بازگشت

می نشینم برایش همه چیز را می گویم. می گویم دیدی این مدت هم تمام شد و آنهمه گریه و ناراحتیت بی دلیل بود؟ می گویم دیدی اگر به حرف تو گوش می کردم و نمیرفتم حالا نه از نظر مالی در این حد بودم و نه از نظر تحصیلات. می خواهم روزی که میروم از دائی خواستگاریش کنم ، همان عطری را بزنم که همیشه عاشقش بود .

مغازه دار از انتخاب کردنش هم خنده اش گرفته بود ، هم حسابی حرصش در آمده بود .

روی میز را پر کرده بود از شیشه های عطر و ادکلن با در های باز و بسته. صاحب مغازه در آنها که باز بود ، تند و تند می بست و آرام آرام زیر لب غر میزد که اینطوری الکلشان میپرد ، ولی سپیده اصلا حواسش نبود و دوباره در آن شیشه هایی که بسته شده را باز میکرد و عمیق بو میکشید. چند دقیقه ای که گذشت رو به من کرد و با ابروهایی که بالا جهیده بود و صورتش را معصومانه ترکرده بود گفت ، رضا جان دیگر هیچ بویی را حس نمیکنم بوی همه شان یکی شده . خندیدم و مغازه دار گفت خانم ، گفتم که از همین اولی ها یکی را انتخاب کنید . آخر هم هیچ کدامشان را نتوانست انتخاب کند و خودم همین را خریدم که همیشه میگفت عاشق بویش است.

نمیدانم اولین کسی که دیدم او بود یا صورتهایی که قبل از او چشمم رویشان افتاد را ندیدم . چقدر عوض شده ، چقدر با وقار و خانمانه شده .یقینا من هم خیلی تغییر کرده ام که اینقدرغریبه نگاه میکند ، نمیدانم تصور من است یا ..... نگاهش سرد سرد است . منتظر بودم لبخند بزند و کودکانه برایم دست تکان بدهد . پیش خودم میگویم حتما مرا نشناخته. چمدانم را روی چرخش میکشم و نگاهم را در نگاهش میدوزم ....

منتظر با چشمهای قرمز از گریه کردنهای به گفته ی خودش چند شب گذشته نگاهم میکرد .

-" رضا مطمئنی میخواهی بروی؟ یعنی اینقدر رفتن برایت اهمیت دارد که حاضری تمام چیزهایی را که اینجا داری بگذاری و بروی؟ نمی ترسی وقتی که برگشتی خیلی هاشان را از دست داده باشی؟

- " مثلا چه چیز را سپیده جان؟ من قرار است بروم و خیلی چیز ها را به دست بیاورم ، خیلی چیز هایی که حالا ندارم و با رفتنم همه را به دست می آورم . تو دوست نداری روزی که با هم ازدواج میکنیم من خیلی بهتر و بالا تر از این باشم که هستم ؟ من که این کار را فقط برای خودم نمیکنم ، این به نفع آینده ی هر دو تامان است"

- "تو الانش هم برای من بهتر از هر چیز و هر کسی هستی .مگر من چه میخواهم جز حضور تو؟ این تصمیمت را هم گردن من نیانداز ، من هیچ به رفتن تو راضی نیستم و هیچ چیز هم بیشتر از این که هستی از تو نمیخواهم . در ضمن پدرت الان در سنی نیست که بتوانی مطمئن باشی تا کی هست و تا کی میتوانی کنارش باشی ، نمیترسی از اینکه برگردی و پشیمان شوی چرا کنارش نماندی؟"

- " میدانی ؟ من همیشه فکر میکنم زندگی انسان مثل زندگی یک پرنده است ، پرنده میتواند توی قفس بماند و هر روز آب و دانه اش را برایش بریزند و تو همان قفس خوش باشد ، ولی میدانی در کنارش چه چیز هایی را از دست میدهد؟ آزادیش را ، زندگی در طبیعت و تمام تجربه هایی که میتواند با حضورش در محیط داشته باشد. دوست ندارم وابستگیهایی که میگویی برایم بشوند همان قفس و نگذارند آزاد باشم . من مطمئن هستم تمام چیز هایی که اینجا دارم همیشه هستند و فرصت دارم با خیال راحت بروم دنبال آن چیز هایی که ندارم . " خندیدم و توی صورتش نگاه کردم " با قولی که داده ای هم که خیالم از بابت تو راحت است ، تو را که داشته باشم دیگر چیزی نگرانم نمیکند . "

باز اشک در چشمانش جمع شد و روی صورتش جاری شد . آنقدر هیجان رفتن را داشتم که حالش را نمی فهمیدم . باز نگاهم کرد و گفت " مطمئنی میخواهی بروی ؟ مطمئنی پشیمان نمیشوی؟ "

نگاهم را از روی صورتش برگرداندم وانگار اینبار نوبت او ست. نوبت اوست که نگاهش را از نگاهم بردارد و وحشت این حرکتش توان کشیدن چمدان روی چرخهایش را از من میگیرد.

"رضا، نگران نیستی که وقتی برگردی سنت برای ازدواج بالا رفته باشد؟ آن موقع تو پیر پسری و من یک دختر ترشیده ." وخندید.اذیتش کردم . دستهایم را پشت سرم تکیه زدم و گفتم " ازدواج هیچ وقت برای مرد دیر نمیشود . در هر سنی ، با یک موقعیت خوب مالی و اجتماعی، میتواند یک زن خوب گیر بیاورد. خب من هم دارم میروم همین ها را بدست بیاورم ." از حرفم دلگیر شد.این را از نگاهش فهمیدم . دیگر صحبتش را ادامه نداد. حرف هم نمی زد. فقط ساکت رو به رو را نگاه کرد و من هم سکوتش را نشکستم.

شهاب کنارش ایستاده .چقدر دوشادوش و نزدیک به هم.از این وضعیت خوشم نمی آید. باید به او بگویم از این وضعیت خوشم نمی آید ، دوستم دارد، اگر از او بخواهم دیگر نمیگذارد شهاب اینقدر نزدیکش بایستد. همیشه میگفت دوست دارد از آن مرد های غیرتی باشم و بعدش میخندید.

روزمهمانی به مناسبت رفتنم بود که آمد و آرام کنارم نشست . معذب بود . حرکاتش این را میگفت . آرام و طوری که توجه کسی را جلب نکند سرش را نزدیکم آورد و گفت : رضا ، نمی خواهی قبل از رفتنت بیایی با پدرم صحبت کنی؟ "

خندیدم و گفتم " دایی مرا دوست دارد ، از بابت او نگران نیستم ، ولی دلم میخواهد روزی که می آیم خواستگاریت ، چیزی باشم که دوست دارم و همه آرزو بکنند جای تو باشند . " اخمهایش در هم رفت " اگر در این مدت من ازدواج کنم چی؟ این ناراحتت نمیکند؟ " حرفش دلگیرم کرد ولی به روی خودم نیارودم " خوب اگر بخواهی با کسی ازدواج کنی که شرایطی را که دوست داری را دارد و ازدواج با او خوشحالت میکند ، مطمئن باش این موضوع مرا هم خوشحال خواهد کرد . " خواستم غرور را تمام کنم و گفتم " یک قولی هم به من بده ، قول بده اگر تو این مدت کسی پیدا شد که شرایطش دلخواهت بود ، فکر من را نکنی . قول بده تصمیم عاقلانه ای بگیری و اگر خواستی با او ازدواج کنی. " دلگیر نگاهم کرد و پرسید " یعنی اینقدر برایت بی اهمیت هستم؟ مگر من میتوانم کسی را بیشتر از تو دوست داشته باشم؟ "

شهاب با خنده ای خاص به سمتمان آمد و گفت "به به ، داری از تک تک فامیل قبل از رفتنت حلالیت میطلبی؟ فکر کنم دیگر نوبت من رسیده باشد. " این را گفت و عمیق به سپیده نگاه کرد " سپیده خانم فکر کنم خاله کارتون داشت و دنبالتان میگشت."

مضطرب و پریشان ، سریع از کنارمان دور شد .دیگر نگاهم نکرد . روز رفتنم هم در فرودگاه ندیدمش. نیامده بود؟ اگر می آمد حتما می دیدمش. چرا تمام این افکار حالا سراغم آمده ؟ حالا که زمانی فکر میکردم اگر روزی در این شرایط باشم همه چیز دارم و میتوانم خوشبخت ترین مرد باشم.

مادرم پشت تلفن گریه میکرد . میگفت کاش تو هم ازدواج میکردی و میرفتی رضا جا ن ، هم حالا تنها نبودی که تنهاییت اینقدر مرا نگران کند و هم به هر حال زندگیت را شروع کرده بودی ، همه ی پسر های فامیل دارند ازدواج میکنند و تو ماندی ."

خندیدم و گفتم " پس مادر من چرا گریه میکنی ؟ مگر ما چند پسر تو فامیل داریم که اینقدر نگرانی ؟ مطمئن باش تعدادشان آنقدر نیست که تو ایران دیگر برای من زنی باقی نماند ، تازه حالا نمیگویم چرا، ولی شما نگران من نباش ، تا بیایم ایران اولین کاری که بکنم همین است. خیالت راحت " این را که گفتم صدایش چند لحظه نیامد . پیش خودم فکر کردم ارتباط قطع شده .

مادرم به قسمت ورود مسافران آمده . صورتش اشک آلود است و معلوم است ساعتها گریه کرده. نزدیکش که میشوم بغلم میکند و روی سینه ام چند دقیقه ای گریه میکند. لباس هایم را بو میکشد و باز هم گریه میکند. پیشانی و چشمهایش را میبوسم و نگاهم را به طرف سپیده می سرانم .

شهاب دست پسر بچه ی یکی دوساله ای که در دستش است را میدهد به سپیده و خودش به طرفم می آید. پسر بچه نگاهم می کند و می خندد. خنده اش آشناست . وقتی میخندد همان چال صورت سپیده توی صورتش می افتد. به سپیده نگاه میکنم ، نگاهش را سرد و غریبه از من برمیدارد خم میشود و بچه را بغل میکند و می بوسد . در گوش مادرم آرام میگویم " آن بچه ای که دستش در دست سپیده است مال کیست ؟" و مادرم بی صدا و عمیق تر روی سینه ام گریه میکند.

 

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید