شوکا(قسمت سوم)

 

 لیوان چایی ات را جلویت گذاشته ام. خوابی؟

 

دلم از حالتت می گیرد بانو. گردنت توی شانه هایت فرو رفته، سرت یک بری افتاده و دهانت نیمه باز مانده. با وجود این هنوز هم زیبایی.

 

می آیم پشت صندلی ات. باید زیر شانه هایت را بگیرم و بالا بکشمت.

 

"بانو جانم، چه شده؟ چرا می  ترسی. چیزی نیست. از خواب پریدی ای. دردت آمده؟ ترسیده ای؟ حتما ترسیده ای. "

 

نگرانت شده ام. می دوم روبرویت، برایت دست تکان می دهم. می خندم:

 

-         نترس بانو جان، منم، برایت عصرانه آوردم.

 

باید تکه بیسکوئیت را بشکنم. مثل آنوقت های خودت توی چای می زنمش. چند بار بالا و پایین می برمش و می گیرمش جلوی دهانت

 

بخور بانو جان. بخور....

 

می دانی؟

 

 "می خواهم آنقدر مراقبتت کنم که حالت خوبِ خوب بشود. مثل گذشته که شدی، دوباره می نشینم و برایت درد دل می کنم"

 

به سختی می توانی بخوری. چای از کنار لبهایت کمی پایین می آید و می دانم که این را دوست نداری. زود دستمال زیرش می گیرم تا روی لباست نریزد.

 

"یا تو برایم درد دل کنی. می دانی چقدر دلم برای صدایت تنگ شده؟ اینطوری، تنها، توی این خانه.

 

نه اینکه دلم بگیرد، نه. ولی خوب بعضی وقتها دوست دارم مثل قبل ها با هم درد دل کنیم. "

 

انگار حرف هایم ناراحتت می کند. نمی خواستم اینطوری بشود. باز قطره های اشک روی صورتت دویده. چه کار کنم؟ چطوری حال و هوایت را عوض کنم؟ ته استکان چایی ات یک تفاله شناور است.

 

"نگاه کن بانو، ببین، اگر گفتی این چیست؟ خب، خب، خب.

 

بگذار فال چایی ات را بگیرم. یک میهمان ناخوانده داری. "

 

دیگر چه می توانم بگویم؟ شناور است. راجع به این چه می توانم بگویم. اگر خودت بودی، حتما می دانستی این چه معنایی می تواند داشته باشد.

 

بانو جان، تو همه کاری بلدی. فال چایی، قهوه، ورق، تاروت، نقاشی، ، موسیقی، شعر، آشپزی، کدبانوگری، همه کار.

 

اما من اینجا چه می توانم بگویم؟

 

" تفاله کشیده و بلند است. این یعنی مهمان ناخوانده ات قد بلند است، تک و تنها هم مانده، توی چای شناور است و این یعنی همینطور توی کار خودش سرگردان است. "

 

فکر می کنم همین قدر کافی باشد. حس می کنم از آمدن میهمان ناخوانده ات خوشحالی. این را از باز شدن چروکهای دور لبت می فهمم. این، یعنی خواسته ای لبخند بزنی.

 

چای خودم را می خورم. سرد شده ولی عیب ندارد. بهتر. دیگر مجبور نیستم آب خنک داخلش بریزم.

 

چایی را تند تند می خورم. چند تا بیسکوئیت هم بر می دارم و سینی را بر می گردانم آشپز خانه.

 

یک لحظه قلبم از فکر آمدن میهمان ناخوانده تکان می خورد. هم خوب است، هم بد. اگر مثل تو مهربان نبود چه؟

 

لیوان از دستم می افتد ولی نمی شکند. این بد است. قضا و بلا رد نشد.

 

با انگشت، از دسته نگهش می دارم. آرام روی انگشتم سُرش می دهم. می افتد زمین و خرد می شود:

 

" نترس بانو جان. قضا و بلا بود. یک فنجان شکست. "

 

توی ذهنم می شمارم، حالا دیگر فقط سه تا فنجان توی خانه داریم.

/ 5 نظر / 14 بازدید
بازاریاب

دوست عزیز سلام اگر تمایل دارید مدیریت قوی تری بر وبلاگ خود داشته باشید،امکانات بیشتری به مخاطبین خود ارائه نمایید و یا یک گام بزرگ برای ورود به دنیای وب مستران بردارید ما توصیه می کنیم همین امروز از امکانات رایگان ارائه شده توسط تیم اندیشه ی برتر نهایت بهره را ببرید و با تبدیل وبلاگ خود به وب سایت خواسته های خود را محقق کنید. هم اکنون اقدام کنید و از امکانات دامین و هاست رایگان برخوردار شوید http://designer.moshakhasat.com همچنین در صورتی که تمایل دارید از طریق وبلاگ خود کسب درآمد کنید آدرس زیر را نیز حتما ملاحظه بفرمایید http://www.moshakhasat.com/index.php?route=information/information&information_id=9 یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۱ ساعت ۰۸:۳۵

موفقیت در کمین شماست

امروز گامی برای موفقیت برداشته اید؟ مجموعه ی آموزشی سریع خوانی همراه با نرم افزار ارائه شده توسط استاد بزرگ کتاب خوانی جهان مجموعه ی 7 راز بزرگ انگیزه مجموعه ی آموزشی استفاده از قدرت حافظه مجموعه ی آموزشی استفاده بهینه از شرایط بد و بدشانسی ها مجموعه ی آموزشی تفکر تحول برانگیز مجموعه ی آموزشی تمرکز جادویی مجموعه ی آموزشی راه های اجرایی کسب ثروت مجموعه ی آموزشی مثبت اندیشی و اعتماد به نفس مجموعه ی آموزشی پیروزی در تعاملات روزانه بسته ی آموزشی نکات طلایی برای موفقیت دانشجویان بسته ی آموزشی نکات طلایی در صحبت کردن با کودکان زود دیر می شود 1459306736

یگانه

ممنون از وب جالب و زیباتون خوش حال میشم ب من هم سری بزنیدواگه دوست داشتید لینک کنید وباز هم ممنون از وبلاگ خوبتون

آتنا

سلام.وبت قشنگه به منم سربزن