باید منتظرش بمانم. اگر واقعا بخواهم بروم، باید ببرمش در یک گوشه ی ذهنم، کنار تمام خاطرات فراموش شده. کنار خاطرات فراموش شده ای که از پدرش دارم.

زنگ خانه را که زدم منتظر نماندم. آمدم توی ماشین نشستم. همه می دانند من هستم. دیگر بعد از این شش ماه عادت کرده اند هر پنج شنبه ، همین ساعت بیایم دنبالش.

از در خانه که خارج می شود، با آن جثه ی ظریف، با آن موهای فر از دو طرف بسته شده، با آن کیف مدرسه ایکه از بزرگی توی دستانش مثل چمدانی می ماند، دلم می خواهد بروم و در آغوش بگیرمش ولی نگاهش هم نمی کنم. مثل هر هفته هم برای کمکش از ماشین پیاده نمی شوم. انگار ندیدمش. نمی خواهم از من خاطره ی خیلی زیبایی برایش بماند... 

 

 


دوست دارم از رفتنم، از اینکه سعی کرده ام فراموشش کنم ناراحت نشود. در ماشین را برایش باز می کنم. کیف را با دو دست، به سختی بالا می کشد. نمی تواند بیاوردش توی ماشین. سرش را یک بری می کند و با تعجب می پرسد:" نمی خواهی کمکم کنی؟" صدایش قلبم را می لرزاند. از حرکاتم پشیمان می شوم.

توی ماشین که می نشیند، دست های کوچکش را دور گردنم حلقه می کند و صورتم را با فشار می بوسد و می گوید دلش برایم تنگ شده بود. اشک گوشه ی چشمم می آید. می خواهم روی صندلی بنشانمش، ولی محکم بغلم کرده و نمی توانم. دست هایش را آرام از دور گردنم باز می کنم و می گویم باید راه بیفتیم. باز با تعجب نگاهم می کند ولی اینبار حرفی نمی زند. آرام می نشیند و تکیه می دهد به صندلی. صورتش را بر می گرداند طرف خیابان و دستش را می گذارد زیر چانه اش. چقدر کوچک است. دلم می خواست تا ابد می توانستم توی آغوشم بگیرم و ببوسمش. شاید روزی بفهمد این کار ها را برای خودش کردم. حرف نمی زند. دلم از سکوتش می گیرد. می گویم:" خوب چه خبر؟" انگار منتظر این حرف باشد دوباره می بخشدم و به طرفم بر می گردد. وقتی حرف می زند گوشه ی لبانش چال می افتد. خیلی حرف برای گفتن دارد. از اخبار خانه می گوید. از بابا و زنی که با او زندگی می کند.

او را ندیده ام، ولی یک حسی نمی گذارد از او  خوشم بیاید. نه این که به او حسادت کنم. نه. بهرام را با تمام  خوبی و بدیش بخشیدم به او. سحر هم خیلی دوستش دارد. این هم نارا حتم نمی کند. ولی هر بار که سحر پیش از اسمش یک مامان می گذارد، مثل این است که با یک پتک می کوبند توی سرم.حرفش دیوانه ام می کند. نمی دانم چرا بهرام را مجبور نمی کند سحر را بدهد به من تا خودشان راحت تر زندگی کنند. سحر گفته زن یک دختر دارد هم سن و سال او. شاید هم می گوید و بهرام قبول نمی کند. شاید می خواهد مرا آزار کند.

وکیلم می گفت می تواند یک ساله کار رفتنم را جور کند. هستی هم می گفت کارم آنجا حاضر است. می گفت مهرداد توی شرکتش صندلیم را خالی گذاشته. دوستم دارند یا دارند برایم دل می سوزانند؟ شاید مامان به مهرداد سپرده که کمکم کند تا از ایران بروم.

شعری که توی مدرسه یاد گرفته را می خواند و از من می خواهد با او همخوان شوم. حوصله ندارم.می گویم:" مامان جان، این شعر را بلد نیستم." ولی کوتاه نمی آید و می خواهد شعر را یادم بدهد.

چقدر زود گذشت. چقدر زود مجبور شدم از خودم دورش کنم. هنوز خیلی کوچک است. یعنی واقعا به من نیازی ندارد؟ یعنی واقعا دیگر آنقدر بزرگ شده که بتواند جدا از مادرش، مادر خودش باشد.

می گوید توی خانه با پریسا خیلی به او خوش می گذرد. زن بهرام هم حسابی بهشان می رسد. می گوید توی خانه ی بابا بهرام یک خانه ی عروسک دارد. پریسا هم همین طور. عروسک هاشان بچه هم دارند.

می گوید مامان ندایش گفته می خواهد برای تولدش جشن بگیرد و تمام همکلاسی های مدرسه اش را هم دعوت کند. یعنی روز تولدش قرار است پیش من نباشد؟ چطور به خودشان اجازه داده اند بدون نظرمن چنین تصمیمی بگیرند؟ ولی، شاید آنروز من ایران نباشم.

با آب و تاب همه چیز را برایم تعریف می کند. از خوشحالیش خوشحالم ولی چیزی هست که نمی گذارد خوشحالیم را نشان بدهم. بغضی راه گلویم را بسته و نفسم را سنگین کرده. چقدر راحت او را از من گرفته اند. چقدر راحت خودشان را جایگزین من کرده اند. شده ام مثل یک غریبه که فقط دوستم دارد. شاید دوستم هم ندارد. شاید او هم دارد برایم دل می سوزاند. دیوانه شده ام. چه فکر های احمقانه ای می کنم. مگر می شود؟ مگر می شود دوستم نداشته باشد؟

جلوی مغازه ای که هر هفته آنجا بستنی می خوریم، به تقلید از کار هر هفته ی من ، با شور و هیجان دست می زند و شعری می خواند. از جلوی مغازه که می گذریم، سکوت مرا که می بیند، باز تعجب زده چند لحظه ای نگاهم می کند، نگاهش که می کنم، توی عمق چشمانش خیس است و صورتی و نگاهش بغض کرده و پر از گلایه.

چقدر سعی کردم با روحیه رفتار کنم. ولی انگار دیگر طاقتم تمام شده. دیگر توانی برای نقش بازی کردن ندارم.

سنگینی نگاهش را حس می کنم. نگاهش که می کنم، از او شرمنده می شوم. سرعت ماشین را کم می کنم و دور می زنم. گوشه ای پارک می کنم.

پیاده نمی شود. قهر کرده. جوابم را هم نمی دهد. خواهش می کنم . همان طور پشتش را کرده و آرام اشک می ریزد. خودم را لعنت می کنم. روزش را خراب کرده ام.  فکرم آنقدر پریشان است که نمی دانم اگر هفته های پیش بود چطور به هیجان می آوردمش.

یک مغازه ی اسباب بازی فروشی به چشمم می خورد.

می گویم :" الان بر می گردم" و درها را قفل می کنم.

 با یک عروسک کلاغ پشمالوی سیاه براق و دو تا از بستنی هایی که هر هفته می خوریم بر می گردم. روی صندلی پشت می نشینم .عروسک را می کشم روی دستم و از پشت سرش، آن را می برم جلو. دهان عروسک که باز و بسته می شود صدای جیغ کوچکی می دهد. همان طور که دهنش را باز و بسته می کنم می گویم:" سحر خانم به نظرت مامانت را چطور جریمه کنیم؟ "

حرف نمی زند. باز می گویم:" نظرت با یک پیتزای دو نفره چطور است؟ " چشمش برقی می زند و آرام صورتش را بر می گرداند و می گوید:" بستنی من کو؟" گوشه ی لب کوچکش به خنده چال افتاده و هنوز چشمانش سرخ است. دلم از نگاه و خنده اش می لرزد. از همان جا گوشه ی لپش را می بوسم و بستنی را دستش می دهم. صورتش لطیف است و بوی همان کودکیش را می دهد.

نشسته ایم غذا را برایمان بیاورند. عروسک را کشیده توی دستش و صدای کودکانه اش را کودکانه تر کرده و سعی می کند با حرف هایش مرا بخنداند.

 دختر جوانی که کنارش نشسته با هیجان کارهایش را تماشا می کند. شاید آرزو می کند روزی دختری مثل سحر داشته باشد. غریبه است، ولی از اینکه روزی قرار باشد سرنوشت مرا داشته باشد، حس بدی پیدا می کنم.

مثل من عاشق چراغهای شب خیابان هاست. پنجره ها را پایین کشیده و دست می زند و شعر می خواند. کاست را توی ضبط می گذارد. نوای غمگین موسیقی که بلند می شود، با اخم می گوید:" این دیگر چیست، آهنگهایی که همیشه می گذاشتیم کو؟" کاست را از توی داشبورد پیدا می کند و دوباره با آهنگهایش دست می زند و همانطور نشسته روی صندلی بالا و پائین می پرد.

خانه که می رسیم عروسک را زده زیر بغلش و آرام وارد می شود. انگار وارد مکان جدید و نا آشنایی شده باشد یا  دنبال چیزی بگردد گوشه و کنار خانه را ور انداز می کند. می پرسم:" مامان جان چیزی شده؟" نگاهش را بر نمی گرداند و فقط سرش را تکان می دهد و آرام می گوید"نه!"

کارتونی را که سر راه به انتخاب خودش گرفته ام، می گذارم. تنقلاتی را هم که به سفارش خودش خریده ایم توی دو ظرف می ریزم و با هم می نشینیم به تماشای کارتون.

پاهایش را جمع کرده توی شکمش و کوچک نشسته روی مبل. گوشه ی لپ های کوچک و گردش آرام تکان می خورد و نگاهش نگران است. چشم دوخته ام به حرکاتش. چطور می توانم ترکش کنم. چطور توانسته ام این همه مدت را بدون او تاب بیاورم. شاید رفتنم فرار است. فرار از شرایطی که دارم. چطور گریه های شبانه روزی روز های اولی که مجبور شدم او را به بهرام بدهم تبدیل شد به اینکه دیگر هرگز نخواهم ببینمش.

انگار نگاهم رویش سنگینی کند، بر می گردد و نگاهم می کند. وقتی می خندد، نگاهش شیرین تر از همیشه می شود. آرام روی مبل بلند می شود و می آید توی بغلم می نشیند. دستش را دور گردنم حلقه می کند و می بوسدم و من غرق بوسه می کنمش.

مثل کودکیش،سرش را می گذارد روی سینه ام و می گوید:" صبح که امدی دنبالم و بد اخلاق بودی،خیلی ترسیدم. فکر کردم دیگر دوستم نداری. فکر کردم برای خودت یک دختر جدید پیدا کردی."

حرفش دیوانه ام می کند. محکم به سینه ام می فشارمش. اشک هایم لابلای موهایش می رود و او هم دستانش را محکم دورم حلقه می کند.

نمی خواهم فراموشش کنم. چرا باید ببرمش یک گوشه از ذهنم و بخواهم فکر خوبی از من توی ذهنش نماند. می توانم او را هم با خودم ببرم. می توانم با او بروم. می توانیم فرار کنیم. هر طور که شده.  برویم یک گوشه ای که کسی نتواند او را از من بگیرد.

توی بغلم خوابش برده. نفسش تند است و گرم. می توانم تا صبح نگاهش کنم.