شوکا ( قسمت چهارم)

" بانو! خوابی؟

بیدار شو بانو! بیدار شو!

در می زنند! من می ترسم بروم در را باز کنم.

کی می تواند باشد این وقت شب؟

وای! کاش تو  را بیدار نمی کردم. تو که کاری نمی توانی بکنی.

-         چه خبر است؟ این وقت شب.

بانو، می ترسم بروم توی حیاط. خیلی تاریک است. اگر دزد باشد چه؟ نمی روم... نمی روم در را باز کنم. ما که کسی را نداریم این ساعت شب پشت در باشد.

من می ترسم. بگذار کنارت دراز بکشم...

پتو را که روی سرمان بکشیم دیگر هیچ چیزی نمی شنویم. تازه اگر هم داخل شدند، ما را نمی بینند.

بگذار کمی تو را ببرم کنار تر، آها...

خب بانو، دیگر راحت بخواب. دیگر امکان ندارد پیدایمان کنند.

بخواب...."

/ 3 نظر / 21 بازدید
پانته آ

سلام یه سرهم به من بزنید . وبتون حرف نداره . وبم یکم خودمونی هست ناراحت نشید.

محمد عبدالهی

درود بر شما. بابت وب وزین و پربارتان به شما تبریک میگم. خوشحال میشم سری به وبلاگ من بزنید و اگر مایل بودید با هم تبادل لینک داشته باشیم. [گل] [دست] [گل]

انگلیسی کودک

با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام باز به دنبال پریشانی‌ام طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی‌ام