" عجب هواییست امروز!

نمی دانی چه بارانی می آید.

بگذار پنجره را باز کنم..."

کنار پنجره که می آورمت، احساس می کنم جوان شدی.

هیچ چیزی نمی گویی، هیچ حالتی توی صورتت نمی آید، ولی یک حسی از درونم می گوید که جوان شده ای از بوی این باران و نم توی حیاط.

پتویت را روی پایت می کشم و شالت را دورِ شانه هایت می پیچم. نمی خواهم سردت بشود.

" نفس بکش بانو جان، یک نفس عمیق بکش، حیفِ این هواست. ببین من را.... ها.... بکش، این هوا را توی وجودت بکش..."


آرام نفس می کشی، ولی می دانم تو هم مثل من داری لذت می بری.

بخار کتری و بوی نان تازه پیچیده توی آشپزخانه. عجب حس عجیبی دارم امروز.

مثل هیچ روزی نیست. مثل حالا نیست.

هوا شده مثل کودکی ام. آن زمان هایی که یادم می آید و نمی آید.

 نمی دانم چه چیزیست که مرا یاد گذشته می اندازد. گرفتگی هوایش؟ بوی رطوبتش؟ نمه های بارانش که توی آشپزخانه را خیس کرده؟

" بانو می دانی یاد چه روزی افتادم؟ یاد اولین روزی که می خواستند مرا پیش تو بیاورند.

می دانی؟ همیشه تو برایم درد دل می کردی و من نمی دانستم چقدر درد دل آدم را سبک می کند.

وگر نه شاید آنوقت ها من هم برای تو درد دل می کردم.

تازگی ها که برایت حرف می زنم، دلم کلی باز می شود.

گفتم یاد اولین روزی افتادم که پیش تو می آمدم. تمام راه را گریه کردم.

عباسعلی هِی می گفت گریه نکن دختر جان، دارم می برمت یک جای خوب. یک جا که آب و غذایت به راه باشد. سقف بالای سرت باشد. دارم می برمت پیش یک خانوادة درست حسابی.

ولی شوخی که نبود بانو جان، یک ماه نمی شد که مادرم مرده بود.

گرگ مادرم را پاره کرد.

من درست یادم می آید. شب بود. تاریکِ تاریک. وحشت کرده بودم. گریه می کردم. چسبیده بودم پشت پنجره و مادرم را نگاه می کردم. گفته بود بیرون نروم. من هم نرفتم.

گفت گرگ آمده، الان است که مرغ و خروس ها را پاره کنند و ببرند. چاره ای  نداشت. هم مردِ خانه بود و هم زنِ خانه. سر چوب پارچه بست و آتش زد و ...

من دیدم گرگ ها چطوری پاره اش کردند. هیچ وقت یادم نمی رود بانو. من پشت همان پنجره تا صبح گریه کردم. می ترسیدم بیرون بروم و از همان جا بدنِ بی جانِ مادرم را نگاه کردم. تا صبح نگاهش کردم.

صبح که شد، آرام و ترسیده، رفتم بالای سرش. سرم را گذاشتم روی سینه اش و حسابی اشک ریختم. از خودم خجالت می کشیدم که ترسیدم و زود تر نرفتم کمکش کنم. یا... یا حداقل زود تر نرفتم بالای سرش.

روی سینه اش خوابم برد. بیدار که شدم هوا باز گرفته بود. فقط کمی تاریکتر شده بود.

درست یادم می آید. خانة ما تا خانه های دیگر خیلی راه بود. یک خانه بود بالای تپه ای که همه جا را از بالایش می شد دید. همة روستا را.

غروب که می شد، هر روز با مادرم می ایستادیم و بقیة خانه ها را تماشا می کردیم. نور کمی که توی هر کدامشان روشن بود، روستا را می کرد  مثل آسمان. پر از ستاره هایی که هر کدامش را یکی از هم ولایتی های ما، با تمام نداری هایش توی آسمانی که من و مادرم از آن بالا می دیدیم کاشته بود. این را همیشه مادرم می گفت.

هوا کم کم داشت تاریک می شد. هم گشنه بودم. هم از بس که گریه کرده بودم حسابی خسته .

ترسیدم. باید می دویدم. باید می دویدم تا زود تر برسم به آن خانه هایی که دور از ما بود و به آنها می گفتم که چه بلایی سر مادرم آمده.

مادرم تنها می ماند. همش فکر می کردم اگر تنها بماند می ترسد. ولی چاره ای نبود. هوا داشت تاریک می شد.

دویدم. همین طور که از غم از دست دادن مادرم و از ترسِ تنهایی گریه می کردم، با تمام توانم می دویدم.

انگار راه تمام نمی شد.

خیلی راه بود. ولی همان هم صد برابر شده بود.

من همیشه ترسو بودم بانو. همیشه فکر می کردم کسی می خواهد به من آسیب بزند. شاید فکر نمی کردم. یک جورهایی حس می کردم.

می دانی؟ همیشه کسانی دنبالم بودند. خیلی ها شان هیچ وقت به من نزدیک نشدند ولی حضورشان مرا می ترساند.

مادرم همیشه می گفت وقتی ترسیدی، وقتی احساس کردی کسی دنبالت می کند، به چیز دیگر فکر کن. به چیز های خوب. به عروسی هایی که رفته ای، به بچه ها یی که به دنیا آمده اند، به بزغاله ات.

می گفت خودش هم وقتی کسانی دنبالش می کنند همین کار را می کند. مادرم تنها کسی بود که می فهمید چه می گویم. بعد از او همه می خواستند به نوعی بگویند که دارم اشتباه می کنم. 

ولی من آنموقع هیچ چیزی به ذهنم نمی آمد که به آن فکر کنم.

 جدید ترین چیزی که توی ذهنم بود مادرم بود که می دانستم، دیگر ندارمش.

نزدیک خانه ها که رسیدم، همان طور که می دویدم، داد می زدم. کمک می خواستم. می گفتم که گرگ مادرم را پاره کرد.

چند تا از مرد ها و زنها یکی یکی بیرون آمدند و ...

وای بانو. این چه حرف هایی ست که می زنم. هوای به این خوبی را هم خراب می کنم. "

باز چهره ات گرفته. من کاری کردم دلت بگیرد؟ باور کن نمی خواستم بانو. باور کن. صبحت را خراب کردم. چه کار می توانم بکنم؟ چطور است....

" بانو! راستی فکر می کنی دیشب کی پشتِ در بود؟ تو بگو دوست داری کی بود؟

دوست داری کی می آمد پیشمان. من که دلم بد جوری برای نوشا تنگ شده. دلم هوای این را کرده که باز پیشمان باشد.

فکر می کنی باز پیشمان برگردد؟ فکر می کنی ممکن است تو خوبِ خوب بشوی و  دوباره یک روز سه تایی بنشینیم دورِ این میز و با هم بگوییم و بخندیم؟ آنقدر بخندیم که دل هایمان درد بگیرد؟"

تازگی ها فهمیده ام، شاید یاد گرفته ام، وقتی همین طور آرام نگاهم می کنی یعنی دلت گرفته، یعنی ممکن است دوباره قطره های اشکت روی گونه هایت جاری شوند و من بمانم که چطور دلت را باز کنم.

بانو جانم! فعلا دیگر حرف نمی زنم. بگذار هر دو مان کمی فکر کنیم. به چیز ها یی که داشته ایم و حالا نداریم.

و من، به صدای تو فکر می کنم. فکر می کنم که اگر مثلِ قبل ها بودی، حالا داشتی راجع به چه چیز هایی با من دردِ دل می کردی.