خلبان ورود هواپیما را خاک ایران به اعلام میکند . حتی هنوز پیاده نشده هم حس آشنایی وجودم را پر کرده. تمام طول پرواز در فکرش بودم. هدایایی که مخصوص برای او خریده ام را توی چمدان نگذاشته ام.میخواهم همان توی فرودگاه سوغاتش را بدهم و اینهمه دوری را از دلش بیرون بیاورم . فکرش حتی یک لحظه از ذهنم خارج نمیشود. دوست دارم اولین صورتی که در میان کسانی که در فرودگاه به استقبالم آمده اند میبینم ، صورت او باشد. دوست دارم از دور به رویم لبخند بزند و آن چال همیشگی روی صورتش بیفتد . چقدر دلم برای خنده های کودکانه اش تنگ شده. دلم میخواهد بنشینم و از این پنج شش سال دوری برایش بگویم و بگویم تمام مدت فکر تو بود که آرامم میکرد.


می نشینم برایش همه چیز را می گویم. می گویم دیدی این مدت هم تمام شد و آنهمه گریه و ناراحتیت بی دلیل بود؟ می گویم دیدی اگر به حرف تو گوش می کردم و نمیرفتم حالا نه از نظر مالی در این حد بودم و نه از نظر تحصیلات. می خواهم روزی که میروم از دائی خواستگاریش کنم ، همان عطری را بزنم که همیشه عاشقش بود .

مغازه دار از انتخاب کردنش هم خنده اش گرفته بود ، هم حسابی حرصش در آمده بود .

روی میز را پر کرده بود از شیشه های عطر و ادکلن با در های باز و بسته. صاحب مغازه در آنها که باز بود ، تند و تند می بست و آرام آرام زیر لب غر میزد که اینطوری الکلشان میپرد ، ولی سپیده اصلا حواسش نبود و دوباره در آن شیشه هایی که بسته شده را باز میکرد و عمیق بو میکشید. چند دقیقه ای که گذشت رو به من کرد و با ابروهایی که بالا جهیده بود و صورتش را معصومانه ترکرده بود گفت ، رضا جان دیگر هیچ بویی را حس نمیکنم بوی همه شان یکی شده . خندیدم و مغازه دار گفت خانم ، گفتم که از همین اولی ها یکی را انتخاب کنید . آخر هم هیچ کدامشان را نتوانست انتخاب کند و خودم همین را خریدم که همیشه میگفت عاشق بویش است.

نمیدانم اولین کسی که دیدم او بود یا صورتهایی که قبل از او چشمم رویشان افتاد را ندیدم . چقدر عوض شده ، چقدر با وقار و خانمانه شده .یقینا من هم خیلی تغییر کرده ام که اینقدرغریبه نگاه میکند ، نمیدانم تصور من است یا ..... نگاهش سرد سرد است . منتظر بودم لبخند بزند و کودکانه برایم دست تکان بدهد . پیش خودم میگویم حتما مرا نشناخته. چمدانم را روی چرخش میکشم و نگاهم را در نگاهش میدوزم ....

منتظر با چشمهای قرمز از گریه کردنهای به گفته ی خودش چند شب گذشته نگاهم میکرد .

-" رضا مطمئنی میخواهی بروی؟ یعنی اینقدر رفتن برایت اهمیت دارد که حاضری تمام چیزهایی را که اینجا داری بگذاری و بروی؟ نمی ترسی وقتی که برگشتی خیلی هاشان را از دست داده باشی؟

- " مثلا چه چیز را سپیده جان؟ من قرار است بروم و خیلی چیز ها را به دست بیاورم ، خیلی چیز هایی که حالا ندارم و با رفتنم همه را به دست می آورم . تو دوست نداری روزی که با هم ازدواج میکنیم من خیلی بهتر و بالا تر از این باشم که هستم ؟ من که این کار را فقط برای خودم نمیکنم ، این به نفع آینده ی هر دو تامان است"

- "تو الانش هم برای من بهتر از هر چیز و هر کسی هستی .مگر من چه میخواهم جز حضور تو؟ این تصمیمت را هم گردن من نیانداز ، من هیچ به رفتن تو راضی نیستم و هیچ چیز هم بیشتر از این که هستی از تو نمیخواهم . در ضمن پدرت الان در سنی نیست که بتوانی مطمئن باشی تا کی هست و تا کی میتوانی کنارش باشی ، نمیترسی از اینکه برگردی و پشیمان شوی چرا کنارش نماندی؟"

- " میدانی ؟ من همیشه فکر میکنم زندگی انسان مثل زندگی یک پرنده است ، پرنده میتواند توی قفس بماند و هر روز آب و دانه اش را برایش بریزند و تو همان قفس خوش باشد ، ولی میدانی در کنارش چه چیز هایی را از دست میدهد؟ آزادیش را ، زندگی در طبیعت و تمام تجربه هایی که میتواند با حضورش در محیط داشته باشد. دوست ندارم وابستگیهایی که میگویی برایم بشوند همان قفس و نگذارند آزاد باشم . من مطمئن هستم تمام چیز هایی که اینجا دارم همیشه هستند و فرصت دارم با خیال راحت بروم دنبال آن چیز هایی که ندارم . " خندیدم و توی صورتش نگاه کردم " با قولی که داده ای هم که خیالم از بابت تو راحت است ، تو را که داشته باشم دیگر چیزی نگرانم نمیکند . "

باز اشک در چشمانش جمع شد و روی صورتش جاری شد . آنقدر هیجان رفتن را داشتم که حالش را نمی فهمیدم . باز نگاهم کرد و گفت " مطمئنی میخواهی بروی ؟ مطمئنی پشیمان نمیشوی؟ "

نگاهم را از روی صورتش برگرداندم وانگار اینبار نوبت او ست. نوبت اوست که نگاهش را از نگاهم بردارد و وحشت این حرکتش توان کشیدن چمدان روی چرخهایش را از من میگیرد.

"رضا، نگران نیستی که وقتی برگردی سنت برای ازدواج بالا رفته باشد؟ آن موقع تو پیر پسری و من یک دختر ترشیده ." وخندید.اذیتش کردم . دستهایم را پشت سرم تکیه زدم و گفتم " ازدواج هیچ وقت برای مرد دیر نمیشود . در هر سنی ، با یک موقعیت خوب مالی و اجتماعی، میتواند یک زن خوب گیر بیاورد. خب من هم دارم میروم همین ها را بدست بیاورم ." از حرفم دلگیر شد.این را از نگاهش فهمیدم . دیگر صحبتش را ادامه نداد. حرف هم نمی زد. فقط ساکت رو به رو را نگاه کرد و من هم سکوتش را نشکستم.

شهاب کنارش ایستاده .چقدر دوشادوش و نزدیک به هم.از این وضعیت خوشم نمی آید. باید به او بگویم از این وضعیت خوشم نمی آید ، دوستم دارد، اگر از او بخواهم دیگر نمیگذارد شهاب اینقدر نزدیکش بایستد. همیشه میگفت دوست دارد از آن مرد های غیرتی باشم و بعدش میخندید.

روزمهمانی به مناسبت رفتنم بود که آمد و آرام کنارم نشست . معذب بود . حرکاتش این را میگفت . آرام و طوری که توجه کسی را جلب نکند سرش را نزدیکم آورد و گفت : رضا ، نمی خواهی قبل از رفتنت بیایی با پدرم صحبت کنی؟ "

خندیدم و گفتم " دایی مرا دوست دارد ، از بابت او نگران نیستم ، ولی دلم میخواهد روزی که می آیم خواستگاریت ، چیزی باشم که دوست دارم و همه آرزو بکنند جای تو باشند . " اخمهایش در هم رفت " اگر در این مدت من ازدواج کنم چی؟ این ناراحتت نمیکند؟ " حرفش دلگیرم کرد ولی به روی خودم نیارودم " خوب اگر بخواهی با کسی ازدواج کنی که شرایطی را که دوست داری را دارد و ازدواج با او خوشحالت میکند ، مطمئن باش این موضوع مرا هم خوشحال خواهد کرد . " خواستم غرور را تمام کنم و گفتم " یک قولی هم به من بده ، قول بده اگر تو این مدت کسی پیدا شد که شرایطش دلخواهت بود ، فکر من را نکنی . قول بده تصمیم عاقلانه ای بگیری و اگر خواستی با او ازدواج کنی. " دلگیر نگاهم کرد و پرسید " یعنی اینقدر برایت بی اهمیت هستم؟ مگر من میتوانم کسی را بیشتر از تو دوست داشته باشم؟ "

شهاب با خنده ای خاص به سمتمان آمد و گفت "به به ، داری از تک تک فامیل قبل از رفتنت حلالیت میطلبی؟ فکر کنم دیگر نوبت من رسیده باشد. " این را گفت و عمیق به سپیده نگاه کرد " سپیده خانم فکر کنم خاله کارتون داشت و دنبالتان میگشت."

مضطرب و پریشان ، سریع از کنارمان دور شد .دیگر نگاهم نکرد . روز رفتنم هم در فرودگاه ندیدمش. نیامده بود؟ اگر می آمد حتما می دیدمش. چرا تمام این افکار حالا سراغم آمده ؟ حالا که زمانی فکر میکردم اگر روزی در این شرایط باشم همه چیز دارم و میتوانم خوشبخت ترین مرد باشم.

مادرم پشت تلفن گریه میکرد . میگفت کاش تو هم ازدواج میکردی و میرفتی رضا جا ن ، هم حالا تنها نبودی که تنهاییت اینقدر مرا نگران کند و هم به هر حال زندگیت را شروع کرده بودی ، همه ی پسر های فامیل دارند ازدواج میکنند و تو ماندی ."

خندیدم و گفتم " پس مادر من چرا گریه میکنی ؟ مگر ما چند پسر تو فامیل داریم که اینقدر نگرانی ؟ مطمئن باش تعدادشان آنقدر نیست که تو ایران دیگر برای من زنی باقی نماند ، تازه حالا نمیگویم چرا، ولی شما نگران من نباش ، تا بیایم ایران اولین کاری که بکنم همین است. خیالت راحت " این را که گفتم صدایش چند لحظه نیامد . پیش خودم فکر کردم ارتباط قطع شده .

مادرم به قسمت ورود مسافران آمده . صورتش اشک آلود است و معلوم است ساعتها گریه کرده. نزدیکش که میشوم بغلم میکند و روی سینه ام چند دقیقه ای گریه میکند. لباس هایم را بو میکشد و باز هم گریه میکند. پیشانی و چشمهایش را میبوسم و نگاهم را به طرف سپیده می سرانم .

شهاب دست پسر بچه ی یکی دوساله ای که در دستش است را میدهد به سپیده و خودش به طرفم می آید. پسر بچه نگاهم می کند و می خندد. خنده اش آشناست . وقتی میخندد همان چال صورت سپیده توی صورتش می افتد. به سپیده نگاه میکنم ، نگاهش را سرد و غریبه از من برمیدارد خم میشود و بچه را بغل میکند و می بوسد . در گوش مادرم آرام میگویم " آن بچه ای که دستش در دست سپیده است مال کیست ؟" و مادرم بی صدا و عمیق تر روی سینه ام گریه میکند.