صورتهای نصفه شان در هم می دود

دهان ها شان مثل ماهیِ از آب بیرون افتاده تکان تکان می خورد

باد می آید و سر هاشان را می برد

و من سر های جدا از بدنشان را که توی آسمان پرواز می کند، نگاه می کنم...

بعضی وقتها دوست دارم یک جا بنشینم و تا صبح شعر بگویم.

خوب بود بانو؟

یادت می آید قبل ها که شعر هایم را برایت می خواندم، می گفتی اگر می توانستم شعر هایم را بنویسم، همه را جمع می کردی، می دادی آقای بشارت چاپش کند. می گفتی آنوقت معروف می شدم و ...

نه. بهتر. دوست نداشتم معروف بشوم. آنوقت شاید دیگر وقت نمی کردم به تو برسم. به کارهای خودم و تو.....

 


 

 لیوان چایی ات را جلویت گذاشته ام. خوابی؟

 

دلم از حالتت می گیرد بانو. گردنت توی شانه هایت فرو رفته، سرت یک بری افتاده و دهانت نیمه باز مانده. با وجود این هنوز هم زیبایی.

 

می آیم پشت صندلی ات. باید زیر شانه هایت را بگیرم و بالا بکشمت.

 

"بانو جانم، چه شده؟ چرا می  ترسی. چیزی نیست. از خواب پریدی ای. دردت آمده؟ ترسیده ای؟ حتما ترسیده ای. "

 

نگرانت شده ام. می دوم روبرویت، برایت دست تکان می دهم. می خندم:

 

-         نترس بانو جان، منم، برایت عصرانه آوردم.

 

باید تکه بیسکوئیت را بشکنم. مثل آنوقت های خودت توی چای می زنمش. چند بار بالا و پایین می برمش و می گیرمش جلوی دهانت

 

بخور بانو جان. بخور....

 

می دانی؟

 

 "می خواهم آنقدر مراقبتت کنم که حالت خوبِ خوب بشود. مثل گذشته که شدی، دوباره می نشینم و برایت درد دل می کنم"

 

به سختی می توانی بخوری. چای از کنار لبهایت کمی پایین می آید و می دانم که این را دوست نداری. زود دستمال زیرش می گیرم تا روی لباست نریزد.

 

"یا تو برایم درد دل کنی. می دانی چقدر دلم برای صدایت تنگ شده؟ اینطوری، تنها، توی این خانه.

 

نه اینکه دلم بگیرد، نه. ولی خوب بعضی وقتها دوست دارم مثل قبل ها با هم درد دل کنیم. "

 

انگار حرف هایم ناراحتت می کند. نمی خواستم اینطوری بشود. باز قطره های اشک روی صورتت دویده. چه کار کنم؟ چطوری حال و هوایت را عوض کنم؟ ته استکان چایی ات یک تفاله شناور است.

 

"نگاه کن بانو، ببین، اگر گفتی این چیست؟ خب، خب، خب.

 

بگذار فال چایی ات را بگیرم. یک میهمان ناخوانده داری. "

 

دیگر چه می توانم بگویم؟ شناور است. راجع به این چه می توانم بگویم. اگر خودت بودی، حتما می دانستی این چه معنایی می تواند داشته باشد.

 

بانو جان، تو همه کاری بلدی. فال چایی، قهوه، ورق، تاروت، نقاشی، ، موسیقی، شعر، آشپزی، کدبانوگری، همه کار.

 

اما من اینجا چه می توانم بگویم؟

 

" تفاله کشیده و بلند است. این یعنی مهمان ناخوانده ات قد بلند است، تک و تنها هم مانده، توی چای شناور است و این یعنی همینطور توی کار خودش سرگردان است. "

 

فکر می کنم همین قدر کافی باشد. حس می کنم از آمدن میهمان ناخوانده ات خوشحالی. این را از باز شدن چروکهای دور لبت می فهمم. این، یعنی خواسته ای لبخند بزنی.

 

چای خودم را می خورم. سرد شده ولی عیب ندارد. بهتر. دیگر مجبور نیستم آب خنک داخلش بریزم.

 

چایی را تند تند می خورم. چند تا بیسکوئیت هم بر می دارم و سینی را بر می گردانم آشپز خانه.

 

یک لحظه قلبم از فکر آمدن میهمان ناخوانده تکان می خورد. هم خوب است، هم بد. اگر مثل تو مهربان نبود چه؟

 

لیوان از دستم می افتد ولی نمی شکند. این بد است. قضا و بلا رد نشد.

 

با انگشت، از دسته نگهش می دارم. آرام روی انگشتم سُرش می دهم. می افتد زمین و خرد می شود:

 

" نترس بانو جان. قضا و بلا بود. یک فنجان شکست. "

 

توی ذهنم می شمارم، حالا دیگر فقط سه تا فنجان توی خانه داریم.