نقاشیم نیمه کاره مانده.

 

سه پایه را می آورم  وسط اتاق. می گذارمش درست روبه روی تو. اینطوری تمرکزم بیشتر است.

 

رنگ ها را مخلوط می کنم. بیشتر تمرکزم روی زوایای صورتت است. می خواهم، یک جوری غم صورتت را نشان بدهم. خودت همیشه می گفتی باید به زوایا دقت کنم. حالات صورت خیلی مهم است.

 

نگاهم دوباره می ماند روی نقاشی تو از شوهرت.

 

شوهرت توی نقاشی اخم کرده. ولی یک لبخند کوچک گوشة لبش آمده. یعنی هم مهربان است و هم جدی. اینرا خودت همیشه می گفتی.

 

ولی بانو، کار من سخت است. آخر تو نه لبخند زده ای، نه اخم کرده ای ، نه مهربانیت معلوم است نه جدی بودنت.

 

خودم می دانم. اگر آنوقت ها بود مهربان بودی.

 

خط های کنار چشمت یعنی لبخند. در هم بودن ابرو هایت یعنی غم. 

 

گونه های برجسته و چشم های طلایی ات یعنی زیبایی....

 

 

 


همه را می کشم. باید حوصله کنم. باید وقت بگذارم تا کارم زیبا بشود.

باید قلم را از صورتم دور بگیرم، یک چشمم را ببندم و زوایای صورتت را اندازه بزنم.

چقدر شبیه توست. شاید نقاشی ام بیشتر شبیه عکس باشد تا نقاشی.

یادم نمی آید کی شروعش کردم. ولی مدت هاست که دارم رویش کار می کنم.

بانو جان، یادت می آید همیشه از بچه ات حرف می زدی. از اینکه چقدر دوستش می داشتی اگر توی زندگی ات بود و شاید آنوقت ها نمی دانستی چقدر آرزو می کردم به جای آن کودک بودم و شاید حالا شده ام.

حالا درست شده ام مثل دختر تو. می بینی بانو؟ مراقبتت می کنم. پیشت می مانم. هوایت را دارم. دوستت دارم و نگذاشته ام تنها بمانی.

بگذار، بگذار یک کار جالب بکنم. باید صبر کنی.

باید کمی صبر داشته باشی تا ببینی می خواهم چه کار کنم.

فعلا نمی گویم چه کار می کنم. می خواهم یکدفعه نشانت بدهم...

... بانو جان ببین. این تویی. این بچه ای که بغلت کشیده ام  هم منم. نشسته ام توی بغلت. شاید قرار بوده من دخترت باشم. اولش نبودم. ولی حالا که هستم. ببین، تو نقاشی حواس من به توست، و حواس تو به نقاش. نقاش منم دیگر. می بینی؟ همه چیز جور است.

گونه ات کمی خیس می شود. بگذار ببوسمت بانو. بگذار گونه های مادر خوبم را برای اولین بار ببوسم.  

حالا من هم مثل تو گریه کرده ام. من هم دلم برای کسی تنگ است و نمی دانم که او چه کسیست. فقط دلم گرفته و می دانم که تنگِ کسیست.

بانو جان! دوست داری غذا برایت چی بگذارم. فکر کن آمده ای خانة دخترت میهمانی. من می پرسم. تو با اشاره بگو کدام را دوست داری. فسنجان؟ قورمه سبزی؟ دلمه؟ آش؟....

بانو جان اینها را نه بلدم درست کنم، و نه موادش را داریم و نه می دانم موادش چیست. بیا همان سوپ همیشگی را برایت درست کنم. 

امروز یک کار جدید می کنم. هنوز نمی دانم چه کاری. ولی مطمئن باش با هر روز فرق می کند...

خوش حال نیستی. قطره های اشک روی خطهای خشک و عمیق صورتت، که هنوز زیباست، پایین می آید. دلم می گیرد. چطور حال و هوایت را عوض کنم؟

 می توانم جعبة موسیقی که همیشه بالای تختت بود را بیاورم.

پیچش را می چرخانم، یکبار، دو بار، سه بار...

آهنگش را حفظم. با آهنگ می خوانم، جعبه را که کنارت می گذارم، می روم آشپز خانه.