مدتهاست که افسرده ای. هر چیز کوچکی میرنجاندت. مشاوری که پیشش رفته ای میگوید باید خوشبین به زندگی نگاه کنی، همه را دوست داشته باشی و بدانی آنها هم تو را دوست دارند. می گوید زیاد حساسی وگر نه آنقدر ها که میگویی سخت نمی گذرد. سعی کن به خودت انرژی مثبت بدهی و می بینی با تلقینات مثبت به خودت دنیا چه رنگ و روی زیبایی می گیرد.

صبح که از خواب بلند میشوی با خودت می گویی امروز دیگر روز توست و قرار است شیرین ترین ایام زندگیت را تجربه کنی. به خودت میگویی حساس نیستی و مردم دوستت دارند و همین میتواند دلت را تا اعماقش گرم کند.

 


خسته ای . تمام طول شب ، صدای ضبط یکی از همسایه ها نگذاشته بخوابی ، ولی حالا وقت فکر کردن به این چیزها نیست. قرار است مثبت فکر کنی و با انرژی مثبتی که به خودت میدهی تمام خستگی کم خوابیت جبران شود.

تلویزیون را روشن میکنی، شبکه ها را یکی یکی امتحان میکنی، یکیشان برنامه های عروسکی نشان میدهد .خوشت می آید و تصمیم میگیری به یاد کودکیت برنامه را تماشا کنی. پنج دقیقه نمی گذرد که می فهمی دیگر این نوع برنامه ها برایت جاذبه ای ندارند و وجودت جویای دانستن اخبار روز است. صبحانه را روی میز می چینی و حواست را میدهی به اخبار. خبرهای اول که می شنوی خبر خارجیست و مربوط به جنگ و بمب گذاری در یکی دوتا از کشور ها. چند تا تصویر از بدن مجروح و صورت متلاشی چند کودک که نشان میدهد، می بینی اشتهایت به کلی بسته شده و حتی گوشه ی چشمهایت هم با اشک خیس شده.تلویزیون را خاموش میکنی برگه ی مربوط به مخارج آزمایشات و عسکبرداریها و عمل جراحی کوچکی که یکی دو ماه پیش داشته ای را بر میداری و با دیدن دوباره ی آنها و تجدید خاطرات و لحظات و برخورد هایی که توی بیمارستان با تو شده ، حالت دوباره حسابی گرفته میشود، ولی قرار است مثبت فکر کنی ، اجازه ی ورود آن افکار منفی را به ذهنت نمیدهی و به این فکر میکنی که چقدر خوب است که می توانی با نوع جدید بیمه ای که به تو تعلق میگیرد ، مخارجی که برای بیمارستان و آزمایشات و عکسها داشتی را پس بگیری.

از خانه که خارج میشوی ، آسمان را که نگاه میکنی، یاد جوانیت که می افتی دلت حال عجیبی پیدا میکند. دوست داری بدوی و از زیبایی طبیعت استفاده کنی،ولی بدنت ، درد زانویت و قلبت این فکر را از سرت بیرون میکند. فقط عمیق نفس میکشی تا سلولهایت هم مثل ذهنت جوان شوند، ولی همان طور که داری نفس عمیق میکشی توی قلبت دردی میپیچد و ریه ات به سوزش می افتد  و تازه متوجه دود گازوییل غلیظی میشوی که به زور وارد ششهایت کرده ای. دستت را به دیوار کنارت میگیری ، چند بار سرفه میکنی ، جوانی را میبینی که دارد به تو نزدیک میشود، پیش خودت میگویی الان است که بیاید و کمکت کند ، تو هم خواهی گفت از محبتت متشکرم و مشکلی ندارم. کنارت که میرسد با گوشه ی چشم نگاهی به تو می اندازد، نگاهت که در نگاهش می افتد ، صورتش را بر میگرداند ، یعنی تو را ندیده. ناچار خودت را جمع و جور میکنی و بعد از چند سرفه ی عمیق به راهت ادامه میدهی.

به ایستگاه اتوبوس که میرسی یکی دو نفری بیشتر آنجا نیستند و میفهمی که اتوبوس قبلی تازه حرکت کرده. دختر جوانی به شما که در صف اتوبوس منتظرید می پیوندد و چون دکه ی بلیط فروش آن اطراف نیست از بقیه میپرسد آیا  بلیط اضافه دارند یا نه و ته دلت از اینکه با کارتی که داری دیگر نیازی به تهیه بلیط نداری خوشحال میشوی. پیش خودت میگویی هر چند داشتن کارتت از نظر مالی کاملا بی اهمیت است ولی از نظر اینکه تو را از دنبال بلیط گشتن راحت کرده خیلی برایت ارزش دارد.

زن جوانی که دست بچه ای دو سه ساله در دستش است ، می آید و توی صف میایستد. بچه بهانه گیری میکند و انگار که مادرش عصبانی شده باشد ، محکم با پشت دستش میزند توی صورت او. بچه ساکت میشود و آرام به گریه کردن ادامه میدهد ، ولی این بار طوری که مادرش را عصبانی نکند. ناراحت میشوی و میگویی دخترم بچه گناه دارد ، با نگاهی خشن ، با ابروهایی که به شکل خاصی در آورده ، نگاهت میکند و پشیمان میشوی از اینکه چرا در کاری که به تو مربوط نیست دخالت کرده ای.

بیشتر از نیم ساعت گذشته و حالا دیگر فقط آن یکی دو نفر توی ایستگاه منتظر نایستاده اند آن چند نفر به انبوه جمعیت تبدیل شده اند. چند دقیقه ی دیگر که میگذرد  بالاخره اتوبوس به ایستگاه نزدیک میشود. از دور که می آید می بینی یک طرفش به زمین خیلی نزدیک است و از اینکه سوارش شوی وحشت میکنی. به مدتی که توی صف منتظر بوده ای فکر میکنی و با خودت میگویی ایرادی ندارد و تصمیم میگیری سوار شوی. اتوبوس که توی ایستگاه توقف میکند می بینی تمام کسانی که دیر تر از تو آمده اند به طرف در هجوم می برند و بلیط داده و نداده توی هم می لولند و سوار میشوند .

می شوی آخرین نفرهایی که سوار شده اند و فشار جمعیت داخل ممکن است توی ایستگاه بعدی از در بیندازدت بیرون. با خودت میگویی شاید یکی از این جوان ها که نشسته اند جایشان را به تو تعارف کنند ، ولی فکرت غلط است ، به آنها حق میدهی ، شرایط واقعا طوری نیست که کسی حاضر باشد جای نسشسته اش را به تو بدهد و خودش توی جمعیت ایستاده فشار شب اول قبر را تحمل کند.

قرار است آخرین ایستگاه پیاده شوی و تا آنموقع اتوبوس خیلی خلوت تر میشود و مطمئن هستی قبل از رسیدن به مقصد جایی برای نشستن پیدا میکنی.

کم کم از جلوی در به اواسط قسمت زنانه میرسی. دستهایت را از میله ی بالای سرت میگیری تا در اثر ترمز های ناگهانی واژگون نشوی ولی زنی که بغل دستت نشسته با اخم نگاهت میکند  واز اینکه کیف روی شانه ات اذیتش میکند شکایت میکند و ناچار میشوی با یکی از دستهایت کیفت را کنترل کنی و این باعث میشود راننده که  ترمز شدید بعدی را زد ، درد شدیدی توی مچ دستت احساس کنی.

کم کم خلوت میشود و توی ایستگاه های نزدیک مراکز خرید و آموزشی بیشتر جمعیت پیاده میشوند و بالاخره جایی برای نشستن پیدا میکنی.

کناردست دختر جوانی مینشینی ، لبخند که میزنی با تعجب نگاهت میکند و صورتش را برمیگرداند و مشغول خواندن روزنامه ای میشود که توی دستش است. صفحه ی حوادث را میخواند ، یک لحظه میخواهی نگاهی به صفحه بیندازی که میبینی گوشه ی روزنامه را جمع کرد و دیگر تو آن صفحه را نمیبینی. روزنامه را بالا میگیرد و دستش تقریبا توی صورتت است ولی چیزی نمیگویی. مثبت فکر میکنی. میگویی جوان است و درگیریهای زندگی خسته اش کرده.

کیفت را که باز میکنی چشمت میافتد به دسته قبضی که توی آن مانده و یادت می افتد دیروزآخرین روز پرداخت قبض ها بوده . میگویی پول را که از بیمه گرفتی، اینها را پرداخت میکنی.

پیاده که میشوی میبینی این منطقه به مراتب آلود ه تر از منطقه ایست که تو در آن زندگی میکنی و تنفس اینجا دیگر واقعا سخت است ، یاد حرف نوه ی دختریت میافتی که میگوید در اندک دی اکسید کربن هوا کمی اکسیژن موجود است.

از خیابان که رد میشوی آنقدر راننده ها سریع رانندگی میکنند و با شتاب از جلویت رد میشوند که به آنطرف خیابان که میرسی باورت نمیشود زنده مانده ای.

ساختمان بیمه مثل همیشه شلوغ است و داخلش پر است از آدمهایی که یقینا وضعشان از تو بد تر است. مطمئنا ساعتها منتظر بوده اند و حسابی خسته ، با نگاههای بی حوصله چشم دوخته اند به  روبروشان.

برگه ی نوبتی از دستگاه میگیری و میروی روی یکی از صندلیهای انتظار مینشینی. جایت را دوست داری. درست روبروی مانیتوری هستی که برای سرگرم کردن مراجعین گذاشته اند. برنامه ای که نشان میدهد خواص میوه های تابستانیست. کنار عکس براق و خوشرنگ هر میوه سطرها از خواصش نوشته . بچه ای که بغل دستت، کنار مادرش نشسته بعد از عوض شدن هر عکس از مادرش میپرسد اسم این یکی چیست . تعجب میکنی . سنش به این نمی خورد که میوه ها را نشناسد، راحت شش سال را دارد . مادرش بی حوصله است و ب ادیدن ظاهرش میتوانی حدس بزنی که این میوه ها خیلی تو خانه شان دیده نمیشود.

ساعت ناهار که میشود مانیتور را خاموش میکنند و حسابی حوصله ات سر میرود.

بالاخره صدایت میکنند و مدارکت را میگیرند و میگویند بررسیش یک ساعتی طول میکشد و باید منتظر بمانی.

یک ساعت را نمیتوانی همانجا بمانی، محیطش کسل کننده است. از ساختمان میزنی بیرون. از ظهر گذشته و حسابی گرسنه ای. رستورانی که همان اطراف است بوی خوبی راه انداخته. بی ارده به طرفش کشیده میشوی. نگاهی به لیست غذا ها میاندازی و یادت میفتد که دکتر بیشترشان را برایت قدغن کرده. یکی بی ضرر ترش را با یک سالاد انتخاب میکنی.

غذایت را می آورند. به نظر حسابی بهداشتی می آید. سس سالاد با بسته بندی یکبار مصرف، نوشابه تو شیشه های یکبار مصرف ، و بوی غذا با ادویه جاتی که به آن زده اند حسابی اشتها برانگیز است.

غذایت را در کمال آرامش، در همان گرمای داخل غذا خوری میخوری و دوباره به طرف ساختمان بیمه به راه می افتی.  

چند دقیقه ای بیشتر نمیگذرد که اسمت را صدا میزنند.

پشت باجه ی مربوط به پرداخت پول می روی ،انبوه مدارکت را روی هم گذاشته اند و قبض تایید شده از طرف بیمه روی آن ها گذاشته شده ، نگاه که می اندازی خوشحال میشوی و میبینی آنجا تقریبا تمام مخارجت را به عهده گرفته و خوشحال میشوی از سی سال خدمت صادقانه ای که تحت آن مشمول این نوع بیمه شده ای.

ولی زمانی که مسئول مربوطه دسته ی باریکی اسکناس را روی مدارکت میگذارد تازه متوجه می شوی که اشتباها مبلغ تائید شده را به جای اینکه به ریال بخوانی به تومان خوانده ای.

هزینه ای که به تو بگردانده شده تقریبا به اندازه ی غذاییست که در رستوران خوردی. پول همراه نداری و ناچار پرداخت قبوض توی کیفت را به فردا موکول میکنی.

احساس میکنی حالت خیلی رو به راه نیست و تصمیم میگیری یکراست با تاکسی دربست به خانه برگردی. توی راه به خودت می پیچی و حدس میزنی مسموم شده ای. جلوی در که میرسی پولی که از بیمه گرفته ای را با همان شکلی که به تو داده اند به راننده میدهی.

داخل خانه سعی میکنی با قرص و داروهای گیاهی حالت را روبه راه کنی ، یک ساعتی که میگذردمیبینی نمی توانی بیشتر از این صبر کنی، تصمیم میگیری به دخترت زنگ بزنی تا با ماشین دنبالت بیاید و تو را به بیمارستان برساند.

تلفن را که بر میداری و اولین شماره را میگیری صدای مردی خشن توی گوشت میپیچد که عصبانی از کارت به تو اطلاع میدهد به دلیل پرداخت نکردن قبوض تلفنت قطع شده.

با موبایلت با او تماس میگیری و بعد از یک ساعتی توی بیمارستان روی یکی از تخت های قسمت اورژانس سرم به دست دراز کشیده ای و داری با خودت فکر میکنی. مثبت که فکر میکنی ، خدا را شکر میکنی که این نوع بستری ها تحت پوشش نوع جدید بیمه ای که به تو تعلق گرفته نیست :-)