آسمان شهر من ستاره باران است.

توی چند سالِ اخیر این موضوع را تمام دنیا فهمیده اند. اصلا شهرت شهر من، به همین دلیل است.

 همة ما مردم به این موضوع افتخار می کنیم و خودمان را جدا از بقیة مردم دنیا می بینیم و بابت این موضوع خودمان را مدیون کسانی می دانیم که چند سالیست هدایت و حمایت همشهری های من را به دوش گرفته اند.  

دشتهای پهناور، کوهستان های در دسترس، سر سبزی، و از همه مهمتر ستاره هایی که مدتی ست به طرز عجیبی پهنة آسمان شبهای شهر من را پر می کند.

 

 


ستاره هایی با نوری خاص، کوچک و بزرگ، با فاصله هایی کم از همدیگر. تمام این ها آسمان شهر من را به شهرت رسانده.

این را می دانم که توی تمام دنیا این یک افتخار است که کسی آسمان شبهای شهر من را دیده باشد.

آن روز میهمان داشتم. میهمانانم، یک سری از دوستان قدیمی ام بودند. دوستان دوران دانشگاه. یک میهمانی عصرانة زنانه ، بعد از سالها دوری از هم، برای تجدید خاطراتی که همگیِ ما در آن شریک بودیم.

میهمانی ای درست همزمان با روز تولد من. البته هیچ کدام از بچه ها از این موضوع خبر نداشتند و به اصرار دانیال این میهمانی را ترتیب داده بودم. اصلا درست تر این است که بگویم بیشتر کارها را خودِ دانیال انجام داده بود. پیشنهادِ میهمانی را هم خودش داد و گفت برای این که دورِ هم راحت باشیم، خودش می رود باغهای اطراف.

هیچ باورم نمی شد بتوانم همه شان را پیدا کنم.

هر کداممان سرنوشتی پیدا کرده بودیم که شاید اگر آنروز که پشت میز های دانشگاه نشسته بودیم به ما می گفتند این سرنوشت توست، باورمان نمی شد.

خیلی ها ازدواج هایی کرده بودند که شاید فکرش را هم نمی کردند.

خیلی ها سالها بود که منتظر بچه بودند.

شوهرِ چند تا از بچه ها  هم ناپدید شده بودند. مثل شوهران خیلی از دوستان و اقوام ما. هیچ کس دلیلش را نمی دانست. ولی دیگر کم کم همه داشتند به این موضوع عادت می کردند.

همة زنها ترسشان این بود که شوهران آنها هم به دستة ناپدید شدگان بپیوندد. من هم همین طور. فکرش هم ترسناک بود.

همه هم می دیدیم تمام همّ و غم مسئولان شهر پیدا کردن سرّ این مسئله است. مسئلة ناپدید شدن مردهای شهر.

آن روز همه قرار بود خوش بگذرانیم ولی اینطور حرف ها، غم و غصة بعضی ها را تازه کرد و همین شد که میهمانی تبدیل شد به یک نشست کوتاه.

یکی دو ساعت که دورِ هم بودیم، کم کم همه بلند شدند و عزم رفتن کردند.

جلوی در متوجه شدم بعضی ها ماشین ندارند. مسیر ها شرق و غرب بود ولی چاره ای نبود. نمی توانستم به امان خدا ولشان کنم. باید می رساندمشان.

توی راه بیشتری ها سکوت کرده بودند و من هر چند لحظه یکبار حرفی پیش می کشیدم که هر کدام چند دقیقه ای بچه ها را به حرف می کشید.

خانة آخرین نفر مسیرِ عجیبی داشت.

یکی از آنها بود که شوهرش ناپدید شده بود و این باعث می شد من تمام طولِ مسیر نگران دانیال باشم.

مسیرِ عجیب و سخت و پیچ در پیچی بود. برای چه اینجا؟ این فکری بود که تمام طولِ مسیر توی ذهنم وول می خورد.

 دست آخر دلم طاقت نیاورد. دلم طاقت نیاورد و گفتم هیوا جان، چطور اینجا را برای زندگی انتخاب کرده اید؟

جوابش می توانست برای خیلی ها قانع کننده باشد.

خانه شان بالای کوه ها بود و گویا زمان شروع شب، زیبا ترین منظرة دنیا را می دیدند.

آنها از حیاط خانه شان می توانند ببینند که چطور آسمان ناگهانی پر از ستاره می شود.

می گفت شوهرش عاشق این بود که ستاره باران شدن آسمان را ببیند. می گفت هر صبح تا شب را به این هیجان می گذراند که دوباره این مراسم باشکوه الهی را ببیند .

شوهرش یکی از استادان دانشگاه ما بود. جوان بود و سرشار از استعداد. توی همان سنین جوانی آنقدر فهمیده بود و تحصیل کرده بود که توانسته بود بشود استاد یکی از بهترین دانشگاه های شهر ما.

 شبها دوتا صندلی برای خودش و هیوا می گذاشته توی حیاط. درست جایی که بهترین دید را داشته باشند و دوتایی می نشستند منتظر این جشن و شور شبانه.

می گفت شوهرش آخری ها داشته یک چیز هایی از  راز الهیِ ستاره باران شدن آسمان ما را می فهمیده.

دلم برایش می سوخت. دلم نیامد که بگویم این غیرِ ممکن است.

 فهمیدن اسرار الهی دست ما نیست. ولی این را نگفتم. حالا که دیگر فرقی به حالش نمی کرد.

راه برگشت را بلد نبودم. هزار بار خودم را توبیخ کردم که چرا قبول کردم این مسیر را با او بیایم. مجبور نبودم ولی این کار را کرده بودم.

هوا داشت کم کم رو به تاریکی می گذاشت و من به جای اینکه مسیر پایین رونده را پیدا کنم همینطور داشتم بالا می رفتم. همینطور بالا و بالاتر روبه آسمان. مناظر مسحور کننده را توی تاریکی می دیدم و نمی دیدم. تاریک می شد و من هیچ راه برگشتی پیدا نمی کردم که یکدفعه توی همان سرگردانی ها یک کور سوی نور توی فاصله ای  که خیلی هم نزدیک نبود دیدم.

مسیرِ مارپیچ را دور زدم و دور زدم و باز رو به آسمان رفتم تا به محلی که دیده بودم  رسیدم.

نوری میانِ تاریکی مطلق. چند ماشینِ دیگر هم آنجا بود. شاید چیزی حدود ده یا بیست ماشین. می توانستم از ساکنین ساختمان خواهش کنم که تا صبح پیششان بمانم. حداقل تا روشن شدن هوا.

ماشین را کنارِ یکی از لبه های جاده که عریض تر شده بود پارک کردم.

درِ ساختمان باز بود.

ورودی اش می خورد به یک سالنِ عریض و طویل. سالن خالی بود. صدا و همهمه ای از بالا می آمد. پله های تاریک و کهنه و شکسته را یکی یکی و با احتیاط بالا رفتم. هر کدام را که بالا می رفتم احساس می کردم الان است که زیرِ پایم خالی شود.

بالا که رسیدم کم کم داشتم وارد نور می شدم.

یکدفعه سر و صدا شد. همهمه شد. صدا ها نزدیک شد و...

جمعیتی عظیم از پشت من می آمدند. نمی دانم از کجا. خانه بزرگ بود و حتما ورودی های متعددی داشت.

ابتدای جمعیت زنی میانسال با قدمهای بلند جمعیت را دنبالِ خودش می دواند. چهره اش... چهره اش آشنا بود.

درست بود. زن، همسر یکی از مردان معروف شهر بود. همسر مردی به نام  پارسا.  یکی از آن کسانی که مدتها پیش میان گروهی محبوبیت پیدا کرد. خیلی از طرفدارانشان از همه چیزشان گذشتند تا به اهدافی برسند که بعد ها بین مردم پیچید که اهدافشان در جهت نابود کردن منافع مردم بود.  همان سالها تمام فعالیت ها آرام شد. دیگر از مرد خبری نشد ولی گوشه و کنار دهان به دهان مردم می شد که همسرش هنوز فعال است.

همه دنبال زن می دویدند به طرف اتاقی که چراغهایش روشن بود.

-         امشب مطمئنا به یاد ماندنی ترین شب شما خواهد بود. دلم می خواست می توانستم تمام مردم شهر را اینجا جمع کنم تا شاهد این لحظه باشند، ولی افسوس که امکانش نیست.

زن پارسا بدون وقفه صحبت می کرد. انگار وقت نداشته باشد. هیجان توی کلامش موج می زد.

-         امشب مطمئنا همة ما دگرگون می شویم. اصلا شاید بشویم یک انسان دیگر. شاید خیلی ها امیدشان را از دست بدهند و خیلی ها دچار افسردگی بشوند. ممکن است خیلی هاتان تا مدت ها کابوس ببینید. ممکن است...

کاش دانیال هم بود. کاش هر دو باهم شریک این شب خاص بودیم.

جمعیت هدایت شد به پشت بام. پشت بامی متفاوت با تمام بامهای دنیا.

آسمان نزدیک بود. آدم احساس می کرد دست دراز کند می تواند آسمان را بگیرد توی مشتش.

 و برج. برجی که سالها پیش ناپدید شد، حالا از آنجا به راحتی دیده می شد.

زن پارسا حرف می زد. وقوع موضوع را لحظه به لحظه نزدیک تر می دانست و مطمئن بود که با دیدن ماجرا، همه مان آدم دیگری می شویم.

نزدیک های نیمه شب بود. زمزمة صدا هایی عجیب و آرام شروع شد. صدایی مثل ساییدن دو جسم فلزی روی هم.

-         ساکت. همه ساکت. فقط نگاه کنید. جشن از همین حالا شروع می شود.

احساس می کردم دور و برم هیچ کسی نیست. همه جا سکوت مطلق  بود.

صدای سایش ممتد و یکنواخت بود.

وزیدن باد، توی شبهای شهر من طبیعی بود. همه به آن عادت داشتیم. ولی وزش باد توی آن بلندی طور دیگری بود.

-         آنجا... آنجا را نگاه کنید.

سایة مردی معلق در زمین و آسمان چسبیده به طنابی که از برج آویزان بود، از آنجا دیده می شد. طناب به آرامی بالا می رفت. باد به شدت طناب را روی هوا می چرخاند. مرد به بدنة برج می خورد و دوباره باد از برج دورش می کرد. به میانه های راه که رسید، یکی از  دلخراش ترین صحنه های عمرم را دیدم.

مرد از طناب رها شد و سقوط کرد. فریاد کشید و فریاد کشید  تا صدایش سکوت شد و سکوتش شروع ناله ها و اشک کسانی شد که مثل من شاهد ماجرا بودند.

-         این تازه شروع ماجراست.

کلام زن پارسا هم به غم نشسته بود.

نفر دوم.

به همان ترتیب از برج بالا می بُردَندش.

بالا رفت. بالا رفت و دست آخر او هم در نقطه ای کمی بالا تر از طناب پرتاب شد.

نفر سوم.

نفر چهارم....

وقتی آخرین نفر دستش به لبة بالای برج رسید همه از شوق فریاد می کشیدند و اشک ریختند و بغل دستی شان را در آغوش کشیدند.

-         این تازه شروعش است.

انگار زن پارسا به ادامة ماجرا خوشبین نبود. حرفش دوباره همه را به سکوت کشاند.

سایة مرد بالای برج، لوله ای بزرگ، چیزی شبیه اسلحه ای خاص را بلند کرد و آنرا روبه آسمان گرفت.

اما به طرف چه چیزی؟ به سختی دیده می شد.  چیز هایی شبیه به ستاره هایی قدیمی،توی تاریکی آسمان افتاده بودند. شاید ستاره هایی که داشتنند جان می دادند.

سایة مرد به طرف ستاره های نیمه جان شلیک کرد. اولین ستاره را کشت. دومین را، سومین و... چند تک ستاره بیشتر پیدا نبود. آسمان سیاهِ سیاه شد.

یکدفعه، به طرز عجیبی، نورهایی از جای ستاره های کشته شده کمانه زدند و به سمت برج دویدند. همة خطهای نور به سایة مرد رسیدند بدن مرد با ناله ای دلخراش از هم پاشید و وجودش شد ستاره هایی که با سرعتی وصف ناپذیر دویدند توی آسمان.

مرد خودش را قربانی روشنایی آسمان شهر من کرده بود.

آسمان یکپارچه شد ستاره.

همان ستاره هایی که آسمان شبهای شهر من را توی کل دنیا معروف کرده.