید با هم روبرویشان کنیم. گفتم فردا به صبا و دینا بگوییم سوار سرویس نشوند، هم به مادرشان هم به پدرشان زنگ می زنیم، می گوییم بچه ها از سرویس جا مانده اند بیایید ببریدشان، بعد که آمدند کاری می کنیم آشتی کنند.نقشه ی آن قسمت را امشب می کشیم."

بد هم نمی گفت. ولی باید صبر می کردیم تا فردا.

تمام شب به این فکر بودم که فردا چه می شود و نتوانستم خوب بخوابم.

برف آمده و همه ی سیستم های گرمایی مدرسه روشن اند. بچه ها طبق معمول خواب آلود و بی حوصله نشسته و ایستاده سعی می کنند به هر طریقی که می شود صدایی تولید کنند تا نظم کلاس به نحوی به هم بخورد و بتوانند دو سه دقیقه ای بی خودی بخندند. بهشان حق می دهم و در حد مقدور سخت نمی گیرم. سه چهار تایی هم طبق معمول دست ها شان توی بینی هاشان است. ملینا جوهر روان نویس هیلا را مکیده  و حالا احساس می کند دلش درد گرفته و هیلا را تهدید می کند که فردا مادرش را می آورد مدرسه، چون او مجبورش کرده روان نویس اکلیلیش را درست کند. هیلا با قدی ِ دلسوزاننده ای دستها یش را روی سینه گره کرده و گریه می کند. فکرم کار نمی کند و نمی دانم چطور اوضاع را روبه راه کنم. بقیه ی بچه ها کمکم می کنند و با حرف هاشان شگفت زده می شوم. به ملینا می گویند:" نه هیلا تقصیر ندارد، اگر او بگوید تو خودت را از پنجره پرت کن که نباید این کار را بکنی." بعضی هاشان هم دارند شیوه هایی برای دفاع به هیلا یاد می دهند  و خلاصه هر کدامشان شده اند یک وکیل مدافع و مشاور و قاضی دادگاه. خلاصه زنگ می خورد. به صبا می گویم تو بمان. باید تا خروج همه بمانم توی کلاس تا مطمئن شوم بلایی سر خودشان و همدیگر نمی آورند. همه می روند و ملینا که مثل همیشه تأخیر فاز دارد، تازه دارد وسائلش را جمع و جور می کند. از او می خواهم کمی عجله کند ولی انگار نه انگار. حتی نگاهم هم نمی کند و با همان سرعت به کار هایش ادامه می دهد.

خلاصه می رسیم طبقه ی سوم. سحر دینا را با خودش آورده. کمی صبر می کنیم و بعد از یک ربعی که حدس می زنیم همه ی سرویس ها رفته اند می رویم قسمت روابط عمومی جلوی در. سحر جلو می افتد و مظلومانه به خانم صادقی می گوید:" می بخشید، این دو تا خواهر جا مانده اند. می شود با مادر و پدرشان  تماس بگیرید تا بیایند دنبالشان؟"

خانم صادقی از تلفن مدرسه با موبایل مادرشان و من یواشکی شماره ی محل کار پدرشان را از دینا می پرسم و از پشت در روابط عمومی، از موبایلم با تلفن محل کار پدرشان تماس میگیرم. بچه ها را در جریان می گذاریم و قرار می شود پدر و مادرشان که آمدند، بروند بغلشان، گریه کنند و با خواهش و التماس بخواهند که با هم آشتی کنند و ما هم از تغییر خلق و افسردگی بچه ها بگوییم و سحر سخنرانی کوتاهی را که در مذمت طلاق و محاسن زندگی مشترک  آماده کرده را ارائه بدهد و خلاصه...

می گویم آقای خالقی، خواهش میکنم، بچه ها مانده اند توی حیاط، اینجا هم سرد است، لطف کنید بیایید دنبالشان، ولی انگار مرغ یکپا دارد و دست آخر عصبانی تلفن را قطع می کند. سحر از اتاق بیرون می آید و می گوید:" مادرشان حاضر نشد بیاید. گفت با پدرشان تماس بگیرید."

حالا ما مانده ایم و دو تا بچه روی دستمان. خانم صادقی عصبانیست و سرشان تا حدودی داد می کشد و می پرسد چرا دیر کرده اند. دینا چشم هایش گرد می شود و به سحر نگاه می کند. دهنش پر می شود که چیزی بگوید که سحر می خندد و می گوید:" عیب ندارد خانم صادقی ، خودتان را اذیت نکنید، ما می بریمشان خانه شان." هر کدام دست یکی از بچه ها را می گیریم و به سرعت از مدرسه خارج می شویم.

توی کوچه ی باریک و خلوت پشت مدرسه هنوز سوار ماشین نشده ایم که سحر روی برف ها سر می خورد. نشسته روی زمین و از خنده نمی تواند بلند شود. از دست سحر کمی عصبانی هستم. دستش را می گیرم تا بلندش کنم. سعی نمی کند بلند شود. دستم را می کشد و می افتم. کنارش نشسته ام ولی انگار وضعیت من به نظرش خنده دار تر می آید که صدای خنده اش بالا می رود.بچه ها هم انگار از این وضعیت خوششان آمده و تقریبا ً ریسه رفته اند. خلاصه به سختی  بلندش می کنم و سوار ماشین می کنمش.

کنار دستم نشسته و بچه ها روی صندلی عقب نشسته اند. کاست را توی ضبط فشار می دهد. آهنگ خیلی شاد نیست که قطعش می کند و روی کلاسورش ضرب می گیرد و شعر خنده داری می خواند و از بچه ها می خواهد قسمتی را با او تکرار کنند.

یک ساعتی طول می کشد به محل خانه شان برسیم . بچه ها ناراحتند و می گویند کاش بیشتر طول میکشید و من خدا را شکر می کنم که به سلامت رساندیمشان.

از اینکه به حرف سحر گوش کرده ام، خوشحال نیستم ولی به قول بچه های مدرسه اگر او بگوید خودت را بینداز توی چاه من که نباید این کار را بکنم.

* * *

چند روزی مدرسه ها را به خاطر برف  تعطیل کردند و امروز بعد از چهار پنچ روز دوباره کلاس ها برقرار شده. صبا بی حوصله است و حسابی ضعیف شده. می گوید پدرش ظهر ها خانه نبوده و چون غذا پختن بلد نبوده بعضی از شبها چیزی از بیرون خریده و انگار تا امروز که از غذای مدرسه بخورند حسابی گرسنگی کشیده اند.

دلم می گیرد و باز فکرم مشغول می شود.

 درس را که توضیح می دهم، شاگرد ها با چشم های گشاد و بهت زده نگاهم میکنند. انگار چیزی نفهمیده اند. دوباره همه چیز را به فارسی توضیح می دهم و می پرسم حالا فهمیدید. با اعتماد به نفس و اندکی غرور تقریبا ً داد می کشند:" yes"

هر چیز هم یاد نگیرند دو کلمه ی yes و no را خوب استفاده می کنند و با همان کلی به خودشان می نازند.

 باهوشند و زود متوجه مسائل می شوند. دلشان به صبا سوخته و بدون اینکه به روی خودشان بیاورند به بهانه های مختلف عکس برگردان و شکلات و میوه می دهند به او.

دندان پیشین المیرا لق شده. اول کلاس اصرار داشت دندانش را برایش بکشم و بقیه ی بچه ها هم سر همین موضوع به وجد آمده بودند. حالا وقتی نگاهش می کنم چشمهایش را ریز میکند و با محبت می خندد و با زبان دندان لقش را برایم تکان می دهد. خیلی منظره ی قشنگی نیست ولی خنده ام می گیرد و او فکر می کند که این کار را دوست دارم.

زنگ که می خورد یک صف چند نفری از کوچکتر ها درست می شود تا زیپ کاپشن ها شان را ببندم. تینا همانطور که جلویم ایستاده با حسرت می پرسد:" تیچر، کی موهام میرسه زیر پاهام؟" پیش خودم می گویم شاید یک شخصیت کارتونی موهایش تا زیر پایش است و او هوس داشتن چنین مویی را کرده.می گویم:" آنقدر بلند که خوب نیست تینا جان، گیر می کند زیر پایت، شب دور تنت می پیچد، کلی اذیتت می کند" و انگار نکته را نگرفته باشم ابرو هایش را با غرور بالا می برد و می گوید "نه ، می دم مامانم ببافدش، بعد دور سرم جمعش کنم و اونوقت می شم بانوی آشپزخانه دربار" به چشم های کمی بادامی و شیرینش که نگاه میکنم از منطقش شگفت زده می شوم می فهمم فکر همه جا را کرده، ولی نمی داند وقتی بزرگ شد به هر حال بعد از ازدواج بدون مو بلند کردن هم می شود بانوی آشپزخانه ی دربار.حالا همه ی توی صفی ها می خواهند بدانند موی آنها کی تا زیر پاشان می رسد.

سحر می آید جلوی در کلاسم. کسی را پشت بدنش پنهان کرده و متقاعد کننده توی چشمم لبخند میزند. صبا را که میبیند میگوید:" الهی بمیرم، تو هم که عین خواهرت نصفت از بین رفته" و خودش حرفش را درست میکند" منظورم، نصف شده ای" و منتظر می ماند ببیند من چه می گویم.

می گویم "آخر چه کاری می توانیم بکنیم. سحر جان تو را به خدا بیا خودمان را دخالت ندهیم" یواش دینا را از پشتش بیرون می آورد و می گوید " چهار پنج دقیقه ی دیگر تحمل کنی از سرویسشان جا می مانند. بعد زنگ می زنیم به پدر و مادرشان و می گوییم دینا روی برفها سر خورده و نمی تواند راه برود. هر دو که آمدند، کاری می کنیم که آشتی کنند."

صبا و دینا با خواهش نگاهم می کنند.  نه توی دهانم می ماند و می گویم " هر طور که صلاح می دانی" و خود سحر دست به کار می شود.

هنوز یک ربع نشده که خانم خالقی با ناراحتی و اضطراب از در حیاط وارد می شود. دینا نشسته روی سکوی حیاط و خودش را بی حال نشان می دهد. مادرشان بچه ها را بغل می کند و حسابی گریه می کند. حلقه ی اشک توی چشمم می آید. سعی می کنم اشک روی صورتم نریزد. به سحر که نگاه می کنم می بینم صورتش یکپارچه سرخ است عمیق و از ته دل گریه می کند. کنارش میروم و دستش را توی دستم می فشارم. نمی فهمیم چطور می گذرد که خانم خالقی بلند می شود، دست بچه ها را می گیرد و دینا لنگان لنگان، طوریکه من و سحر هم باورمان شده که نمی تواند راه برود از ما دور میشوند. سحر به دست و پا می افتد که چطور نگذارد بروند. ولی انگار چیزی به ذهنش نمی آید.

دیگر فرقی نمی کند که پدرشان بیاید یا نه و توی مدرسه نمی مانیم. معلوم نیست تا شنبه چه پیش می آید.

***

با سحر وارد حیاط میشویم. چند تا از بچه ها از کمر و دست من و سحر آویزان می شوند. صبا مثل همیشه آرام و ساده گوشه ی حیاط نشسته و دارد از دور به ما لبخند می زند. سحر در حالیکه یکی از بچه ها از کمرش آویزان است، میکشد طرف صبا. با هیجان می پرسد :" صبا آن روز چه شد؟ " صبا همانطور ساده و شل شل حرف می زند و با هیجان و خوشحالی می گوید:" خانم، اون روز دینا اومد از پله ها ی درمانگاه بالا بره، رو پله ها سر خورد و پاش در رفت، یک عالمه هم گریه کرد بعد هم پاشو گچ گرفتن." می پرسم:" مدرسه آمده؟ تا امروز پیش مادرتان بودید؟"

وقتی حرف می زند، دندان هایش روی لبهای نازکش می رود:" نه تیچر، یه روز رفتیم پیش مامانمون، ولی بعدش بردمون پیش بابامون."

سحر هیجان زده شده، با اضطراب می پرسد:" مامان بابات همدیگر را دیدن؟ " صبا زبانش را تا نصفه بیرون آورده و چند لحظه ای همین طور ، با همان زبان بیرون به سحر نگاه میکند. انگار به نتیجه ای نرسیده باشد، آرام و کش دار می گوید:" نمی دونیم." از صبا به نتیجه ای نمی رسیم.

تا زنگ بخورد، سحر راجع به حرف های صبا حرف می زند و هزار جور حدس میزند.

هنوز وارد کلاس نشده ام که چند تا از بچه ها می دوند طرفم و با هیجان می گویند:" تیچر، دندان المیرا افتاد. سیبش را که گاز زد ماند توی سیب." مطمئنا ً فکر می کنند جریان دندان برای من هم جالب است. خودم را هیجان زده نشان می دهم و میگویم وای چه جالب، خوش بحال المیرا.این را که می گویم، المیرا با مهربانی و خجالت می آید طرفم و دندانش را به طرفم دراز می کند و می گوید:" تیچر، مال شما." دلم نمی کشد دندان را بگیرم. می گویم:" مرسی دختر گلم. بگذار زیر بالشت و چیزی که دوست داری را از خدا بخواه. صبح که بیدار بشوی جای دندانت یک هدیه می آید.

اصرار می کند که من دندان را بگیرم و برای خودم از خدا چیزی بخواهم. می مانم چه کار کنم. دستم را گود، جلویش می گیرم و دندان را می گذارد کف دستم. تشکر میکنم و پیشانیش را می بوسم. صدف از ته کلاس می آید جلو و قاب عکس کار دستیش را طرفم می گیرد. انگار جو گیر شده. لبخند می زنم و می گویم:" مرسی عزیزم، خیلی قشنگه" هیچ حرفی نمی زند و به حالت دختر های خیلی لوس، زبانش را با دهان باز روی لب پائینش می آورد، سرش را با عشوه ای کودکانه و با غرور روی گردن خم میکند، کار دستی را از دستم می گیرد، پشتش را می کند و می رود سر جایش می نشیند. انگار فقط آن را نشانم داد که دلم بسوزد.

ملینا صندلیش را کشیده وسط کلاس و به قول یکی از بچه ها همان جا پارک کرده و نمی گذارد کسی از آنجا رد شود. یکی دو بار به او تذکر می دهم ولی اصلا ً گوشش بدهکار نیست. عصبانی که می شوم و می خواهم صندلیش را جابجا کنم، می بینم انگار به زمین میخ شده باشد، اصلا قابل جا به جا شدن نیست و ملینا با آن توپولی، بی خیال بدون حرکت روی آن نشسته. بچه ها از کارم خنده شان گرفته و کلاس حسابی به هم ریخته. دعا می کنم زود تر زنگ بخورد....

* * *

چند روز دیگر جشن آخر سال مدرسه است و همه از کوچک و بزرگ هیجان دارند. بعضی از بچه ها دارند نمایشنامه ها شان را تمرین می کنند، بعضی شعر گروه سرود و بعضی تمرین ساز می کنند. توی سالن یک سفره هفت سین بزرگ، خیلی با سلیقه چیده اند و مجبوریم  یکی دو تا از بچه ها را دائم از سر سفره دور کنیم ، وگر نه سر سال تحویل سمنو یی توی ظرف باقی نمانده، حالا هم جای انگشتهای کوچولوشان تمام سطح سمنو را پر کرده.

بعد از اینکه پای دینا را گچ گرفتند، دیگر آقای خالقی بعد از مدرسه می آمد دنبالشان. دینا را از توی کلاسش بغل می گرفت و می گذاشت توی ماشین. یک روز من و سحر دیر تر از مدرسه خارج شدیم، دیدیم دینا و صبا منتظر پدرشان نشسته اند. دو دقیقه ای با آنها صحبت نکرده بودیم که آقای خالقی وارد کلاس شد. تا حدودی خجالتی ست و جدی. توی صورتمان نگاه نکرد، یک تشکر کوچک کرد و دینا را از روی صندلی بلند کرد. سحر جلو رفت و گفت:" آقای خالقی یک صحبتی با شما داشتم."

بعد از اینکه دینا و صبا توی ماشین نشستند، پدرشان طرفمان آمد و همان طور جدی و آرام گفت:" بفرمائید"

سحر با احتیاط شروع کرد. اول از افسرده شدن بچه ها و بعد از ضعیف شدنشان توی درس گفت. بعد گفت:" البته می دانم شاید به من ربطی نداشته باشد ولی ببینید برای شما هم چقدر درد سر شده، اگر مادرشان باشد، هم برای شما خوب است هم برای بچه ها."

آقای خالقی کمی رنگ به رنگ شد:" کار ما از این کار ها گذشته خانم، بچه ها هم یک جوری بزرگ می شوند.کار نباید به اینجا می کشید که کشید، حالا دیگر باید تا آخرش رفت."

طوری صحبت می کرد، که معلوم بود هیچ کدام را از ته دل نگفته.

دوباره سحر به دست و پا افتاد:" مگر می شود بچه ها همین جوری بزرگ شوند آقای خالقی، دختر به مادر نیاز دارد. شما فقط خودتان را در نظر نگیرید. این بچه ها روز به روز دارند افسرده تر می شوند. کاش بیشتر به آنها فکر کنید."

آقای خالقی کمی سکوت کرد وبا خجالت گفت:"چه بگویم. والله راستش، این فقط بچه ها نیستند که افسرده شده اند، من خودم هم دلم برای خانمم تنگ شده و حال و هوای خوبی ندارم، ولی چاره چیست." احساس کردم این را که گفت، توی چشمش برق اشک افتاد.

سحر با هیجان و با حالتی مادرانه، شاید بهتر بگویم خواهرانه، گفت:" چاره اش که خیلی راحت است، می توانید بروید و خانمتان را برگردانید."

آقای خالقی روی ریش های نامرتبش دستی کشید و آرام گفت:" راستش را بخواهید، خانواده ی من تهران نیستند و هنوز از جریان ما خبر ندارند. خودم هم چند بار خواستم کاری بکنم ولی نمی دانستم چطور می توانم شروع کنم."

سحر با صورتی که از هیجان و سرما سرخ شده بود گفت:" خوب این را بسپارید به من و همکارم. ما کمکتان می کنیم."

فردای آنروز از خانم خالقی خواستیم بیاید مدرسه و همان حرف ها را برایش گفتیم. از افت بچه ها و افسرده شدنشان شروع کردیم، تا جریان ناراحتی همسرش. سحر برای اینکه موضوع را خیلی بغرنج کند از ضعیف تر شدن آقای خالقی نسبت به اولین روزهایی که دنبال بچه ها می آمد، گفت و از اینکه دیروز حرف شما را که می زد، حسابی گریه کرده و احساس ندامت داشته. خانم خالقی زود تر از چیزی که فکر می کردیم حرف هایمان را پذیرفت. شانه ها را در هم جمع کرد:" راستش را بخواهید من خودم هم از این وضعیت راضی نیستم، اگر خالقی لج بازی نمی کرد کار به اینجا نمی کشید."

برنامه ی آخر هم این شد که آقای خالقی با یک دسته گل برای دلجویی برود خانمش را برگرداند خانه.

صبا عضو گروه تئاتر کلاس اولی ها ست و از دور که نگاهش می کنم، گیج گیج ایستاده بینشان و همان طور کوچولو، از پائین ، مات و مبهوت نگاهشان می کند و مثل بقیه دائم نقش کوچکی که به او محول کرده اند را فراموش میکند.

من وسحر هم ، کمک بقیه، داریم کاغذ و گوی رنگی به در و دیوار آویزان می کنیم.

صبا و دینا برای من و سحر هدیه ی عید دو تا سبزه ی خیلی تازه و قشنگ و کارت تبریک آورده اند. کارت را خودشان درست کرده اند. نقاشی کارتی که صبا به من داد، یک خانواده است که کنار سفره ی هفت سین کوچکی نشسته اند. انگار منتظر تحویل سال باشند.