می تواند باشد و نباشد.

می تواند ببیند و نبیند.

می تواند نفس بکِشد و نَکِشد، و حتی می تواند بکُشد، یا بمیرد.

می تواند پرسه زدنهای سرگردان آنهایی را ببیند که دیگران نمی بینند.

این اتاق شماره ندارد.

تمام اتاقهای این مهمان پذیرِ سوت و کور، شماره دارند، الا این یکی.

و من... همین را برای اقامت چند روزة خودم و ندا انتخاب کرده ام.

ندا... بهترین دوستم... عشقم... همسرم...


 

کسی که تا چند وقت پیش فکر می کردم تنها اوست که می توانم بیشتر از چشمهایم به او اعتماد داشته باشم و حالا.... تمام رویاهایم نقشِ برآب شده.

حالا من یک بازنده ام.

همان قهرمان داستان که هنوز از میدان خارج نشده، بهای دل رحمی اش را می دهد و رقیب از پشت خنجر را درست فرو می کند تویِ قلبش.

همسرم.... با بهترین دوستم.

باید زودتر می فهمیدم. چطور اینقدر از زندگی ام غافل شدم؟ چطور توانست اینطور با مسائل بیهوده سرم را گرم کند که حالا بنشینم و نگاه کنم که چطور...

  • علی جان! چکار می کنی؟

خودش است. خودِ خیانتکارش... صدایش باز فریبم می دهد. صدای معصومش... انگار ساخته شده باشد برای فریبکاریِ همچو منی.

می خواهم حرفهایش را باور کنم. می خواهم معصومیت صدایش باز آرامم کند و فراموش کنم هر آنچه نداشته ام و باز قصرِ آرزویم را توی ذهنم همانقدر زیبا بسازم که با هم می ساختیم.

  • علی جان! کجایی آقا؟

نوک انگشتانش یخ کرده. این همان خیانتش را شهادت می دهد.

درست است از من می ترسد. شاید... شاید ته قلبش از من شرمنده است. دستش را از رویِ بازویم بر می دارد و از پشت دورِ شانه هایم حلقه می کند.

  • دلم برای صدات تنگ شده. می دونم کار داری علی. ولی یه چیزی بگو صداتو بشنوم، بعدش می رم.

باز دروغ می گوید.

آمده کنجکاوی کند ببیند کارم چقدر طول می کشد، تا برود پِیِ هرزگیِ خودش. خدایا! چقدر من احمقم.

  • نمی خوای داستانت رو برام بخونی؟

دلم می خواهد باز بنشینم و داستان ها و نمایشنامه هایم را برایش بخوانم. دلم می خواهد باز از نوشته هایم هیجان زده بشود و باز بعضی جاهایش آنقدر بترسد که دستم را بگیرد و از سرِ کارم بلندم کند و بگوید« من می ترسم علی... وای حتی بدونِ تو نمی تونم از اتاق بیرون برم.» و بنشینیم رویِ کاناپه و بچسبد به من.

آنقدر همانطور بنشینم تا خوابش ببرد.

صورتش را تویِ صورتم می آورد، لب بر می چیند:

  • جوابمو ندی قهر می کنم ها علی

حرف توی دهانم نمی چرخد. دستِ خودم نیست. انگار زبانم بند آمده باشد.

  • چیزی ننوشتم هنوز.

دلگیر حرف می زند:

  • همینی که داری می نویسی. ببینم. نکنه دیگه دوست نداری برام بخونی شون.

می خواهم فریاد بکشم. می خواهم بازو هایش را بگیرم و حالی اش کنم مشکلم چیست. می خواهم باز مثلِ گذشته شوم. ولی... خیانت بخشودنی نیست.

  • این داستان نیست.

لب هایش را بچه گانه جمع می کند:

  • پس چیه؟

حرکاتش دیوانه ام می کند. می خواهم باور کنم هنوز دوستم دارد و نمی توانم. می خواهم باور کنم خیانتکار نیست.

  • ندا!

بچه گانه خوشحالی می کند و بالا و پائین می پرد.

- هورااا... بله. بگو. بالاخره علی حرف زد.

هیجانت به خاطرِ چیست؟ اگر دلت به عشقی دیگر گرم نیست این همه شادی را از کجا می آوری؟

شانه ام را می بوسد.

اگر گناهکار نیست چرا اینقدر با من مدارا می کند. چرا این همه بی حوصلگی و افسردگی ام را نادیده می گیرد. اگر ریگی به کفشش نیست چرا با کوچکترین حرفِ من ذوق زده می شود.

صندلی ام را می چرخانم. بازویش را می گیرم و می نشانمش رویِ تخت.

  • ببین ندا... می خوام یه داستانِ جدید رو شروع کنم. می خوام موضوعِ کلی ش رو برات بگم، ببینی جالبه یا نه.

انگار خنده از توی قلبش خودش را بکشاند توی نگاهش. دستهایم را می گیرد:

  • وای علی. خیلی دوست دارم دوباره مثلِ اول ها بشیم. بگو.

و می خندد. ادایِ زنهای متشخص و افاده ای را در می آورد:

- آقایِ نویسنده! به خوب کسی مراجعه کردین تا نظرش رو راجع به طرحِ داستان بهتون بگه.

و سینه اش را صاف می کند و سرش را با افتخار بالا می برد:

- من یه حرفه ای هستم.

معصوم نگاهم نکن. اینطور نگاهم نکن. نمی توانم داستان را تویِ ذهنم بپرورانم. اینطوری کارم را خراب می کنی. خودت باش. نگاهت را همانطور که باید باشد نشان بده. خیانتکار، ترسیده، شرمنده، یا هر طور که فکر می کنی باید باشد.

تو کی هستی؟ شیطان؟ یا نگهدارندة روحِ تمامِ زنانِ خیانتکارِ تاریخ...

  • من سراپا گوشم.

نگاهش تعجب زده است. شاید سکوتم باعثش شده.

  • ماجرا... در واقع اصلِ ماجرا در بارة یک زن و شوهره.

چیزی آماده تویِ ذهنم ندارم. می خواهم بویی نبرد که از خیانتش با خبرم و در ضمن می خواهم مچش را طوری بگیرم که...

  • خوب این زن و شوهر خوشبختن یا بد بخت؟

مثلِ همیشه خودش کمکم می کند. یعنی هنوز حسش مثلِ گذشته است؟

  • نه! خوشبخت بودن. حالا زن بعد از سالها خوشبختی به مرد خیانت می کنه.

دلم می خواهد یک نشانه توی حرکاتش ببینم. یک عکس العمل، یا هر چیزی که...

  • مرد هم احساس می کنه بدون زن نمی تونه به زندگیش ادامه بده.... یعنی می دونی؟ اونقدر عاشقِ زنش بوده.... اونقدر که نمی تونسته این گناهش رو ببخشه. می فهمی که چی می گم؟ احساس می کرده همه چیزش رو از دست داده.

صورتش سرخ می شود. سعی می کند دستهایش را از توی دستهایِ من در بیاورد.

  • وای علی جون! خیلی دستم رو محکم گرفتی.

مطمئنم دارد رد گم می کند. به دستهایش نگاه می کند. انگشتانش سرخ شده.

مطمئنم از فشارِ دستِ من نیست. ترسیده.

درست حدس زده بودم. ترسیده و خون دویده تویِ صورت و نوکِ انگشتانش. همیشه که می ترسید همین طور بود.

سرِ انگشتهایش را می مالد. ولی انگار دیگر مشتاقِ شنیدنِ بقیة داستانم نیست.

بقیه اش را خودش خوب می داند. بقیه اش ماجرایِ یک زنِ خیانتکار است. آرام نگاهش را بالا می آورد و زیر چشمی نگاهم می کند:

  • خب! می گفتی!

خدایا! دلم می خواهد سرش فریاد بکشم. دلم می خواهد...

  • خب! ماجرا همینه دیگه. اصلِ ماجرا اینه.

خودش را نمی بازد. انگار سعی می کند لبخند بزند و ...

  • این می تونه خیلی جالب باشه! موضوعش که جالبه. ولی... آخرش چی می شه؟ می دونی قراره چه اتفاقی بیفته؟

آخرش؟ کاش می دانستم چه پایانی دارد. کاش عاقبتِ این عشقِ ناکام معلوم بود. کاش می دانستم...

  • تو دوست داری چی بشه؟ ها؟

اینطوری نشسته تسلط ندارم. باید بلند بشوم و رویِ محیطِ اطرافم مسلط بشوم.

تویِ این اتاقِ کوچک نمی توانم خیلی اینطرف و آنطرف بروم.

راه می روم. راه می روم تا ذهنم را جمع و جور کنم:

  • تو نظرت چیه ندا؟ تو زنی! تو خوب می تونی احساساتِ یک زن رو تویِ این شرایط درک کنی. اصلا تو زنِ داستان! فکر می کنی یه زن چه دلایلی برای خیانت می تونه داشته باشه؟

موهایش را آرام از رویِ شانه اش عقب می دهد:

  • خُب! من... نمی دونم.

حرکاتش عصبی ام می کند.

  • نه! بگو ندا. فکر کن. فکر کن ببین چه چیزی می تونه باعث بشه یک زن خیانت کنه.

نگاهش انگار ترسیده باشد.

فکر می کند؟ دارد توجیه پیدا می کند؟

  • خُب... شاید شوهرش رو دوست نداره... یا...

نمی دانم و می دانم چرا صدایم فریاد می شود:

  • چرا... چرا شوهرش رو دوست داره ندا... یه زمانی عاشقش بوده. مگه می شه حالا دوستش نداشته باشه.

ترسیده نگاهم می کند. مچش را گرفته ام؟

  • اینطوری داری منو می ترسونی علی...

نگاه ترسیده اش را دوست دارم. یادِ خاطراتِ شیرینی می افتم که حالا فرسنگها از همه شان دورم.

انگار تویِ خوابم... ولی باز دستهایم را می گیرد.

  • علی من می ترسم.... خیلی ترسناک داستان تعریف می کنی. می خوای آخرش رو چی بنویسی؟

سردی دستهایش آرامم می کند. انگار سرمایش منتقل می شود به دانه دانة سلول هایم و یکی یکی شان را آزاد می کند.

  • ندا! دوست ندارم شوهرش رو دوست نداشته باشه. من می دونم دوستش داره.

چشمهایِ ترسیده اش مثلِ نگاه بچه گربه شده. مثلِ همانی که همیشه بود. دلم می خواهد فکر کنم اشتباه می کنم. دلم می خواهد همه چیز را بگویم و با اطمینان بغلم کند و بگوید که هرگز به من خیانت نکرده. بگوید تنها کسی را که تویِ دنیا دوست دارد من هستم. همانطور که قبلا بودم. همانطور که حتی من را به خانواده اش ترجیح داد و به بهایِ بودن با من، طرد شدنِ از طرفِ آنها را تحمل کرد.

شاید دارم اشتباه می کنم. شاید همه اش فکر و خیال است. اگر تنها دلیلِ یک زن برای خیانت این باشد، محال است ندا به من خیانت کرده باشد. وای ندایِ من... آیا درباره ات اشتباه می کردم؟ آیا ...

- شاید هم... اونقدر عاشقِ کسی شده که عشقِ اولش در مقابلِ اون عشق رنگ باخته.

صدایت گوشم را کر می کند. آرام حرف می زنی، ولی انگار برای شکنجه ام صدایت را با قویترین دستگاه ها، مستقیم تویِ سرم فرو می کنند. انگار کاسة سرم را برداشته اند و رویِ مغزم را با سیم هایِ داغ می سوزانند.

سرم می سوزد. تویِ گوشهایم تیر می کشد. احساس می کنم شکنجه گران دست و پایم را از طرفین با دو ماشین آنقدر می کشند که می خواهد از بدنم جدا شود.

سرم تیر می کشد.

  • علی... علی چی شده؟ چرا سرت رو اینطوری تویِ دستهات گرفتی؟ اینطوری نکن. من می ترسم.

دستهایم را رویِ گوشم می گذارم.

  • برو بیرون ندا. برو بیرون. من حالم خوب نیست. می خوام تنها باشم.

دستهایِ خیانتکارش را دورِ شانه ام می گیرد.

  • من بدونِ تو نمی رم. چطور می تونم برم وقتی می بینم حالِ تو اینطوریه؟

دستهایش را از رویِ بدنم می کَنم. جای دستهایش رویِ تنم می سوزد. انگار بدنم از حرارتِ گناهش تاول زده باشد.

  • من باید فکر کنم.

دلگیر حرف می زند:

  • می خوای به داستانت فکر کنی؟ برای همین من باید برم؟

نگاهش نمی کنم.

  • آره....

رفتنش را نمی بینم. فقط دور شدنِ صدایِ پایش تویِ راهرویِ مهمان پذیر می پیچد تویِ سرم.

چشمهایم سنگین است. قهوة روی میزم یخ کرده و حلقة پائین رفتنش افتاده دورِ لبة استکان.

هیچ وقت قهوه را شیرین نمی کنم. انگار تلخی اش، تلخی ناکامی هایِ زندگی ام را بیرنگ می کند.

            *    *    *

ساعتهاست که داستانم را تمام کرده ام و همین طور نشسته ام منتظرِ آمدنِ نقشِ اولِ نمایشنامه ام.

ندا حتی برای نهار هم نیامد. حتما سرش گرم است.

گربة هرزه را دیگر نمی شود خانگی کرد. به هرزگی عادت می کند. هر جا و هر آشغالدانی را که پیدا کند می رود و می چپد تویِ آن.

چه چیزیست تویِ وجودِ این زنها؟

به هیچ عهدی پایبند نمی مانند.

چه توقعی می توانم داشته باشم؟ یک روز به خاطرِ من از پدر و مادرش گذشت و حالا.... به خاطری مردی دیگر از من....

هوا دارد تاریک می شود و فضای کم نورِ اتاق از پشتِ این پرده های کهنة زرشکی مثلِ عکاسخانه شده.

مثلِ عکاسخانة خودم.

شاید تمامِ اینها تقاصِ کارهایی ست که روزی انجام داده ام.

هیچ کدام از زنهایی که عکس هاشان را تویِ آن عکاس خانه ظاهر می کردم از کارم خبر نداشتند.

کجا هستند؟ عکس ها را با خودم آوردم. تویِ ساکِ خودم؟ یا...

اینجاست.

می خواهم تمامشان شاهد ناکامیِ زندگی ام باشند. شاید اینطوری از گناهانم بگذرند.

باید عکس ها را بچسبانم به دیوار. باید همه را بچسبانم....

حالا تمامِ دیوار ها پر شد از زنانی که می خواهند شاهدِ سرنوشتِ زنِ داستان و زندگیِ من باشند.

در باز می شود. خودش است.

  • علی! بیداری؟

تنها نوری که اتاق را روشن کرده نورِ صفحة کامپیوتر است.

  • علی! چرا تو تاریکی نشستی؟

و دست می برد تا چراغ را روشن کند. فریاد می کشم.

- روشن نکن!

وحشت زده نگاهم می کند. نمی خواهم بترسانمش. صدایم را پائین می آورم.

  • نکن عزیزم. چراغ رو روشن نکن.

کلافه شده. صدایش ترسیده و این را دوست دارم. این صدا، من را یادِ خاطراتِ شیرینی می اندازد.

  • چرا روشن نکنم؟ اینطوری دلم می گیره.
  • باید داستان رو تویِ این نور بخونم تا تاثیر گذار باشه.

می نشینم پشتِ کامپیوتر و روی صندلیِ کنارم می زنم:

  • بیا بنشین اینجا. بیا! می خواهم داستانم را برایت بخوانم.یا...

خودش بخواند بهتر است. آنوقت من آزادیِ عملِ بیشتری دارم. آنوقت می توانم صحنه به صحنه با داستان پیش بروم. جا بجا می شوم.

  • تو بشین پشتِ کامپیوتر و خودت داستان رو بخون.

می نشیند کنارم و دستش را روی پایم می گذارد. دستهایِ یخ کرده و عرق کرده اش را. سرمایش را از رویِ شلوار هم حس می کنم.

  • ببین! اسمِ دو شخصیتِ زن و مردِ داستان مثلِ اسمِ من و توئه! ندا و علی!

گله می کند:

  • حالا چرا برایِ این داستان اسمِ خودمون رو گذاشتی؟ اون همه داستانِ خوب رو که گفتم اسمِ خودمون باشه، قبول نکردی، روی این یکی اسمِ خودمون رو گذاشتی؟

می خواهم بگویم خواستم تویِ این آخرین داستان حرفت را گوش داده باشم که جواب می خواهد.

  • من به خاطر تو این کار رو کردم عزیزم. حالا بخونش. قضیه اون طوری که تو فکر می کنی نیست. دوست نداشتی عوضش می کنیم.

چشمهایش را تنگ می کند و به دیوار ها نگاه می کند. شک کرده؟ متوجهِ چیزی شده؟

  • علی! به در و دیوار عکس چسبوندی؟ چرا نمی ذاری چراغ رو روشن کنم؟

دستش را می گیرم و رویِ صندلی می نشانمش.

  • نشونت می دم. ولی اول داستان رو بخون... آخرِ سر نشونت می دم.

با موس صفحات را بالا و پائین می کند.

  • همین؟ همین چند صفحه س؟اگه می دونستم اینقدر کوتاهه زود تر برمی گشتم.

نوشتنِ زندگیِ من نیاز به تعداد صفحات بیشتر ندارد. همین چند صفحه کافیست.

  • آره همینه. البته شاید این آخرش باشه. بخون. بلند بخون من هم بشنوم.

صفحة اول را می آورد.

و بهار فرا می رسد و طبیعت تنِ لختِ دنیا را سبز پوش می کند.

پرنده ها روی درختان و توی آسمان و ماهی ها تویِ دریا عاشق می شوند و آشیان می سازند.

بره ها تویِ مراتع دنبالِ هم می دوند و کلاغ ها حتی برایِ صدمین سال، هنوز عاشقِ همند.

و چه کسی باور می کند که مار هم عاشق شود.

مار هرگز عاشق نمی شود، و تویِ این ماجرا مار، تنها شاهدِ عشق و زندگیِ دیگران است.

حسد می ورزد، شیطان می شود و خیانت می آموزد، و دستِ آخر به دورِ خیانتکار حلقه می زند و با روحش یکی می شود.

  • علی! پس من و تو کوشیم؟

اینطوری افکارم را پاره پاره می کند. نگاهم رویِ صفحه مانده.

  • من و تو... حالا پیدا می شیم. دنبالِ اسم نباش. هر زنی که هست، تو هستی و هر مردِ داستان هم من.... حالا بخون...

    صدایش ترسیده و کلافه است. حسِ خوبی دارم.

    اینطوری احساس می کنم هنوز روابطمان مثلِ گذشته است.

    احساس می کنم هنوز دوستم دارد و هیچ اتفاقی میان او و مردِ دیگری نیفتاده.

درست نوشته ام. مرد بجز زن هیچ کسی را نداشته و ندارد. او را ستایش می کند. مرد زن را از وجودِ خودش هم بیشتر دوست دارد. اما...

حواسش به داستان است؟ چقدر کند می خواند.

زن همیشه همان حوّاست. فریب خورده و فریبکار.

چطور عشقِ مرد را نمی بیند؟

با اولین انگیزه عاشق می شود و مردش را فراموش می کند، و می نشیند منتظرِ تاریکی. چشم می دوزد به چشمهای عاشقِ مرد، و مرد با همان نگاه به خواب می رود.

زن پنجرة کلبه شان را باز می کند، و درست مطابق قرار با معشوقِ جدیدش، زوزه می کشد. چیزی درست شبیهِ زوزة گرگ.

و زوزة گرگی از بیرون.

این قرارشان بود.

و لباسش را می درد و تکه هایش را پخش می ریزد جلویِ کلبه. کمی خونِ پرنده و ....

همه چیز آماده است. برای اینکه با معشوقش فرار کند و مرد را در اندوهِ پاره شدنِ خودش به دستِ گرگ بگذارد و برود.

دیگر نمی خواهد او دنبالش بگردد.

معشوقش نشسته پشتِ درِ کلبه.

کارها تمام شده.

معشوق با ناز و عشق تویِ صورتش می خزد و نگاهش می کند. از رویِ گوش تا گردنش را آرام نوازش می کند.

دست در دست هم، تویِ همان تاریکی، تویِ دشت می دوند و از همه چیز و همه کس فرار میکنند.

انگار همه جا روشن می شود. یک چیزی شبیهِ داستان هایی از بهشت.

معشوق دستِ زن را می کشد زیرِ درختی که تمامش پر است از شکوفه های نورانیِ شیشه ای.

و در آن قصرِ نور زندگیِ جدیدی را می خواهد شروع کند...

زندگی جدید! تا اینجا خوب است، ها؟.... همیشه شروعش زیباست ندا. همیشه!... ولی افسوس از پایانش....

معشوق بدنِ زن را بوسه باران می کند. دستهایش را، انگشتانش را، صورتش را... و جای هر بوسه می شود سایة شکوفة یک قلب.

حالا صورت هاشان درست مقابل هم است. نگاه هاشان تویِ نگاهِ هم، و زن چشم هایش را لحظه ای می بندد تا شیرینیِ رویایش را با تمامِ وجود لمس کند.

می خواهد چشمش را که باز می کند باز تویِ همان رویا باشد، ولی.... از معشوقش خبری نیست. آسمان سیاه شده و بویِ خاکستر می آید.

درختِ بالایِ سرشان، حالا کُنده ایست نیمه سوخته و دود از شاخه هایش بالا می رود.

و از همه وحشتناک تر.... این مار رویِ بدنش چه می کند؟

مار رویِ بدنش می خزد و سرش را آرام می آورد رویِ صورت زن.

نگاهش... نگاهش درست شبیهِ نگاهِ معشوق است.

این ممکن نیست.

مار دورِ بدنش حلقه می زند... و دورِ گردنش... و آنقدر او را تنگ در آغوش می کشد که که راهِ نفسش بسته می شود و هر شکوفة قلب روی تنش، می شوند هزاران مار کوچک که خودشان را بیرون می کشند.

... و زن می میرد و روحش پرواز می کند بر رویِ کلبة کوچکشان.

مرد هنوز منتظرِ اوست و مارهای کوچک روی جسدِ زن وول می خورند...

سکوت کرده. هیچ حرفی نمی زند و فقط نگاهش به مانیتور است.

  • خُب!
  • خُب!

منظورش چیست؟ سکوتش برای چیست؟

  • نظرت رو بگو...

حسابی توی فکر است. یعنی از کارش پشیمان شده؟ اگر این طور باشد.... شاید بتوانم ببخشمش...

  • خُب!... علی!.... این خیلی سیاهه.

دارد اعصابم را خراب می کند.

  • یعنی چی سیاهه؟ برای چنین زنی چه آیندة دیگه ای دوست داری ببینی، هان؟...

چطور نتوانستم این همه مدت بشناسمت؟ آنقدر زیبا نقشت را بازی کردی تا آخر توانستی نقشه ات را عملی کنی.

باید زود تر می فهمیدم دلیلی برای آنهمه مهربانی و صبورری نیست. فقط دلش می خواست من را به دست بیاورد و مدتی با من باشد و حالا.... بعد از این سالها حوصله اش سر برود و هوس چیز های دیگر کند.

درست است. هوسِ خیلی چیز ها کرده که تویِ آن شور و حالِ جوانی حالیش نبود. ولی دیگر فقط عشق نمی خواهد، دیگر یک زندگیِ عاشقانه، آن هم کنارِ من، که روزگاری می گفت تنها خواسته اش تویِ دنیاست، ارضاعش نمی کند.

راست است که می گویند هرچه از عمرِ آدم ها می گذرد، حریص تر می شوند.

ندا دیگر آن دخترِ هفده هجده ساله نیست.

دنیا هم آن دنیایِ هشت نُه سالِ پیش نیست. مادیات حرفِ اول را می زند. زرق و برق بیشتر شده و هر روز بیشتر می شود.

حتما ندا دلش می خواهد خیلی چیز ها داشته باشد که دخترانِ هم سن و سالِ او دارند.

وای.... خدایِ من.... حالم دارد به هم می خورد. حالم دارد از روحِ کثیف و حریصش به هم می خورد.

یعنی این همه عشق و محبتی که کنارِ هم داشتیم برایش کافی نبود؟

  • من روزِ اول گفته بودم چیزی جز عشق و محبت ندارم ندا، نگفتم؟

چشمهایِ گرد شده اش را می دوزد تویِ چشمانم.

  • یعنی چی علی؟ متوجه حرفت نمی شم.

خدایِ من. خدایِ من. این چه رازیست که روز به روز دارد زیبا تر می شود. دیگر آن دخترِ ساده و معصومِ گذشته نیست. انگار روز به روز از معصومیتش دور می شود و این زیباییِ شیطانی جایش را می گیرد.

دستش را می گیرم.

  • ندا بگو... بگو چرا داری به من خیانت می کنی؟

همین طور زل زده تویِ چشم هایم و دستهایش را آرام از دستم بیرون می کشد.

  • این چه حرفاییه که می زنی علی؟ دیوونه شدی؟

فریاد می کشم.

  • من دیوونه شدم؟ تو فکر می کنی من نمی فهمم؟ فکر می کنی خَرَم؟ نخیر! تو جُم بخوری من می فهمم چِته. فکر می کنی من از کارات خبر ندارم؟ اخبارِ تمامِ هرزگیهات پیشمه.

سراسیمه است. بلند شده و توی اتاق وول می خورد.

طرفِ کمد می رود و ساکش را بر می دارد. نمی گذارم. فکر کرده! فکر کرده من می گذارم به این سادگیها قسر در برود؟

فریاد می کشد.

  • چکار می کنی؟ دستم شکست علی. دستم رو ول کن.

می کُشمش. می کُشمش. زن خیانتکار فقط سزاوار مرگ است. تکانش می دهم.

  • چی کم داشتی؟ تو زندگیت با من چی کم داشتی. بگو... بگو...

تقلا می کند تا از توی دستهایم بیرون بیاید. فریاد می کشد.

  • چی کم داشتم؟ تو چی فکر می کنی؟ فکر کردی من دلم به چی خوشه. اخلاقت؟ رفتارت؟ مهربونیت؟ پولت؟.... تو چی خیال کردی؟ فکر کردی چی داری؟ حالا هم که دیگه داری جایی می ذاری که دستِ هیچ کس نمی رسه.

اشک می ریزد. گریه اش عصبیَم می کند.

  • حالا به من می گی که با کسی هستم؟ تو خجالت نمی کشی؟ خدایا... خدایا... من دارم تقاص چی رو پس می دم....

و دیگر فریاد نمی زند.

  • دلم برای پدر و مادرم تنگ شده. اونا منو نفرین کردن. حتما نفرینم کردن که حالا اینطوری دارم تقاص پس می دم. بدجوری دلشون رو سوزوندم علی.... دیگه نمی خوام باهات زندگی کنم. من می خوام برگردم پیشِ اونا. می خوام برم خونه...

فکر کرده من احمقم.

  • می خوای برگردی پیشِ اونا؟ یا می خوای بری با کسِ دیگه. راستش رو بگو. کی پشتِ این زندگی منتظرت نشسته و تو داری منو فدای اون می کنی؟ اون موقع جوون و خوشگل بودی که من باهات ازدواج کردم، حالا دیگه خبری نیست. برو خودت رو توی آینه نگاه کن ببین چه شکلی شدی. دیگه هیچی نیستی ندا خانوم. اونی که گفته حاضره یه بیوه زنِ زشت رو بگیره دروغ گفته. ببین هدفِ اصلیش چیه دخترة احمق...

انگار از چشمهایش آتش بیرون می ریزد. نگاهش وحشی شده. اینطور با نفرت نگاهم نکن ندا.... اینطور داغانم نکن.... بگو که نمی خواهی من را ترک کنی... بگو... بگو از بودن با من خوشحالی...

  • خجالت بکش مردیکة کثافت.... ولم کن. ولم کن کثافت.... آره می خوام برم. من می رم اونوقت ببین کیا دنبالم میان.... ولم کن.

دلم میخواهد خفه اش کنم. نمی خواهم یک کلمة دیگر از حرفهایش را بشنوم. احساس می کنم دستهایم دیگر توان ندارند. بی حسّ بی حس شده اند. می چسبانمش کنارِ دیوار و فقط نگاهش می کنم.

جلویِ دهانش را می گیرم.

نمی خواهم حرف بزند. می خواهم توی چشمانش نگاه کنم. می خواهم چیزِ دیگری را جایِ واقعیت توی آنها پیدا کنم.

چقدر نگاهش را دوست دارم. چقدر چشمانِ زیبایش را دوست دارم. نگاهش جادة بی انتهاییست به تمامِ خاطراتِ خوشِ این سالها.

کم کم آرام می شود. دیگر تقلا نمی کند، فقط همینطور مات نگاهم می کند. شاید نگاهِ من هم برای او همین حس را دارد...

            *    *    *

خدای من... چه خبر است.... اینها اینجا چکار می کنند؟

  • آقای علیِ ذاکری... درسته؟

اسم من را از کجا می داند؟ با این لباسش.... دنبال چه چیزی هستند؟ ندا... ندا...

  • من، رستمی هستم، بازپرس ویژة بخش جنایی.

یواش حرف می زند. انگار نمی خواهد کسی صدایش را بشنود.

  • راستش من و همسرم از خوانندگان کتابهای شما هستیم. از دیدنتون خیلی خوشحالم.... البته کاش توی شرایط بهتری همدیگه رو می دیدیم.

چقدر حرف می زند.... حرفهایش حوصله ام را سر می برد....

  • ندا... ندا کجاست؟ ندا رو کجا بردید؟

کنارِ اتاق؟.... همان گوشه افتاده بود.... چه بلایی سرم آمده؟ انگار آخرین خاطراتم مربوط می شود به سالها پیش.

باید بروم آن گوشه.

جمعیت را کنار می زنم. نور فلاشهای متوالی می افتد گوشة دیوار. همان گوشه که آخرین بار ندا را دیدم.

وای.... وای.... خدای من....

  • خدای من.... ندا.... چه بلایی سرش آوردید.

نمی توانم روی پاهایم بیاستم. سست شده اند. دارند می لرزند. نیمی از لباس و بدنش آتش گرفته. می نشینم کنارش و دستهای سوخته اش را توی دستم می گیرم.

  • بلند شو ندا... اینکار رو با من نکن....

و فریاد می کشم.

- ندا... منو تنها نذار... خدایا...

این مردک احمق اینجا چکار می کند. سئوال پیچم کرده و منتظر جواب است. دلم میخواهد خفه اش کنم.... ولی نمی توانم. بلند می شوم و توی صورتش براق می شوم.

  • تو چی می گی؟.... تو اینجا چکار می کنی؟

هنوز مودب حرف می زند. کارهایش دیوانه ام می کند، و حرف هایش...

  • آقای ذاکری، فکر می کنم حالتون خیلی مناسب نیست. ولی متاسفانه باید به چند تا سئوال جواب بدید.

سکوت می کند. برگه های توی دستش را نگاه می کند و...

  • شما یک ساعت بعد از نیمه شب با نیروهای پلیس تماس گرفتید و اعلام کردید که توی مهمانپذیر نبودید و وقتی که برگشتید، با جسد همسرتون مواجه شدید که گویا خود سوزی کردن.

من؟.... انگار خواب می بینم... هیچ چیز یادم نمی آید. هیچ چیز... از حرف هایی که می زند سر در نمی آورم.... بیدار شو....علی بیدار شو....

دلم می خواهد ندا صدایم بزند و از این کابوس خلاصم کند.

  • متاسفم که این حرف رو می زنم، ولی توی همین بررسی های اولیه پزشک ما متوجه شده که مقتول قبل از سوختگی، دچار خفگی شده.

خفگی؟... امکان ندارد... آنموقع من کجا بودم که نتوانسته ام کمکش کنم.... من هیچوقت ندا را تنها نمی گذاشتم. همیشه مواظبش بودم...

  • و در ضمن، طبقِ اظهاراتِ ساکنین و مسئول پذیرشِ مهمانپذیر، در زمان وقوع حادثه، شما نه از اتاق خارج شدید نه از مهمانپذیر.