زیر باران از سر تا پا خیس شده ام.

بارها و بارها سعی کردم از مابین شاخ و برگی که دیوار نرده ای را پوشانده به داخل خانه شان نگاه کنم.

احساس بدی دارم .سرد است و دلیلی برای سردردم شده.   

چشمهایم می سوزد.

انگار کسی در خانه نیست .چند بار زنگ درخانه را زده ام ولی هیچ کس جوابی نداده .دانشگاه هم رفتم. هیچ کس هیچ خبری از او ندارد.

موبایلش خاموش است .دیروز هم موبایلش را جواب نمی داد. زیاد که زنگ زدم گوشی را خاموش کرد ، میخواستم تولدش را تبریک بگویم.

هدیه ی تولدش را با خودم آورده ام . یک شیشه ادکلن و یک پیله کرم ابریشم، صاحب مغازه میگفت تا چند روز دیگر پروانه اش بیرون میاید...

 

 

 

 


از پشت شیشه ی  در کلاس ظرفی شیشه ای را نشانم داد و با اشاره خواست که از کلاس بیرون بروم.

هیجان زده بود .یک کرم چاق را روی انبوهی از برگ توت گذاشته بود داخل شیشه .

-"فروشنده گفت اگر خوب مواظبش باشم و خوب بدهم بخورد پروانه ی بزرگ قشنگی میشود."

-"الآنش که خیلی زشته... مگر اینکه تو خوب ازش مراقبت کنی تا خوشگل بشه "

حسابی و با  دقت کرم را نگاه کرد: "چطور دلت میاد ؟ من رو بگو که تمام مدت که سر کلاس بودم به این بیچاره گفتم الآن میبرمت پیش مامان مهتاب تا کلی ازت تعریف کنه" و زیر چشمی و با شیطنت نگاهم کرد :"مامانش میشوی؟ "

خندیدم و حلقه ای که چند روز پیش مادرش در نامزدیمان دستم کرده بود ،‌در انگشتم به بازی گرفتم.

هنوز باران می بارد و ابر ها حسابی هوا را تیره کرده .

سردم شده . دختر پسر جوانی زیر چتر دوشادوش هم قدم میزنند ، حلقه ی اشکی که در چشمم جمع میشود تصویرشان را برایم تار میکند . آرام آرام  از من دور میشوند . دلم هوایش را کرده .

بارانی اش  را در آورد و روی سر دوتامان گرفت .

-"بدویم تا گرممان بشه."

-"لباست کمه .سرما میخوری ، بارانیت رو تنت کن."

گوش نکرد و دوتایی زیر باران دویدیم. انگار سردش شده باشد مثل بچه ها با  هیجان میخندید.

اثری از ناراحتی دیشبش نبود.

با صدای گرفته زنگ زده بود . انگار گریه کرده باشد .

-"مهتاب جان ، کرمی که خریدم مرد. افتاده بود یک گوشه ی شیشه . پدرم  گفت باید در ظرف را سوراخ میکردم . هوای ظرف کم شده و طفلک از بی اکسیژنی مرده ، چدر من  احمقم . ..." با بغض حرف میزد . قول دادم برای هدیه ی تولد بعدیش یک پیله کرم ابریشم بخرم .

ماشینی با سرعت از جلومان رد شد و تمام آب جمع شده در گودال جلوی خانه مان را به ما پاشید. لباسش حسابی خیس شد. به تولدش مانده بود ولی پیراهنی که برایش خریده بودم را همان روز دادم تنش کند.

کمرم درد گرفته .شاید به خاطر این است که روی سکوی سرد جلوی خانه شان نشسته ام .  صدای باران با آهنگ یکنواختی توی گوشم پیچیده.

ریتم ریزی روی ضرب گرفته بود که با آهنگ تار نوید هماهنگ بود.

خوب میزدند و بچه های دانشگاه به وجد آمده بودند و صدای کف زدنشان آمفی تئاتر دانشگاه را پر کرده بود.

خوشحال بود و چند بار با چشمانی که میخندید به من نگاه کرد.

 قبل از آن هم تمرینشان را دیده بودم ولی تشویقها باعث شده بود بهتر از همه تمرینهاشان اجرا کنند.

نمیدانم به من نگاه میکرد یا نه که چشمانش را بست و پلکهایش را به هم فشرد . ریتمی که مینواخت کند شد . دیگر با ساز نوید هماهنگ نبود.

 دستش را به سرش گرفت و سازش را پایین گذاشت.

نگرانش شده بودم .سکوت سالن را پر کرد. از روی سن خارج شد.

تا خودم را به اتاق پشت سن برسانم قلبم با وحشت به در و دیوار سینه ام میکوبید. روی صندلی پشت پیانو نشسته بود . سرش را بین دستانش گرفته و روی پیانو گذاشته بود.

-"سپهر جان حالت خوبه؟"

سرش را که بلند کرد جا خوردم. رنگش پریده بود و لبهایش به سفیدی میزد.

آرام حرف میزد ، انگار نایی در بدن نداشته باشد.

-" الآن بهترم."

نوید که وارد اتاق شد به سرعت به طرف سپهر آمد.

-"سپهر چرا دکتر نمیری؟ ببین این بار چندمه که حالت خراب میشود." و رو به من کرد: "مهتاب خانم ، شما به فکر باشید، خودش که به فکر خودش نیست."

پس بار اولش نبود و چیزی به من نگفته بود .  دلگیرانه نگاهش کردم.

چند روز با هم کلنجار رفته بودیم تا حاضر شد با هم برویم دنبال علتش.

دکترش گفت بر طبق جواب آزمایشها مشکلش یک کم خونی ساده است و درمان را شروع کرد.

حالش بهتر نمی شد.

قرار بود هر وقت شبها خوابش نمی برد با هم تلفنی صحبت کنیم .

بر عکس همیشه شده بود ، بیشتر من حرف میزدم و سپهر ساکت بود.

یک ظرف آش را با دو قاشق روی میز گذاشت .

لاغر تر شده بود و زیر چشمانش گود رفته بود.

-"ببین این چند ماهه چقدر لاغر و ضعیف شده ای. چرا نمی آیی برویم یک دکتر دیگر ببینیم تشخیص او چیست؟"

بلند شد و آرام از کنار میز دور شد.

دنبالش رفتم و روبرویش ایستادم .

عصبی بود و سرش را پایین انداخته  و چشمانش را بسته بود.

دیدن قطرات خون روی برفهای کنار پایش وحشت زده ام کرد.

توی کیفم دنبال دستمال میگشتم که دستمال پارچه ای پر از لکه های خون را از جیبش در آورد و خون بینی اش را پاک کرد.

بازو هایش را گرفتم و تکانش دادم.

-"چرا هیچ چیزی به من نمی گویی؟ چرا اینطور اذیتم میکنی؟"

-"یک سری آزمایش جدید دادم . فردا میخواهم بروم دکتر . میخواهی با هم برویم ؟"

-"البته ...حتما که میخواهم با تو بیایم."

مطب دکتر شلوغ بود و برگه های جواب آزمایشهای جدید دست من بود.

جایش را داد به پیر مردی که تازه وارد مطب شد و خودش را سرگرم بچه ی همراه یکی از بیماران کرد.

نگذاشت من داخل اتاق پزشک بشوم .وقت رفتنش نگاه بچه با سپهر حرکت کرد و بعدش هم انگار دنبال سپهر میگشت.

با چشمان قرمز توی صورت رنگ پریده ای که ضعیف تر از همیشه به نظر می آمد از اتاق پزشک خارج شد. چند لحظه مکث کرد و بعد با لبخند نگاهم کرد.

توی راهرو پرسیدم :

-"سپهر جان دکتر چی گفت؟

-"گفت چیز مهمی نیست.به نامزدت هم بگو هر روز دست تو را نگیرد بیاورد اینجا."

عمیق نگاهم کرد . انگار خواست چیزی بگوید. چند لحظه نگاهم کرد و اشک در چشمش حلقه زد...

نمیتوانم باور کنم دکتر همین را گفته باشد.

باران  قطع  شده  و هــــوا رو به تاریکی میرود و هیچ خبری نه  از سپهر است و نه از خانواده اش . نگرانم...

از حرفش جا خورده بودم . اول نامزدیمان اصرار میکرد که هر چه زود تر ازدواج کنیم .  وقتی گفته بودم روز تولد تو خوب است اخم کرده بود و گفت تا آنموقع پیر شده ایم و احساس حالا را نسبت به هم نداریم.

انگار راست گفته بود.

تلفن زدنش تقریبا قطع شده بود و حالا هم که بعد از مدتها زنگ زده بود میگفت فعلا شرایط ازدواج را ندارد.

حرفهایش مسائلی که پیش آمده بود ، همه و همه نگرانم میکند.

انگار کسی از دور صدایم میزند. خدای من ! پدر سپهر است ، دارد از دور برایم دست تکان می دهد.

- سلام آقای مهدوی.

- سلام مهتاب جان ، باید با تو صحبت کنم .

 ماشین را از پارکینگ بیرون آورده .

-"دخترم سوار شو ، تا خانه تان  میرسانمت . توی راه با هم صحبت میکنیم."

میلاد حضرت محمد است و خیابان ها را چراغانی کرده اند . سپهر عاشق چراغانی در شب است. دلم برایش تنگ میشود.

-"دیشب سپهر را با آمبولانس رساندیم بیمارستان . حالش خیلی بد شد...به ما هم چیزی نگفته بود . مادرش از وقت شنیدن حرفهای پزشک حال خوشی ندارد. سپهر از من خواسته به تو چیزی نگویم . گفته میخواهد راحتت بگذارد بروی دنبال زندگی خودت "

میدان را دور میزند . درو تا دور میدان را چراغ رنگی آویزان کرده اند. سرم گیج میرود.

از شنیدن نام سرطان خون از لابلای حرفهای پدرش سرم تیر میکشد. دارد راجع به چه کسی حرف میزند؟ این را  راجع به سپهر من میگوید؟

اگر الآن سپهر اینجا بود پنجره های ماشین را پایین میکشید تا آب فواره های میدان داخل ماشین بپاشد. سرش را از پنجره بیرون میبرد تا من التماس کنم که این کار را نکند.

-"میدانم تو دختر عاقلی هستی ،‌ انتخاب با خودت است . دکترها امید چندانی به درمان ندارند.  از ابتدا هم نداشتند که سپهر به ما چیزی نگفته."

گلویم درد میکند . قطرات اشکی که سعی در پنهان کردنشان داشتم روی صورتم میریزند. پدر سپهر صورتش را با آستینش پاک میکند.

سپهر میگفت :"پدرم میگوید هیچ وقت گریه نکرده ، ولی من خیلی گریه  کرده ام ،‌هنوز هم گریه میکنم ،‌سر هر چیزی ،‌این خیلی بد است؟ "

پدرش گریه میکند. ماشین را گوشه ای نگه داشته و دو تایی با هم اشک میریزیم.

-"میخواهم سپهر را ببینم آقای مهدوی .میتوانم؟"  

این را به سختی و از مابین بغضهایی که راه گلویم را بسته میگویم.

نگهبان بیمارستان اجازه نمیدهد من داخل بروم.

پدر سپهر خواهش میکند و خودش می ماند. نگهبان راضی میشود که من داخل بروم.

هیچ صدایی نمی آید . در و دیوارهای بیمارستان با نور مهتابی روشنایی بدی دارند.

سفیدی چشمم را میزند . قطره های خون روی سفیدی برف وحشت زده ام کرد.

دیگر دستمالی ندارم تا اشکهایم را پاک کنم.

آرام روی تخت دراز کشیده .چشمانش را بسته . پلکهایش را به هم فشرده .

مادرش روی صندلی پایین تخت نشسته و نگاهش را از او بر نمیدارد . نمیدانم متوجه من شده یا نه ، انگار به هوش نباشد.

کنار تختش میروم و آرام دستم را روی سرش میکشم.

...رنگ پریده به طرفم آمد. کلاهی را که روی سرش گذاشته بود برداشت .

-"چرا موهایت را تراشیدی؟ "

کلافه شد:" همین طوری ، گفتم بتراشم ببینم سربازی که رفتم چه شکلی میشوم." خندیده بودم.

آرام چشمهایش را باز میکند . در عمق نگاه سردش حس خوبی میبینم. یعنی از دیدن من خوشحال شده؟

پیله کرم ابریشم را از کیفم بیرون می آورم .نشانش که میدهم چشمانش عین گذشته عمیق میخندد.

توی فکرم چه کسانی را برای جشن ازدواجمان دعوت کنم . نمیخواهم شلوغ باشد. سپهر همیشه میگفت دوست دارد جشن عروسیمان خودمانی باشد.

همین فردا توی بیمارستان یک جشن خودمانی میگیریم . فقط خانواده ی خودمان دوتا .

اینطوری فقط یک روز از قرارمان دیرتر ازدواج میکنیم.