سرای بوعلی هنوز آرام است. نه به آرامی روز های تعطیل که با عبور از کنارش انگار می کنی سال هاست که دیار البشری از آن گذر نکرده، که به آرامی تازه بیدار شده ای که چشم هایش را باز می کند و منتظر شروع روز است.


 نگهبان شب خسته و بی حوصله، بی طاقت خواب است. تک و توک کرکره ها را بالا داده اند. شاگرد ها جلوی حجره ها را آب و جارو می کنند. دستها شان از سوز زمستانی که هنوز نیامده سرخ و کبود است. بوی نم و خاک پیچیده توی هوا. نور تیز  و چند پَرِ نور گیر های سقف تیمچه، با همه تلاششان باز قدرت روشن کردن دالان  باریک و دراز را ندارد.

اصغر آواره با آن هیبت درشت، با آن شبهه پوستینی که روی دوشش کشیده، با آن گردنی که از سرما توی شانه ها فرو رفته، بی تفاوت و بی خیال، از کنار چند مغازه می گذرد. جلوی یکی مکثی می کند و نگاهی به نگهبان مستِ خواب می اندازد.

 داخل که می شود، حاجی، صاحب حجره، انگار که ندیده باشدش، سرش توی چرتکه است و حتی نیم نگاهی هم به او نمی اندازد.

انتخاب برایش کاری ندارد. خوب می داند چه می خواهد. هیچ وقت اشتباه نکرده. یکی از آن ابریشم های دو ذرعی را زیر بغلش می گیرد و با صدایی که به اعلام حضور می ماند از مغازه بیرون می زند.

 شاگرد مغازه دنبالش می دود و داد می زند: "آی دزد، آی دزد، وایسا ببینم، کجا میری؟"

اصغر خیلی دور نمی شود. می رود، کمی آنطرف تر، وسط دالان می ایستد و چشم می دوزد توی چشم های پسرک.

 نگهبان، با وحشت می دود. اصغر بی هیچ مقاومتی، تسلیم می ایستد و نگاهش می کند. نگهبان  دستها ی اصغر را از پشت می گیرد و همچون فاتحی، مسرور و مغرور از فتح، به بقیه نگاه می کند.

حجره دار ها، چند تایی آمده اند جلوی در حجره هاشان. با دیدن دزد فرش، با دیدن اصغر، خنده توی صورت ها شان می نشیند..

یکی شان که دارد دانه های تسبیح توی دستش را یکی یکی و آرام رد می کند، از همان جلوی حجره اش می گوید:" بَه! اصغر آقا. باز زمستان شد و چشم ما به دیدار شما روشن. دیگر کم کم دل من یکی که داشت برایت تنگ می شد."

صورت اصغر، با آن لبهای پهن و گشاد و بینی بزرگ، با آن پیشانی کوتاه و چشم های  گرد درشت رو به پایین، به خنده باز می شود.

یکی دیگر از حجره دار ها، آن که همیشه کلاه شاپوی طوسی دارد، با خنده و صدایی که تهش شیطنت خوابیده، صدایش را ول می دهد توی دالانی که هنوز خلوت است: " اصغر آقا، باز مغازه حاجی؟ ما رو قابل نمی دونی ها" و اصغر، انگار که نمی شنود، رویش را از او بر می گرداند.

حاجی آرام و با وقار همان جا، جلوی حجره خودش ایستاده. لباده روی دوشش را کمی بالا می کشد،  سرش را عقب می برد و رو به پسرک شاگردش می گوید: "جواد، با اصغر آقا و آقا صیفی بیاین داخل" و صیفی جوان و تازه کار، همان طور مغرور، اصغر را به طرف حجره حاجی می کشد.

داخل حجره، حاجی نشسته پشت میزش:" اصغر آقا، بیا همین جا کنار میز. آقا جواد سه تا چایی قند پهلو بردار بیار"

اصغر با صدا یی که طور خاصی بم و کشدار است می گوید:" نه حاجی همین جا خوبه."

 حاجی روی صندلیش جابجا می شود: "این چه حرفیه اصغر آقا، یه چایی با هم می خوریم، بعد  هم یه گپی با هم می زنیم. بیا اینجا. بیا... نا غافل سرد شد. ما هم بساط بخاری رو علم کردیم. بیا اینجا بشین گرم شی. شمام بفرما آقا صیفی."

اصغر نزدیک میز حاجی، روی چند تخته مرتب فرش می نشیند و صیفی دلگیر و با تعجب فقط نگاه می کند.

-: "خب اصغر آقا، چه خبرا؟ اوضاع که روبه راهه؟"

اصغر پاهای باز از هم را تکیه گاه آرنج ها می کند: "ای، خدا رو شکر، بد نیست. سرماهه زود اومد. ما هم زود دست به کار شدیم حاجی."

 نگاه پر مهر حاجی، می سرد توی صورت او.

 خنده همیشگی توی صورتش، فک پهن و جلوی پایین را پهن تر نشان می دهد. انگار غمی ندارد. همه گذشته اش را می دانند. همیشه اصغر آواره بوده، از کودکی. از همان زمان که دیگر مادرش را ندید. چطور اینقدر آرام است؟ چطور اینقدر راضی؟ بگو. مگر می شود غمی نداشته باشی؟ ولی نه... نگاهت آنقدر آرام است که ...

" حاجی بفرمایین چایی" جواد سینی چای را جلوی حاجی نگه داشته.

حاجی از عالم خودش بیرون می آید.

صیفی حبه قندی ر اتوی چای می زند و از نعلبکی هورتی می کشد: "حاجی الان زنگ بزنیم؟"

اصغر سرش را تکانی می دهد و با فشار چایی تو دهانش را پایین می دهد: "آره حاجی، بزن."

خیلی طول نمی کشد که پاسبان ها از راه می رسند.

آن یکی که قدیمی تر است، تا چشمش به اصغر می افتد، دستش را بالا می برد: "اصغر، حالت چطوره؟ یه مدتی نبودی."

 اصغر، با همان خنده پهن توی صورتش، نگاه آرامش را طرف پاسبان می اندازد : " آره، یه نشونی بهم داد بودن، رفته بودم دنبال اون. "

دنبال نشانی گشتن ها تازه نیست. همه از جریانش خبر دارند. از همان کودکی، از همان موقع که گفتند مادرت را جایی دیده ایم، مریض بوده و به تو احتیاج دارد و از همان زمانی که شد اصغر آواره، هراز چند گاهی می شود که آدرسی به او بدهند و او شهر به شهر و روستا به روستا بشود.

می داند پیش از دادگاه،  باید یکی دو شبی را توی بازداشتگاه بخوابد.

*        *        *

سوز سرد صبحگاه، دست و صورت ها را کرخت کرده. سرباز مراقبشان پسریست، ریز جثه با صورت کوچک لپ دار و  چشمهای گردی که از همان پشت عینک هم توقع توشان موج می زند. با بدبینی خاصی توی صورت اصغر زل زده و اصغر عین خیالش نیست. همان گوشه حیاط نشسته ما بین رفقای جدید و قدیم.

صدای دوستهای قدیمی، توی همان دایره کوچک خودشان پیچیده : "ایوالله، اصغر آقا، یه دونه از اون بلبلی ها ما رو مهمون کن، ایول..."

اصغر لبهای پهن را داخل می کشد. دستها را که جلوی دهان مشت می کند، همه ساکت می شوند. انگشت ها را طور خاصی بالا و پایین می برد و نفس را توی دستها می دمد. صدا واقعاً شبیه صدای بلبل نیست، ولی صدای خوش آهنگیست. سرباز با تعجب چشم دوخته به حرکات دست اصغر.

صدا تو حیاط پیچده و همه نگاه ها را به طرف خودش کشیده. قطع که می شود، همه کف می زنند و باز صورت اصغر به خنده ای که فک پهن پایینش را جلو تر داده، باز می شود. باز کف می زنند و خنده همان طور روی دهانش ماسیده و با حالتی که نمی شود فهمید، خوشیست یا غم ، توی صورت بقیه نگاه می کند...

 

اتاق کوچک پر است از دود و بوی عرق و قلیان و ته مانده ای از بوی عطر های شیرین. ریتم تنبک ریز و پیوسته پیچیده تو شلوغی اتاق. اصغر، کوچک، همان گوشه، نشسته و چشم دوخته به پیچ و تاب های بدن شمسی. ریشه های لباس، روی بدن سبزه و خوش تراشش با ریتم عربی آهنگ، به پرواز در می آید. توی آن جمع فقط اصغر است که شش دانگ حواسش پیش حرکات اوست. شمسی پیچ و تاب می خورد، بدنش با ریتم می لرزد، ریشه های لباس موجی می شوند، می چرخد و با حرکت گردن موهای سیاه و پر چینش را پشت سر می دهد، آرام و موزون، با نگاه مست و نافذ، مثل ماری که بخواهد گنجشک را به دام بیاندازد، با همان موجِ مار مانند بدنش، از پهلو دور مجلس می چرخد.

عبدی توی همان جمعیت، لم داده به مخده. دستش را که دور کمر توران می اندازد، نگاه اصغر از شمسی کنده می شود و مثل گرگ وحشی روی عبدی و مادرش می افتد. عبدی رقیب است، وقتی او هست، توران دیگر اصغر را نمی بیند و او را نمی خواهد، همان اندک محبت هم از بین می ورد. توران توی دست عبدی پیچ و تابی می خورد و با خنده از زیر دستش بیرون می خزد و با او طرف اتاق ریسه می شوند.

اصغر می دود، به دامن مادر که آویزان می شود، او پسش می زند. جدا نمی شود. همان طور چسبیده به پای توران. صورت عبدی سرخ است و عرق کرده. صورتش را که توی صورت اصغر می آورد، پو می کشد. بوی تند و زننده نفسش اصغر را گیج می کند. توران شانه های اصغر را می گیرد و توی صورتش نگاه می کند. حرف نمی زند. خود نگاهش هزار حرف دارد. برو، اصغر، برو اینجا نمان. دوستت دارم ولی، من که نمی توانم فقط مادر تو باشم. چطور شکمت، شکم بچه ناخواسته ای که نمی دانم پدرش کیست، را پر کنم. نمی بینی؟ من دارم زندگیم را می کنم، تو اینجا ضافه ای. این را بفهم.

معنی نگاه را نمی فهمد، یا نمی خواهد بفهمد؟ اشک می ریزد. صورتش را توی دامن پر چین توران پناه می دهد. پاهایش را محکم می گیرد و توران محکم و با فشار او را از خودش جدا می کند.

وسط اتاق می نشیند و از پشت پرده اشک، تار و بی رنگ، با نگاه بدرقه شان می کند.

 

زندان، برای آنها که دلبستگی ندارند، برای آن ها که کسی منتظرشان نیست، برای آنها که به یک خنده غریبه دلگرمند و بدی ها را نمی بینند، زندان نیست. فرقی با بیرون ندارد. فقط سرپناه گرمیست که اصغر آواره ی بی جا و مکان را  هر زمستان در خود پناه می دهد.

روزنامه کوچکی کف سلولشان پهن کرده اند. تقی روی سطل آهنی زمین شویی ضرب گرفته و اصغر به درخواست بقیه می خواند:

در دل خاری در صحرا

 کرده مکان مرغ تنها

 بی خبر از قهر دنیا، بی خبر از قهر دنیا

مرغک بی پروا، بی خبر از هر جا

در طلب دانه، ناگهان افتد او از پا ...

*        *        *

صدای همهمه شیطنت بار پرنده های از سرمای زمستان زنده مانده، تو سراسر شهر پیچیده. درخت ها، خواسته و نا خواسته جوانه زده اند و با حضور بی هنگام سرما، بهار را از لابلای ووجودشان بیرون کشیده اند.

 بوی بهار می آید، بوی زندگی.

مسافر ها دسته دسته با بقچه ها و چمدان های کوچک گوشه ای از گاراژ منتظرند.

از داخل یکی از ماشین ها صدای آواز و کف زدن مرتب چند نفری می آید. ماشین که می خواهد حرکت کند، اصغر از آن پیاده می شود.

اسکناس هایی را که مسافران داده اند، همان طور مچاله و نا مرتب می چپاند تو جیب شلوارش.  سوار ماشینی می شود که در حال راه افتادن است، در را می بندد و همان جلو می ایستد.

صورت راننده متبسم می شود:" بَه بَه! اصغر آقا، عید رو می خوای بری تهران؟"

 با شرم می خندد و از شیشه جلوی ماشین دروازه شهر را نگاه می کند: "آره، یه آدرس بهم دادن، دارم می رم دنبال اون."

ماشین می افتد تو جاده های پر پیچ و خم کوهستانی.