می دانم زندگی همان روزهایی ست که آرزوی زود تر سپری شدنش را دارم، و باز هم همین آرزو را دارم.

می خواهم یا زود تر بگذرد و یا تمام شود.

تمام شود این ضیافتی که بدون تمایل حضور پیدا کرده ام، مانده ام، و گویا باید ادامه بدهم.

دلم می گیرد. دلم از سکوتش می گیرد. از تاریکیش، از هوایش و بویی که متعلق به خاطرات سالها پیش است. سال ها پیش. پیش از کودکی ام. روزهایی که ندیده ام و هر چه بوده از این و آن شنیده ام. از آنها که بوده اند و حالا نیستند. آنها که بیشتر عمرم را با سالخوردگیشان گذراندم و گوش شنوای خوشی ها و ناکامی های زندگیشان بودم.


 


بانو خواب است. همان طور آرام روی صندلی خودش چشمهایش را بسته و من منتظر چشم دوخته ام به چشمهایش، تا شاید این بار بیدار شود و بشود همان بانوی قدیم. همان همدم و هم صحبتی که حرف هایش آرامش بخش وجود زخم خورده ام بود.

...باز کن ، چشم هایت را باز کن، جوان شو، شاداب شو، بخند...

باز سور و ساتشان به راه است. یکی می خواند، یکی روی چیزی می کوبد، یکی هلهله می کشد، چند نفری ساز می زنند و بقیه پای کوبی می کنند. خانه را گذاشته اند روی سرشان. فقط نگرانم بانو را از خواب بیدار کنند.

وای که اگر این ها را جا و مکان نداده بودیم توی سکوت این خانه می مردم.

یکی شان آمده گوشة اتاق، زل زده توی چشم های من. همین طور نگاه می کند. منتظر می شوم دعوتم کند، بگوید تنهایی، دوست داریم توی جشنمان شرکت کنی، ولی نمی گوید. چند لحظه همین طور مات و متعجب نگاهم می کند، بعد انگار که پر بکشد از جلوی چشمم دور می شود.

بانو هنوز خواب است. بوم و سه پایة روبروی صندلیش را هنوز جمع نکرده ام. رنگ ها هنوز خیس است. خیسی اش می ماند نوک انگشتم.

نصف دیوار های خانه پر شده از عکس های بانو. توی بیشترشان خواب است. مثل همانی که من می بینم.

بیدار که باشد پلک نمی زند. انگار مجسمه است. حرف نمی زند. نمی خندد. دیگر مثل قدیم با من درد دل هم نمی کند. از مرگ شوهرش توی جوانی و تنها ماندنش هم دیگر هیچ چیزی نمی گوید.. فقط می نشیند و نگاه می کند. توی چشم هایم نگاه نمی کند ولی گاهی حس می کنم می خواهد یک چیزی به من بگوید. شاید یک راز باشد. شاید یک خواسته. آخر نگاهش ملتمسانه می شود. دلم می گیرد. دلم می خواهد بروم توی دلش و ببینم چه می خواهد.

شانة سرش را بر می دارم و موهای یک دست سفید و بلندش را مرتب می کنم.

هر تابی که به بافت مویش می دهم یک طور خاصی می شوم. انگار یک جوری سرم گیج می رود. انگار می روم تو زمان قبل.

مو هایش بوی خاصی می دهند. بوی یک گل، یا شاید یک عطر خاص.

وقت بافتن که این طرف و آن طرف پرتشان می کنم، بوی عطرش می پاشد توی بینی ام. خوب که بو می کشم، سرم گیج می رود. یک دفعه می بینم عکس های توی آلبوم های بانو، جان می گیرد، دوباره بانو می خندد، دوباره از شکستن بشقاب نقاشی شوهرش عصبانی می شود و داد می کشد و باز آرام می شود و مرا می بخشد. شوهرش با همان لباس افسری می آید توی اتاق. همانطور جوان است که توی عکس هاست. می آید می ایستد روبروی صندلی بانو. نگاهش می کند. بانو را بلند می کند و دست دور کمرش می اندازد. می روند گوشة همان باغی می ایستند که عکسشان را گرفته اند. ولی بانو جوان نمی شود. همان طوریست که من همیشه دیده ام. لاغر و کشیده، با موهای بلند سفید، صورت کشیده و استخوانی، و شاید هنوز مثل بانوی توی عکس ها زیبا.

بانو دستش را دراز کرده. با من است؟ انگار می خواهد بروم توی عکسشان. بیرون دستش را می گیرم. دامنش را بالا می گیرد، آرام و با وقار پرش زنانه ای می کند و از عکس می آید بیرون.

دو دستم را می گیرد. دستهایم را تاب می دهد. دور اتاق میچرخد و می رقصد و مرا همراه خود می کند. خسته می شود. بی حوصله می شود و دوباره می نشیند روی همان صندلی کنار اتاق. چشمهایش را می بندد و دوباره آرام می شود.