بوی عطر ها در هم آمیخته.

صدای موسیقی را تا جایی که میتوانستند بلند کرده اندو چند زن، که اگر از وضع زندگیشان بی خبر بودم آرزو میکردم ایکاش به جای آنها بودم ، با چنان حرارت و شادمانی ای دارند میرقصند که شاید من به عنوان خواهر عروس باید اینگونه می بودم.

دیگر میدانم با ورود هر مهمان باید منتظر شنیدن انشاا... عروسی خودت باشم و این اذیتم میکند.

چقدر نوة خاله روحی شبیه بچگی صدف شده. بلوند با موهای فر بلند و حرکاتی که در عین کودکانه بودن زنانگی خودش را حفظ کرده.

توی دانشگاه با هم آشنا شده اند.مهرداد هم پسر بدی نیست .صدف را خیلی دوست دارد.

دلم شور میزند.برای صدف نگرانم.شاید مثل مادری که برای آینده دخترش نگران است...


..."عروس را آوردند "این را چند تا از بچه های فامیل میگویند.دارند با هیجان از ته سالن میدوند و با صدای بلند اعلام میکنند که عروس آمد .

چقدر زیبا شده.چقدر زیبا راه میرود.چقدر زیبا و مهربان به مهمانان لبخند میزند.بغض تنفس را برایم مشکل کرده.هوای سالن بیش از حد گرم است.صدای موسیقی را خیلی بلند کرده اند.هلهله ای که میکشند گیجم کرده.مادرم پشت سرش راه میرود و سکه و نقل روی سرش میریزد....

عقب عقب میدویدم.میخواستم نگاهش کنم...میخندید.

باران میبارید و کتابم را روی سرم گرفته بودم.

-"جلوت رو نگاه کن ، می افتی"

-"میخوام تو رو ببینم"

="لااقل چرخ نزن ، سرت گیج میره میخوری زمین"

-"آرش. . . ترکیه هم بارون اینطوری میباره؟"

-"چطوری؟مگه الان چطوری میباره؟"

-"اینطوری....قشنگ، شاعرانه. . .دلگیر. . ."

میخندید:"آره ، اونجا خیلی بارون میباره . خیلی بیشتر از اینجا،همین طوری به همین قشنگی. . ."

-"شیوا امروز عکسدوستش رو آورده بود مدرسه.عکس داری بدی به من برم به دوستام نشون بدم؟"

-"نه،یعنی عکس خوب ندارم.یکی میندازم میدم بهت ببری به دوستات نشون بدی"

-"میگفت الان دوستش میره سربازی موهاش رو تراشیده زشت شده،ولی توی عکس که مو داشت قیافش بد نبود.ولی من میخوام بهش نشون بدم تو قشنگ تری...."

شیوا را یک هفته از مدرسه اخراج کردند.به خاطر همان عکس.فکر میکردم کارشان منصفانه نیست.فکر میکردم در حقش دشمنی کرده اند.

-"تو چی میخوری؟

-"من...یه پیتزا،یه سالاد یه نوشابه با یه سیب زمینی."

-"خوب منم یه نوشابه میگیرم بقیه رو با هم میخوریم"

-"وای چه جالب،میخوای نوشابه رو هم با هم بخوریم؟"

-"دیروز به مادرت گفتی چرا دیر برگشتی خونه؟"

-"گفتم کلاس اضافه گذاشتن برامون،مدرسة ما از این کارا زیاد میکنه.کلاس زبان ،ریاضی، حتی چند جلسه هم فیزیک سال اول دبیرستان رو برامون گذاشتن ،دیدند بچه هامون هیچی نمی فهمند ،بی خیالش شدن"

-"انگلیسیت چطوره؟"

-"خوب"

-"خوب با هم که بریم ترکیه میتونی با همون انگلیسی کارت رو راه بیاندازی .البته تصمیم ندارم ترکیه بمونم . بعدشم با هم میریم یه کشور دیگه.شاید یه کشور انگلیسی زبان."

-"آرش. . . کی میای با بابام صحبت کنی؟"

تو که میگی معلوم نیست راضی بشن.میگی بابات خیلی متعصبه . بگذار یه کم فکر کنم یه راه خوب به نظرم رسید بهت میگم."

صدف دارد آرام و با متانت نقل و سکه هایی که لابلای موهای پر پشت مهرداد گیر کرده اند را پاک میکند.

گوله برف توی صورتم خورد.چشمم باز نمیشد.نمیخواستم ناراحتش کنم.خندیده بودم.

-"چی شد؟!چشمت چه ورمی کرد."

-"عیب نداره ،تقصیر خودم بود .یه دفعه برگشتم."

-"ای بابا ،اینطوری که نمیشه،بیا بریم درمانگاهی ،کلینیکی،شاید کاری کنند که زود تر خوب بشه .به مامانت میگی چی شده؟"

-"میگم شیوا گوله برف پرت کرد خورد تو چشمم."

-"بیچاره شیوا،هر چی تقصیر منه میاندازی گردن اون."

-"خب، اونم هر چی تقصیر دوستش بود می انداخت گردن من.تازه با هم بی حساب میشیم."

-"راستی چی شد؟ برگشت مدرسه؟"

-"آره بابا برگشت ولی انگار خیلی نصیحت خانوادش روش اثر کرده.امتحانای نیم ثلثش هم خیلی خوب شد."

-"مال تو چی ،امتحانات چطور شد؟"

-"بد نشد،یعنی خوب هم نشد،معمولی"

-"خوب درس بخون که وقتی اومدم خواستگاریت مامانت اینا فکر نکنند افت درسیت تقصیر من بوده "

-"همینه میگم تو با بقیه فرق داری.دوست شیوا اصلا به فکر درسش نبود."

از طرف مدرسه اخراج نشدم لی پدرم یکهفته در اتاقم حبسم کرد.

-"چه غلطا ، برای من عاشق شده. توی اطاقت میمونی هر وقت فکر پسره از کلّت خارج شد ،میای میگی بابا،اشتباه کردم ،دیگه تکرار نمیشه تا اجازه بدم بیای بیرون"

مادرمن هم تابع او بود .با من حرف نمیزد.

نمیگفتند چرا نباید آرش را دوست داشته باشم،نگفتند این رابطه چه عوارضی میتواند برای من داشته باشد و نگفتند در آن سن ،با آن احساسات این طور روابط فقط به دختر ها لطمه میزند.

پدر و مادرم را دشمنان خودم میدانستم و با حرفهای آرش احساس میکردم تنها دوستم، تنها کسی که می توانم به او اطمینان کنم فقط آرش است.

-"بابا ، کجا بودی؟نگرانت شدم."

-"با بابام حرف تورو زدم تو خونه حبسم کرد."

-"اوه اوه چه بابایی داری.تو که دخترشونی این کارو باهات کردن.اگه من اومده بودم حتماً میکشتنم."

-"حالا چیکار کنیم؟"

-"ببین شقایق جان، من فکر میکنم باید پدر و مادرت رو توی عمل انجام شده قرار بدیم.وقتی ببینند کار از کار گذشته دیگه چاره ای ندارند جز اینکه با ازدواج ما موافقت کنند.بعد از ازدواج با هم میریم ترکیه خونمون رو میبینی .شاید وسائلش رو به سلیقه تو عوض کردیم.هر روز هم کنار مرمره قدم میزنیم...."

بارانی بلند پوشیده بود ،آرام و با طمانینه راه می رفت با پسر های هم سن و سالش خیلی فرق داشت و خوب میدانست چطور میتواند تا عمق افکار و احساسات دختری در سن و سال من نفوذ کند.روابطمان صمیمانه تر شد و دیدار هامان خصوصی تر .هر روز بیشتر دلبسته او میشدم و هر روز دروغهایی رنگ و ورارنگی که به پدر و مادرم میگفتم بیشتر .کم کم احساس کناه بر وجودم چنگ انداخت.

-" آرش کی میای خواستگاریم ؟دوست ندارم اینجوری به روابطمون ادامه بدیم."

مدتی نوازشگرانه ومدتی بعد با پرخاشگری جواب میداد:"بگذار مقدمات کار را فراهم کنم ،بعد!خواهش میکنم کمی تحمل داشته باش.قبول کن کار ساده ای نیست."

□□□

با مادرم غریبه تر از این بودم که بتوانم در رابطه با حالات جدیدم با او صحبتی کنم.نیاز داشتم با او حرف بزنم و نمیتوانستم.با ذهنی آشفته و روحی ویران سر قرار رفتم .نیامد.ساعتها به انتظارش ایستادم و خبری از او نشد.نگران و وحشت زده به خانه اش رفتم.آرش رفته بود.این را صاحب خانه ای که در آن اقامت داشت گفت.

شرایط روحی خوبی نداشتم.نمیدانستم چطور میتوانم او را پیدا کنم به حضورش نیاز داشتم.باید با کسی صحبت میکردم.میخواستم پیدایش کنم و راه به جایی نداشتم.

امتحانات ثلث سومم همزمان با حالت تهوعهای شدید شروع شد که نمیگذاشت با آن فکر پریشان و از همه بدتر احساس گناهی که داشتم حتی یک کلمه از درسها را بفهمم...

مسئول آزمایشگاه زیر چشمی نگاهم کرد.روز آزمایش سنم را بیشتر نوشته بودم.نتیجه را از او پرسیدم.

-"با صاحب آزمایش چه نسبتی داری؟

-"خالمه"

-"مبارکه، جواب آزمایششون مثبته."

سرم گیج رفت.صدای قلبم را که تا قبل از شنیدن جواب آزمایش در گوشم پیچیده بود دیگر نمیشنیدم.آرزو میکردم کاش مرده باشم.

در خیابانها پرسه میزدم.

به تمام محلهایی که حتی یکبار با آرش از آن رد شده بودیم میرفتم تا شاید اثری از او پیدا کنم.

نا امید بودم .کم به دنبالش نگشته بودم .تمام احساس و علاقه ام نسبت به او به نفرت تبدیل شده بود.دلم میخواست پیدایش میکردم و میکشتمش.دلم میخواست من هم مثل شیوا از مدرسه اخراج شده بودم تا شاید حالا کارم به اینجا نرسیده بود.

غروب خسته و حیران با روحی آشفته و وحشت زده به خانه باز گشتم.کسی خانه نبود . اگر هم بود مگر میتوانستم ماجرا را برایش بگویم.

ساعتها در پاسیو نشستم و اشک ریختم و تنها چاره ای که به نظرم میرسید یک چیز بود.شاید تصمیم احمقانه ای بود ولی فکر کردم اگر پدرم دیر یا زود از ماجرا بویی ببرد همین کار را خواهد کرد.

 

یک تیغ بر داشتم و به حمام رفتم،ساعتها با لباس زیر دوش ایستادم.اشکهایم زیرآب دوش پنهان بود .کنار دیوار نشستم ...

آنقدر خون از مچ دستم خارج شد تا بیحال شدم .مطمئن بودم میمیرم.برای مادرم تمام ماجرایی که برایم پیش آمده بود را نوشتم. نوشتم دوست ندارم بمیرم ولی میدانم شما از مرگم متاسف نمیشوید.نوشتم دوست داشتم آنقدر به هم نزدیک بودیم تا شما بهترین دوستم بودید و هیچ وقت مجبور نمیشدم با دوستانم و با افکارکودکانه آنها برای کارهایم تصمیم گیری کنم و دوست داشتم دوستم داشتید و دوستانه راهنماییم میکردید.

میدانستم به بهشت نمیروم ولی اتاق بیمارستان با آن چیزی که از جهنم در ذهنم بود فرق داشت.نجاتم داده بودند نمیدانم چطور و کی.

زنده مانده بودم و فکر کردم این بدترین اتفاقی ست که پیش آمده .

مادرم کنار تختم نشسته بود.دستم را در دستش گرفته بود . سرش را روی تخت گذاشته بود و خوابیده بود.اشکهایش ملافه را خیس کرده بود. انگار که خواب بدی دیده باشد ،دستم را فشار داد و از خواب پرید.

چشمهایم را بستم .نمیدانستم چه چیز باید بگویم یا چه عکس العملی نشان دهم .مادرم دستم را با دو دستش نوازش کرد.بوسید و به پیشانیش چسباند.

باز هم گریه میکرد.اشک من هم از گوشه چشمانم پایین می غلتید.

صدف و مهرداد روی صندلی بالای مجلس نشسته اند .انگار مهرداد توی جمع زنانه معذب است.مدام دست صدف را می گیرد ، سرش را نزدیک صدف میکند و چیزی می گوید.

میهمانان یکی یکی و چند تا چند تا با عروس و داماد عکس می اندازند.اصرار میکنند من و مادرم هم توی عکس ها باشیم، ولی من دوست ندارم.

باید به بهانه ای از سالن خارج شوم.پالتو و شالم را میپوشم و به سمت حیاط میروم.هوا سرد است .لرزش بدنم را حس میکنم....

"مگر میشود بچه اش را نگه داریم. . . .نگه داریم که یک عمر لکه ننگی که به زندگیم افتاده جلوی چشمم باشد و با دست خودم بزرگش کنم؟!جواب مردم را هم لابد من باید بدهم.بگویم دختر مدرسه اییم رسوایی به بار آورده؟"صورت پدرم از عصبانیت به کبودی میزد و فریاد میکشید.شاید حق داشت.

دکتر ها گفته بودند نمیشود بچه را بیاندازم،دیر شده بود،بچه اول بود و ممکن بود دیگر نتوانم بچه دار شوم.میگفتند ضعف جسمانی دارم واز بین بردن بچه برایم خطر مرگ دارد ،ولی پدرم به آن هم راضی بود.

شب و روزم را با وحشت از آینده و با نفرت از آرش ، خودم و شرایط حضرم میگذراندم.در ذهنم به دنبال مقصر می گشتم و می دیدم هیچ کس آنقدری که خودم تقصیر داشتم ، مسئول نبود.زمانی که باید فکر میکردم و تصمیم عاقلانه میگرفتم، احمقانه ، خیلی راحت به دیگری اجازه داده بودم تا از من سوء استفاده کندو شاید درست تر این است که کارم از ابتدا غلط بود.ایجاد رابطه عاطفی در آن سن کم.

مادرم به هر حال مادر بود، با تمام عواطف مادرانه و علاقه به فرزند.با اشک ریختن های شبانه روزی از پدرم میخواست تا مرا ببخشد.

بچه ای که به دنیا می آمد گناهی نداشت.بعد از ورود به اولین جامعه بعد از خانواده نداشتن اسم پدر در شناسنامه برایش مشکل ساز میشد.مجبور بودم کودکم را در در جایی به دنیا بیاورم تا بتوانم به نام پدر و مادرم برایش شناسنامه بگیرم و بالاجبار با مادرم به یکی از روستاهای دور افتاده رفتیم .

روز هایی که میتوانست برای یک مادر بهترین روز های زندگیش باشد و با حضور پدر کودکش دلگرم باشد، برای من کابوس وحشتناکی بود که فکر میکردم هیچ وقت تمامــی ندارد و به جــای افتخاری که هر مادر از باردار شدنش دارد ،خجالت و ترس از بر ملا شدن رازم همه جا با من بود.

در بد ترین شرایط ممکن وضع حمل کردم و ارزو میکردم تا گناهانم با دردی که میکشم پاک شود....

دخترم روز به روز بزرگتر میشد .پدرم ، که به اصطلاح پدرش بود، گفته بود نمیخواهد صدف جلوی چشمش باشد و این مسئله به محض بزرگتر شدن صدف موجبات آزار و ناراحتیش را فراهم کرد. همیشه در درد دلهایش با من، با اشک هایی که هر کدام مثل تیری در قلبم فرو میرفت،دلیل تنفر پدرش از خودش را میپرسید.تا روزی که پدرم زنده بود یکبار دست بر سر کودکم نکشید ،حتی بود و نبودش برایش فرقی نداشت.

تمام خواستگاران مرا بدون هیچ پرسش و پاسخی رد می کرد و میگفت "نه میشود به مردم دروغ گفت و حقیقت را پنهان کرد نه میخواهم آبروریزیت را برایشان تعریف کنم تا شاید یکنفر از آنها قبول کند و احتمالا آن وقتی ست که خیلی ها مسئله را فهمیده اند."

صدف از پشت سرم دستانش را به آرامی دور شانه ام قلاب کـرده ، سرش را جــلو می آورد و بوسه ای برگونه ام میزند.

اشکهایم صورتش را خیس کرده ولی آن را پاک نمیکند.

-"خیلی دنبالت گشتم شقایق جان ،چی شد یکدفعه ؟می بینی! به همین زودی، هنوز خانه خودم نرفته ، دلم برایت تنگ شد."و به شیرینی می خندد.چقدر در لباس عروس زیبا تر شده. ترسی از کثیف شدن لباسش ندارد.روی سکوکنار من می نشیند"تا قرمزی چشم هایت برطرف شود اینجا میمانیم ،بعد با هم میرویم پیش مهمانها." سرش را توی صورتم میکشد و نگاهم میکند.منتظر تایید است. کارهایش با کودکیش هیچ فرقی نکرده.بوسه ای بر گونه اش میزنم ولی جوابی نمیدهم.میدانم اگر بخواهم هرحرفی بزنم باز بغضم می ترکد، نمیخوام ناراحتش کنم.شاید برایش خواهر خوبی بودم ولی هیچ وقت نتوانستم برایش مادر خوبی باشم.ایکاش میتوانستم.

میدانم تنها این من نیستم که در آرزوی فرصتی دوباره برای جبران گذشته هستم.مطمئنا اگر حتی یک لحظه به این روزها فکر کرد بودم و عاقبتم را اینطور میدیدم ، خیلی کارهای غلطی که زندگیم را به اینجا کشاند ،نمی کردم و ,عاقلانه تر تصمیم میگرفتم.