ساعت را نگاه می کنم. هوا دیگر تاریک شده. همیشه همین وقتها زنگ می زنی. دوستم داری. می گویی اگر شبی  صدایم را نشنوی تا صبح بیدار می مانی. چشم هایم می سوزد. می شمارم. آرام که بشمارم به تو که فکر کنم، دلت برایم تنگ می شود. خودت این را می گویی . سکوت را می شکنم. یکی از آن موسیقی ها که به خاطر تو دوست دارم را می گذارم.


نگاهم نمی کنی. چشم هایت را می بندی. سرت را به صندلی تکیه می دهی. می دانم به من فکر می کنی. دلم می خواهد به من فکر کنی. نگاهت می کنم. مردمک چشمت زیر پلک بسته ات آرام می رقصد. مژه  هایت آرام تکان می خورد. تار های مویت روی پیشانیت پخش شده. کنارشان نمی زنم. موسیقی می خواند. دوستش داری. مثل من. دلت می خواهد تا آخر دنیا کنارت باشم. این را خودت می گویی. بی حوصله که می شوی، برایت که حرف می زنم، جواب که نمی دهی، می دانم به من فکر می کنی. خستگی بهانه است. دوست دارم تو هم مثل من، شبها که بیدار می مانی، به ستاره ها که نگاه می کنی، به من فکر کنی. مثل من که لابلای آنها صورت تو را میبینم، دلت بخواهد صورت من جلوی چشمت بیاید.

کتاب را که بر میدارم، چشم هایم ر امی بندم ، سرم را رویش تکیه می دهم. شعرش را دوست ندارم. فکر می کند دوستم نداری. می بندمش. می گذارمش جایی که نزدیکم نیست. بوی عود می پیچد توی هوا. سردت می شود. دستت یخ کرده. کودکانه و شیرین توی صورتم نگاه می کنی. چشم هایت می خندد. مثل همیشه.

دلم می خواهد صدای تلفن بپیچد توی صدای موسیقی ای که دوست داری. مطمئنم تو هم دلت برایم تنگ شده. به خاطر خودم زنگ نمی زنی. فکر می کنی این طوری راحت تر فراموشت می کنم. می گویی برایت سخت است که از من جدا شوی ولی می دانی با هم آینده ای نداریم، می گویی می ترسی نتوانی مرا خوشبخت کنی. می گویم برایم اهمیت ندارد و در کنار تو بودن برای خوشبختیم کافیست. می گویی ولی تو خوشبختی مرا می خواهی. دلم می خواهد پا فشاری کنی. اصرار کنی که با من بمانی ولی نمی کنی. می دانم ناراحتی. می گویی سعی کن خیلی فکرش را نکنی. می خواهی خودم را ناراحت نکنم. می گویی خودت هم همین کار را می کنی.می گویی باید احساس را کنار بگذارم و منطقی همه چیز را بپذیرم. دلم می خواهد همین کار را بکنم. فکر می کنم این طوری تو بیشتر دوستم داری.

 حتما نگرانم هستی. حتما دلت می خواهد ناراحت نباشم. دیگر زنگ نمی زنی. می دانم به من فکر می کنی و جدا شدن از من برای تو هم سخت است. دلم می خواهد باز با تو حرف بزنم. دلم می خواهد به تو بگویم که دلتنگت می شوم. برایت عکس گلی را می فرستم. زیرش می نویسم دلتنگت شده ام. تشکر می کنی. نمی گویی تو هم دلتنگ شده ای. شاید می ترسی ناراحت شوم.

دوست داری به تو فکر نکنم ولی نمی توانم. دلم می خواست این را می دانستی. آن وقت شاید  دلت که برایم تنگ می شد، بدون نگرانی برای آینده ام، آهسته طوری که کسی متوجه نشود این را می گفتی. اصرار می کردی که پیشت بمانم. آن وقت من هم برایت می گفتم. می گفتم تمام مدتی که از تو بی خبر ماندم را با فکر تو زندگی کردم. به یاد تو گریه می کردم و هر لحظه منتظر تو بودم. حتی شبها. حتی دیر وقت، آنموقع که همه خواب بودند.